خانه / مقالات / فردوسی و معاصرانش/ منصور رستگار فسائی

فردوسی و معاصرانش/ منصور رستگار فسائی

بیش از یک هزاره از آفرینش شاهنامه به وسیله شاعر جاودانه ایران، فردوسی می گذرد. مردی که از یک سو گنجینه ای از رهاورد های ارزنده، ولی ازیادرفته نیاکان ما را از لابلای قرون و اعصار برآورد و به مردم خویش هدیه داد و از سویی دیگر فرهنگ گذشته پرفراز و نشیب ملت خویش را به عنوان وسیل های تردیدناپذیر، در بقا و دوام آب و خاک پاک وطن به کار گرفت و با صرف جان و جوانی خود، داستان راستیها و منشهای نیک نسلهای برآمده از طوفان را آنچنان سرود که در هر گوشی نغمهای و در هر دلی…

بازبینی کلی

امتیاز کاربر: 1.37 ( 1 امتیازات)
0

فردوسی و معاصرانش/ منصور رستگار فسائی

بیش از یک هزاره از آفرینش شاهنامه به وسیله شاعر جاودانه ایران، فردوسی می گذرد. مردی که از یک سو گنجینه ای از رهاورد های ارزنده، ولی ازیادرفته نیاکان ما را از لابلای قرون و اعصار برآورد و به مردم خویش هدیه داد و از سویی دیگر فرهنگ گذشته پرفراز و نشیب ملت خویش را به عنوان وسیل های تردیدناپذیر، در بقا و دوام آب و خاک پاک وطن به کار گرفت و با صرف جان و جوانی خود، داستان راستیها و منشهای نیک نسلهای برآمده از طوفان را آنچنان سرود که در هر گوشی نغمهای و در هر دلی تأثیری از زمزمه و احساس عمیق خود بر جای نهاد.

بیش از یک هزاره از آفرینش شاهنامه به وسیله شاعر جاودانه ایران، فردوسی می گذرد.

مردی که از یک سو گنجینه ای از رهاورد های ارزنده، ولی ازیادرفته نیاکان ما را از لابلای قرون و اعصار برآورد و به مردم خویش هدیه داد و از سویی دیگر فرهنگ گذشته پرفراز و نشیب ملت خویش را به عنوان وسیل های تردیدناپذیر، در بقا و دوام آب و خاک پاک وطن به کار گرفت و با صرف جان و جوانی خود، داستان راستیها و منشهای نیک نسلهای برآمده از طوفان را آنچنان سرود که در هر گوشی نغمهای و در هر دلی تأثیری از زمزمه و احساس عمیق خود بر جای نهاد. او در دهها سده پرتشویش، نیاکان ما را در مکتبخانه افتخارآفرین خویش نشاند و درسهای زندگی شخصی و اجتماعی را به آنان آموخت. آنچنانکه نام فرزندان این سرزمین، از قهرمانان کتاب او بود و موسیقی رزمشان از آهنگ کلام وی نشأت می گرفت و شادی بزمشان در کمال وقار انسانیت از رفتار و کردار نجیبانه قهرمانان اثر وی ملهم می گشت، شبهای پدران ما، با شاهنامهخوانی به سر می رسید و روز های آنان، تحرک و تلاش خود را از توفندگی قهرمانان و روح موّاج و ستیهنده حاکم براثر او به وام می گرفت و درواقع آنرا تکرار می کرد. نوخاستگان نژاده به وسیله او هویت خویش را می شناختند و خاندان خویش را از یاد نمی بردند و طبعا از اعتبار خود آگاهی و شناخت ارزشهای والای فکری و اجتماعی و اخلاقی جامعه خود خبردار می گشتند و فردوسی را یگانه روشنگر و مربی نسلها در پیچ و خم زمانه های دور و دراز می یافتند.

هیچ شاعری در ادب ما، فردوسی نیست و فردوسی به لحاظ جامعیت کلامش به هیچیک از خیل سخنسرایان معاصر یا قبل و بعد از خود نمی ماند و تفاوتهای ریشهای در شخصیت، هدف، پیام و نوع زندگی فردی و آرمانهای اجتماعی او با دیگران به حدی است که او را به یک «استثنا» بدل می سازد. فردوسی به حافظ نمی ماند، اما حافظه حافظ از اوست. پیر سرمدی خراسان، سعدی شیراز نیست، اما استادی است که همیشه همسفر سعدی است. با آنکه نه کلام فردوسی به مولوی می ماند، و نه پیامش، ولی در ژرفای اندیشهاش فصول مشترک عقلانی و منطقی فراوانی با مولانا وجود دارد، آنچنانکه سیمرغ هردو از قاف برمی خیزد ولی «سی» نیست و چهره ناجی یگانهای را به خود می گیرد که پرورنده و رهاسازنده است و اوجگیر و پرفراز ماننده…. اما شگفتا که امروزه، ما در گرماگرم حادثه های زمانه که مستقیم و غیرمستقیم با پیام فردوسی وجوه مشترک دارند، بیشتر، از حافظ و سعدی و مولوی سخن می رانیم تا از فردوسی.

راستی چرا برای ما فردوسی و اثر گرانقدرش از اعتباری جامع و خاص برخوردار است؟ اعتبار و جامعیتی که در هیچ شاعر یا اثر ادبی دیگری در زبان فارسی وجود ندارد؟

شاید دلیل این امر آن باشد که فردوسی، در جامعه ما و در ادب فارسی، پدیده منحصر به فرد و جامع و مانعی است که با شفافترین و قابل فهمترین زبانها با مردم خویش سخن می گوید، پیامش قصه کامها و نامرادیهای جمع است و شاعر، هدفی کاملا متعالی دارد که خیر و صلاح جامعه خود را در درازنای پرپیچ و خم تاریخ، بر هر مصلحت فردی و پدیده غیرجمعی ترجیح می دهد و همیشه پیامی دارد قابل درک و صمیمیتی آشنا و مأنوس که سفره دلهای خوانندگان اثرش را از مائده های مطلوب آگاهانه و ناخودآگاهانه، سرشار می سازد و رغبت و عطش همیشگی آنها را به محتویات اثر خویش برمی انگیزد؛ حال آنکه دیگران بویژه شاعران معاصر وی، ابعاد جامع شخصیت و تفکرات و رفتار و کردار پرمنشانه او را فاقدند و به همین جهت اگرچه هریک از آنان بعدی خاص از فکر و زیبایی و پیامهای انسانی و اخلاقی و حتی اجتماعی را نمایندگی می کنند، اما همیشه در محدودهای حقیر از ساختار های شخصیت و اندیشه خویش گرفتار می مانند و با آنکه گاهی جرقهای می زنند، اما آتش گرمابخش شبهای زمستان نیستند. ما در این گفتار برآنیم که محیط ادبی و اندیشه های حاکم بر روزگار فردوسی را با تکیه بر تفاوتهای فردوسی با شاعران همزمانش بشناسیم تا از آن میان شاید با این قلم ناتوان بتوانیم «استثنایی» و «منحصر به فرد» بودن فردوسی را باز نماییم. به صف شاعران و متشاعران بی شمار قصیدهسرای معاصر فردوسی، که تنها حدود ۴۰۰ تن از آنها در دربار غزنه می زیستند، بنگریم و قصیدهسرایانی چون عنصری را ببینیم که از رفاهی بی مانند برخوردارند، آنچنانکه از نقره دیگدان و از زر اسباب خوان می سازند و رفاه و آسایش و ثروتمندی آنها موجب غبطه بزرگ شاعری دیگر چون خاقانی می گردد:

به تعریض گفتی که خاقانیا

چه خوش داشت نظم روان عنصری

بلی شاعری بود صاحب قبول

ز ممدوح صاحبقران عنصری

به معشوق نیکو و ممدوح نیک

غزل گو شد و مدحخوان عنصری…

به دور کرم بخششی نیک دید

ز محمود کشورستان عنصری

به ده بیت، صد بدره و برده یافت

ز یک فتح هندوستان عنصری

شنیدم که از نقره زد دیگدان

ز زر ساخت آلات خوان عنصری

دهم مال و بس شاد باشم کنون

ستد زرّ و شد شادمان عنصری

به دانش توان عنصری شد و لیک

به دولت شدن چون توان عنصری

می بینیم که خاقانی از آن می نالد که عنصری با سرودن ده بیت شعر بدره های زر و برده های نیک می یابد، در حالی که خود او با فضل بیشتر و کمالات افزونتر از این نعمت برخوردار نشده است.

حقیقت این است که عنصری و اکثر شاعران معاصر فردوسی در دربار غزنویان کارگزاران حاکمیت زورند و شیفتگان زر، مصلحتبینانی عافیت نگرند که بر گرد هرم قدرت می چرخند و برای تحکیم بنیانهای توانمندی حاکمیت از هیچ کوششی دریغ نمی کنند، با دروغگویی و فرومایگی، سفلگان را برمی کشند، حقیران را بزرگ می نمایند و شجاع و دلاور می خوانند و به فریب افکار جامعه می پردازند و مزد خویش را به اندازه وقاحت خود و سفاهت دیگران دریافت می دارند.

حال آنکه فردوسی از لونی دیگر است، او در بحران اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی حاکم بر ایران قرن چهارم و پنجم هجری که معلول تغییر و تبدیل حکومتها و نفوذ های سیاسی و فکری تازیان و ترکان و اصطکاک با ریشه های فرهنگی و علاقه های ملی ایرانی بود، از پیوستن به قدرتهای حاکم سرباز زد و بدون اینکه جذب و جلب دربار های پرزرق و برق گردد، در انزوای طوس که درواقع قلب تپنده و مبارز جامعه مطلوب او بود، به شاعری پرداخت. اما این شاعری دارای ویژگیهای خاص خویش است:

۱ – فردوسی در اوج رواج قصیدهسرایی و منظومه های درباری، خریدار بازار بی رونق مثنوی می گردد. توضیح آنکه تا روزگار فردوسی اگرچه مثنویهای متعددی در زمینه های گوناگون حتی در زمینه های حماسی سروده شده بود، اما شاعران درکی صحیح و منطقی از داستان بلند نداشتند و هنوز یک مثنوی بلند که به لحاظ لفظ و محتوا اعتباری درجه اول داشته باشد آفریده نشده و در جامعه و در میان مردم راهی و جایی نیافته بود و مثنویهایی چون آفریننامهبوشکور و کلیله و دمنهرودکی و خنگبت و سرخبت عنصری و ورقه و گلشاه عیوقی و حتی گشتاسبنامه دقیقی جایی برای خود در اندیشه ایرانیان نگشوده بود. فردوسی، با درک دلزدگی جامعه از قصیده های مدحیه و محتوای جدا از زندگی آنها و برای تحقق هدفهای تاریخی و پیام خویش، قالب مثنوی را برای بیان خود برمی گزیند، زیرا این قالب دارای استعدادی بالقوه است که شاعر می تواند با استفاده از امکانات وزنی و سهولت قافیه، در کلام، انعطافپذیری فراوان و قابلیتهای گوناگون را در اختیار داشته باشد و بدون اینکه مضامین و اندیشهها را قربانی کند، پیام تأثیربخش خویش را به بهترین نحو و به سادگی تمام به گوش جامعه برساند.

۲ – مثنویسرایی فردوسی نه در ستایش معشوق و زندگان صاحب قدرت بود و نه به تنهایی و به طور انتزاعی در وصف طبیعت بی جان و زیباییهای صوری آن، بلکه نخستین کوشش موفقی بود که برای گرد آوردن مفاخر و مآثر یک فرهنگ ریشهدار و معرفی هویت مردم یک جامعه کهنسال صورت می گرفت و شاعر ناچار بود مواد شعر خود را از خواندهها و شنیده های دقیق فارسی یا پهلوی به دست آورد و در چارچوب قالب مثنوی به خوانندگان خویش عرضه کند. بنا بر این، مثنوی فردوسی، شعری مستند بود و شعر مستند در این تعبیر تا پیش از فردوسی سابقه نداشت. هنر فردوسی در آن بود که در عین سخنوری مستند، چنان به سادگی و زیبایی سخن راند که خشکی منابع و بی روحی آنها به هیچوجه مجال خودنمایی نیافت.

مسلما در این روزگار، تقیّد به متن و اصرار در حفظ امانت، تنها در شاهنامه دقیقا ملموس و محسوس است و در هنگامی که قصیدهسرایان معاصرش آنچه را بر زبان می آمد می گفتند و مبالغه های مستعار آنان حدّ و مرزی نمی شناخت و آنان به هیچ اصل و کلامی پایبند نبودند، فردوسی بسیار مستند سخن می راند:

سرآمد کنون رزم کاموس نیز

دراز است و نفتاد از او یک پشیز

گر از داستان یک سخن کم بدی

روان مرا جای ماتم بدی

*

تمامی بگفتم من این داستان

بدانسان که بشنیدم از باستان

فردوسی چون به متنی کهن دست می یافت، گرد و غبار زمان را از چهره آن می زدود و برای آنکه از آن شعری ناب و تأثیرگذار به وجود آورد، دریا دریا هنر و نیکاندیشی به کار می برد تا آنرا مرغوب طبایع مشکلپسند و تأثیر گذارنده بر دلهای چون سنگ سازد:

یکی نامه دیدم پر از داستان

سخنهای آن پرمنش راستان

فسانه کهن بود و منثور بود

طبایع ز پیوند او دور بود

نبردی به پیوند او کس گمان

پراندیشه گشت این دل شادمان

گذشته بر او سالیان دو هزار

گرایدون که برتر، نیابد شمار

معنای این امانتداری را وقتی به خوبی می توان دریافت که او اینهمه وسواس و دقت را درباره «افسانه» ها به کار می برد تا خود در مورد «واقعیتهای» زنده چگونه عمل کند.

۳ – نرمی کلام و سادگی بیان فردوسی و اوج اندیشه قابل لمس او برای مردم باذوق و هنرپرور ایران، به زودی، به این شاعر چنان قبول عام و محبوبیتی بخشید که تاکنون هیچ شاعری در هیچ کشوری به چنین توفیقی دست نیافته است. کلامش به قرآن عجم معروف شد و نسلها و نسلها فرزندان این آب و خاک درس میهنپرستی و راستی و مردانگی را از آن آموختند، در علمجویی و اخلاق، امانتداری و عبرت از زندگی گذشتگان و حقجویی و عشق و کین، کلام استوار و عفیف او را راهنمای زندگی و اندیشه خود قرار دادند. رسالتی که فردوسی برای خود قائل بود احیای ارزشهای ملی ایرانیان بود و در راه احیای این ارزشها، او به قهرمانانی جان داد که با همه حقی که بر گردن جامعه خود داشتند در روزگار فردوسی به مردگان می مانستند:

بنا های آباد گردد خراب

ز باران و از تابش آفتاب

پی افکندم از نظم کاخی بلند

که از باد و باران نیابد گزند

چو عیسی من این مردگان را تمام

سراسر همه زنده کردم به نام

نمیرم از اینپس که من زندهام

که تخم سخن را پراکندهام

بر این نامه بر، سالها بگذرد

بخواند هر آنکس که دارد خرد

۴ – فردوسی عاشق سرزمین خویش و عاشق تاریخ و ارزشهای دیرین قوم خود بود. زیباییهای مادی و معنوی ایرانزمین را می ستود و در جهت اعتلای نام و ارزشهای سرزمین خود جوانی، زندگی، آسودگی و هستی را از دست می داد. جوانیش را می باخت. ثروتش را از دست می داد. فقر جای ثروتمندیش را می گرفت… پیری به جای جوانی او می نشست و این پیر مؤمن و استوار، چون کوهی بر سر باور های خویشتن ایستاده بود و می سرود و می سرود، سرودی را که بدان باور داشت:

چو گفتار دهقان بیاراستم

بدین خویشتن را نشان خواستم

که ماند ز من یادگاری چنین

بر او آفرین کو کند آفرین

پس از مرگ بر من که گویندهام

بدین نام جاوید جویندهام

او گاهی به بیان این رنجهای مدام لب می گشاید:

نماندم نمکسود گندم، نه جو

نه چیزی پدید است تا جودرو

بدین تیرگی روز و هول خراج

زمین گشته از برف چون کوه عاج

همه کارها شد سر اندر نشیب

مگر دست گیرد به چیزی حبیب

*

الا ای دلارای چرخ بلند

چه داری به پیری مرا مستمند

چو بودم جوان، برترم داشتی

به پیری مرا خوار بگذاشتی

۵ – مثنوی فردوسی شعری پویا و زنده بود که از هر کلمه آن زندگی و طراوت می تراوید و سلحشوری و دلاوری از آن می بارید. آنچنانکه نظامی عروضی در حدود یک قرن و نیم پس از سرایش شاهنامه نوشت: «فردوسی… الحق هیچ باقی نگذاشت و سخن را به آسمان علّیین برد و در عذوبت به ماءِ معین رسانید و کدام طبع را قدرت آن باشد که سخن را بدین درجه رساند که او رسانیده است در نامهای که زال همی نویسد به سام نریمان به مازندران، در آن حال که با رودابه دختر شاه کابل پیوستگی خواست کرد:

یکی نامه فرمود نزدیک سام

سراسر درود و نوید و خرام

نخست از جهان آفرین یاد کرد

که هم داد فرمود و هم داد کرد

وز او باد بِر سام نیرم درود

خداوند شمشیر و کوپال و خود

چماننده چرمه هنگام گرد

چراننده کرگس اندر نبرد

فزاینده باد آوردگاه

فشاننده خون ز ابر سیاه

به مردی هنر در هنر ساخته

سرش از هنرها برافراخته

من در عجم سخنی بدین فصاحت نمی بینم و در بسیاری از سخن عرب هم…»

و این از نوع همان ابیاتی است که حتی در دل سنگ محمود اثر می کند: «شنیدم از امیر معزی که گفت… وقتی محمود به هندوستان بود و از آنجا بازگشته بود و روی به غزنین نهاده، مگر در راه متمرّدی بود و حصاری استوار داشت، (محمود) رسولی بفرستاد که فردا باید که پیشآیی… روز دیگر محمود برنشست… که فرستاده بازگشته بود و پیش سلطان همی آمد، سلطان با خواجه گفت چه جواب داده باشد؟ خواجه این بیت فردوسی بخواند:

اگر جز به کام من آید جواب

من و گرز و میدان و افراسیاب

محمود گفت این بیت کراست که مردی از او همی زاید، گفت بیچاره ابوالقاسم فردوسی راست…»

تأثیرگذاری شگفتانگیز کلام فردوسی، صرفنظر از عوامل معنوی، مرهون شناختی است که فردوسی از درک جامعه از زیبایی، تصویرگری و عواطف گوناگون انسانی در لحظه های متفاوت و حتی متناقض هستی دارد. به همین جهت ابعاد مختلف زندگی از عشق غنایی تا نبرد حماسی و پند و اندرز و نمایش، همه در کلام او به نحوی معقول و متناسب جلوه می کنند و تا اعماق روح جامعه رسوخ می یابند. سخن او شعری است که از یکسو چراغی در دست دارد که بر افتخارات گردگرفته و مبهم تاریخی کهن روشنایی می افکند و آنرا زنده و شاداب و سازنده می نماید و از سویی دیگر آموزگار اخلاق برگزیده و فرهنگ کارآمد و پویای مردم سرزمینی است که در عین پایبندی به ارزشهای انسانی، به استقلال و سرافرازی جاویدان خود دل بستهاند:

جهانجوی اگر کشته گردد به نام

به از زنده دشمن بر او شاد کام

*

به رزم اندرون کشته بهتر بود

که بر ما یکی بنده مهتر بود

همی گفت هرکس که مردن به نام

به از زنده دشمن بر او شاد کام

جز از نیک نامی و فرهنگ و داد

ز رفتار گیتی مگیرید یاد

*

مرا مرگ بهتر از این زندگی

که سالار باشم کنم بندگی

به نام ار بریزی مرا گفت خون

به از زندگانی به ننگ اندرون

۶ – دلیل دیگر پرهیز فردوسی از تن دادن به قصیدهسرایی آن است که وی کاربرد این قالب را برای مدحهای بدون استحقاق نمی پسندد و رجال ناتوان سیاسی و نظامی درواقع انیرانی معاصر خود را درخور ستایش شاعران پارسیگوی نمی داند؛ او سرسپردگی قصیدهسرایان را به اصحاب قدرت فاسد، مایه ننگ می یابد و شعر خود را متعهدانه و روشنبینانه برای ستایش از کسانی به کار می برد که با همه جان و تن و اندیشه خویش عاشق ارزشهای انسانی جامعه جاویدان ایران هستند، جان می بازند تا ارزشها را پاس دارند:

ز بهر بر و بوم و فرزند خویش

زن و کودک خرد و پیوند خویش

همه سر بسر تن به کشتن دهیم

از آن به که کشور به دشمن دهیم

 این مقاله در کتاب فردوسی و هویت شناسی ایرانی، «طرح نو» ،۱۳۸۱ تهران، منتشر شده است.

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*