خانه / مقالات شاهنامه پژوهی / روایت گورانی مرگ درخت شاه جمشید / آرش اکبری مفاخر
کلیک کنید

روایت گورانی مرگ درخت شاه جمشید / آرش اکبری مفاخر

چکیده: جمشید یکی از پادشاهان ایرانی است که مرگ ویژه­ ای دارد. او همانند یک درخت از سر تا پا اره و پیکرش به دونیم می­شود. مرگ جمشید با اره بیانگر ویژگی درختی پیکر اوست که باعث شده تا او با عنوان­ هایی همچون درخت شاه­ جمشید و بهشتی­ شاخ مورد خطاب قرارگیرد. تقریبا بیشتر گزارش­های مربوط به مرگ جمشید در یکی از این دو نکته مشترکند: اره­ شدن جمشید و پیکر درختی وی. متون اوستایی، پهلوی، فارسی و عربی بیشتر بر وجود ابزار اره و اره­ شدن جمشید تأکید دارند، اما روایت­ های فارسی زردشتی، نقالی و گورانی بر…

بازبینی کلی

امتیاز کاربر: 4.65 ( 2 امتیازات)
0

روایت گورانی مرگ درخت شاه جمشید / آرش اکبری مفاخر

چکیده:

جمشید یکی از پادشاهان ایرانی است که مرگ ویژه­ ای دارد. او همانند یک درخت از سر تا پا اره و پیکرش به دونیم می­شود. مرگ جمشید با اره بیانگر ویژگی درختی پیکر اوست که باعث شده تا او با عنوان­ هایی همچون درخت شاه­ جمشید و بهشتی­ شاخ مورد خطاب قرارگیرد. تقریبا بیشتر گزارش­های مربوط به مرگ جمشید در یکی از این دو نکته مشترکند: اره­ شدن جمشید و پیکر درختی وی. متون اوستایی، پهلوی، فارسی و عربی بیشتر بر وجود ابزار اره و اره­ شدن جمشید تأکید دارند، اما روایت­ های فارسی زردشتی، نقالی و گورانی بر مرگ درختی جمشید و پیکر درختی او تأکید دارند. تلاش این مقاله بازشناسی ویژگی درختی جمشد همراه با  معرفی متن روایت گورانی، آوانگاری و ترجمۀ آن است.

کلیدواژه:

جمشید، درخت، گورانی، ضحاک، اره.

مقدمه:

جمشیدشاه یکی از پادشاهان ایرانی است که مرگ ویژه­ ای دارد. مرگ او با شخصیتش درهم آمیخته­ است به­ گونه­ ای که تقریبا در همۀ گزارش­ های مربوط به مرگ جمشید ذکر گردیده­ است.

در کهن­ ترین گزارش زامیادیشت (بند ۴۶) جمشید به دست برادرش سپیتور (Spityur) اره می­شود (پورداود، ۱۳۷۷: ۱٫ ۱۸۷؛ Geldner, 1889: II. 249)[1]. این گزارش در سوتکرنسک از کتاب نهم دینکرد (Madan, 1911: II. 810. 12)[2] بدون آنکه از برادر جمشید سخنی به میان آید بازتاب می ­یابد (تفضلی، ۱۳۴۱: ۲۱٫ ۲؛ کریستن­سن، ۱۳۶۸: ۳۰۷-۳۰۸ پ۷۰). البته در گذر از اوستا به متون پهلوی کم­ کم ضحاک نیز به داستان افزوده می­شود.

در بندهش پس از معرفی اسپیدور و نرسی به­عنوان برادران جمشید از همکاری اسپیدور با ضحاک در اره­کردن جمشید سخن به میان می­آید (بهار، ۱۳۸۰: ۱۴۹؛ Pakzad, 2001: 35. 5)[3]. در گزارش جاماسپ­نامه دیوان نیز به اسپیدور و ضحاک افزوده می­شوند و تمامی نیروهای اهریمنی با هم جمشید را اره می­کنند (Modi, 1903: 4). نشانه­ای از این همکاری اسپیدور و ضحاک در فارس­نامه نیز باقی مانده­است. بنابر این گزارش نخست اسپیدور بر جمشید شورش می­کند، پس از آن ضحاک او را گرفته و در کنار دریای چین او را با اره به دونیم می­کند و در دریا می­اندازد (ابن البلخی، ۱۳۶۳: ۳۳-۳۴).

در این گزارش­ها دو نکتۀ مهم وجود دارد: نخست اره شدن جمشید به دست یکی از برادران خود و دیگری شیوۀ مرگ جمشید. اره ­شدن جمشید به دست برادرش در برابر ویژگی جاودانگی و برکت­بخشی برادر دیگر جمشید، نرسی، در بندهش قرارمی­گیرد (بهار، ۱۳۸۰: ۱۲۸، ۱۲۹؛ Pakzad, 2001: 29. 11; 55. 5-6)  که نشانه­ای از کوتاهی عمر جم و شهریاری جهانگیر و میرندۀ اوست (مزداپور، ۱۳۸۴: ۴۹۶-۴۹۸). این گزارش یکی از کهن­ترین بن­مایه­های برادرکشی در اساطیر و حماسه­های ایرانی است که بعدها این کردار و همسانی­های آن را در مرگ رستم به دست برادرش شغاد (پورداود، ۱۳۷۷: ۱٫ ۱۸۷؛ راشدمحصل، ۱۳۸۸: ۷۹-۹۸) و بازتاب شخصیت نرسی را نیز در زواره، برادر دیگر رستم، می­بینیم.

مرگ جمشید با اره نشانه­هایی از پیوند پیکرینگی انسان با درخت دارد (نک: سرامی، ۱۳۷۸: ۱۵۵-۱۶۲؛ پورخالقی، ۱۳۸۷: ۴۴-۵۹)؛ او نیز بایستی همانند درختان از سرتا پا اره شود تا دیگر رویشی نداشته­باشد. این ویژگی باعث شده تا بهرام پژدو به­عنوان «بهشتی­شاخ»[۴]، انوشیروان مرزبان «درخت شاه­جمشید»[۵] (اونوالا، ۲/ ۲۴۵/ ۲۳؛ ۲/ ۲۱۰/ ۱۰) نظامی «سالخورده­درخت»[۶] (۱۳۸۱: ۲/ ۱۳۲۴/ ۲۴) و میرخواند «دوحۀ چمن خسروانی»[۷] (۱۳۸۰: ۲٫ ۶۰۵) از او یادکنند. تاآنجا که بنابر گزارش مجمل ­التواریخ (۱۳۱۸: ۴۰، ۴۶۲) ضحاک این درخت دوپاره شده را در آتش می­اندازد و می­سوزاند تا از آن نشانی باقی نماند.

در گزارش روایت پهلوی (Dhabhar, 1913: 31. 10, 8) تن جمشید به­آشفتگی به دست دیوان می­افتد (بهار، ۱۳۷۵: ۲۲۳؛ عفیفی، ۱۳۷۴: ۱۷-۱۸؛ میرفخرایی، ۱۳۶۷: ۴۲-۴۳)[۸].  در داتستان دینیک (Anklesaria, 1976: 37. 20) به دست دیومردمان دریده­ می­شود (میرفخرایی، ۱۳۶۷: ۱۴۱) و در گزارش صددر بندهش جمشید به دست ضحاک کشته می­شود (دابار، ۱۹۰۹: ۳۱٫ ۹، ۱۳).

در انتقال این گزارش­ها به متون فارسی زردشتی و عربی و فارسی (نک، صدیقیان، ۱۳۷۵: ۱۲۰-۱۲۱؛ یاحقی، ۱۳۸۶: ۲۹۱-۲۹۵) مرگ درختی جمشید برجسته می­شود و تأکید داستان بر دو گزینۀ ابزار مرگ جمشید یعنی اره و پیوستگی مرگ جمشید با درخت است. در گزارش­ فارسی زردشتی کتاب وصف امشاسفندان جمشید به دست ضحاک اره می­شود (اونوالا، ۱۹۲۲: ۲/ ۱۷۲/ ۳۱)[۹] و در روایت­های فارسی و عربی از جمله نهایه­ الارب (۱۳۷۵: ۲۶)  اخبار الطوال (الذینوری، ۱۹۶۰: ۳) تاریخ بلعمی  (بلعمی، ۱۳۸۰: ۹۰)، غرراخبار ملوک الفرس (ثعالبی، ۱۹۶۳: ۱۷) و … تأکید بر ابزار مرگ جمشید است:

چو ضحّاکش آورد  ناگه به چنگ          یکــایک  ندادش سخن را  درنگ

به ارّه­ش سراسر به دو نیـم  کرد            جهان را از  او  پاک پر بیــم کرد

(شاهنامه: ۱/ ۵۲/ ۱۸۵-۱۸۶)

اما در روایت فارسی زردشتی «مرگ درخت شاه­جمشید» از انوشیروان مرزبان، روایت نقالی از طومار هفت­لشکر و روایت گورانی داستان کاوه و ضحاک از شاهرخ کاکاوندی بیشتر تأکید بر پیکرینگی درختی جمشید است.

در روایت انوشیروان مرزبان پس از صدسال سرگردانی جمشید در بیابان چین، سرانجام اهریمن و ضحاک او را می­یابند. جمشید از ترس آنها به درگاه خداوند می­نالد. از لطف خداوند درختی دهان می­گشاید و جمشید در آن پنهان می­شود. اهریمن و ضحاک اره آورده و شروع به بریدن درخت می­کنند، اما با رسیدن اره به فرق سر جمشید خورشید غروب می­کند. روز بعد اهریمن و ضحاک برمی­گردند و قسمت بریده­شدۀ درخت را پیوندیافته می­بینند. آنها دوباره درخت را از بالا به پایین اره می­کنند و بار دیگر با رسیدن اره به فرق سر جمشید، باز خورشید غروب می­کند. اهریمن و ضحاک قسمت بریده­شدۀ درخت را به آتش می­کشند و روز سوم اره بر سر جمشید گذاشته و او را سراسر به دونیمه می­کنند (اونوالا، ۱۹۲۲: ۲/ ۲۰۹-۲۱۰). این­گونه مرگ درختی در آثار یهودی از جمله تلمود بابلی(Babylonian Talmud: Yebamoth. 49b)[10]، تلمود اورشلیم (Le Talmoud de Jérusalem: XI, p. 49)[11] (نک، کریستن­سن، ۱۳۶۸: ۳۸۱) و نیز در آثار اسلامی به زکریا (طبری، ۱۳۶۷: ۱٫ ۲۰۹؛ میبدی، ۱۳۶۱: ۶٫ ۲۰)) نسبت داده شده­ که نشانی از اصالت و درستی روایت ایرانی و دیرینگی آن – یادکرد در یشت­ها– دارد.

در گزارش نقالی هفت­لشکر نیز گویا ضحاک با آگاهی از پیوند پیکرینگی جمشید با درخت، نخست او را به تخته می­بندد و سپس دستور می­دهد تا او را اره کنند:

ضحاک درغضب شد، بفرمود تا تخته و اره حاضر کردند و شاه نامدار را بر آن تخته بست و هیچ شرم از آقا و نوکری دامنگیر آن ظالم بدکردار نشد …. پس ضحاک ظالم بدکردار بفرمود تا شاه­جمشید را با ارۀ دوسر چهارپاره کردند:

چو  بر  فرق جم  اره  دندان  نهاد                    جم  از صبر دندان  به  دندان  نهاد

اره بر فرقم نهاد وگفت: چونی؟ گفتمش:           بر سر فرزند آدم هرچه آید، بگذرد

(افشاری- مداینی، ۱۳۷۷: ۲۲-۳۱)

پس از ذکر این مقدمه، به روایت مرگ جمشید­شاه در داستان کاوه و ضحاک سرودۀ شاهرخ کاکاوندی به زبان گورانی از گروه شمال غربی زبان­های ایرانی نو (بلو، ۱۳۸۳: ۲/ ۵۴۴، ۵۵۵ Mackenzie, 2005: 401-403; ) پرداخته می­شود. این زبان دارای ادبیاتی غنی و گسترده از سده­های نخستین هجری تا به امروز در مناطق کرمانشاه و اورامان است (Minorsky, 1943: 89-103 ؛ صفی­زاده، ۱۳۷۵: ۲۰-۲۲). این سرود پیوستگی ژرفی با گزارش مرگ جمشید از انوشیروان مرزبان و گزارش نقالی دارد. بدین منظور نخست متن گورانی براساس چاپ امین گجری شاهو (۱۳۸۰: ۵۳-۷۵) با تصحیحات، همراه با آوانگاری و ترجمه آورده­می­شود.

متن گورانی

۱)       شانا نقش بد، نراد نردباز                    پای شش­در بند کرد، حیلۀ دهوساز

نیا پای بازار، اساسۀ کساس                 دوران بی و دور، فرزند مرداس

مرداس کار و دس، جمشید جم بی        مرداس پروانه، جمشید چون شم بی

فرزند مرداس، نامش بی ضحاک           ضحاک ظالم، ناپاک شکاک

۵)       قصد پدر کرد، ضحاک بی­پیر               یک­چاه کند نه رای، مرداس فقیر

چند سیف و سنان، نو چاه کردش نظم     و کشتۀ پدر، ضحاک عزم جزم

مرداس وست و چاه، ضحاک ملعون       بو حیله مرداس، کردش سرنگون

فرمان حق بی، قضا و قدر                            ضحاک پدر کشت، نیشت او جای پدر

نه چهار اطراف، جهان کرد آشو            پیدا بی دوران، طرح طرز[۱۲] نو

۱۰)     سرهنگ­سرکشان، جهان تمامی              شین و لای ضحاک، ناپاک نامی

کردشان اظهار، رازان پنهان                  ضحاک سالار بو، کدخدای جهان

ضحاک کرد دوای[۱۳]، تاج و[۱۴] تخت جم   جم­بند[۱۵] فرار بی، دل غمناک غم

گردنای گردون، حکم ژ جمشید سند      ضحاک نیشت او تخت، جمشید جم­بند

کناچان جم، یکی ارنواز                     حوریان نسب، یکی شهرناز

۱۵)     ضحاک ظالم، هردو و جور برد             اولادۀ جمشید، قتل عامش کرد

جمشید جام­نوش، و کاران کامل            فرار بی رو کرد، و ملک بابل

پادشای کابل، مهراب[۱۶] نامش بی           یک­دختری داشت، جمین­جامش بی

و جمال جم، دختر عاشق بی               هراسان نور، لطف ناطق بی

مهراب­شاه دختر، و جمشید بخشا          و حسن رضا، مهراب نلخشا

۲۰)     صورت­بند جم، ضحاک کرد آراست       داش و چاکران، هفت­اقلیم کیاست

فرمان کردش مهر، و قرتاس سیم          جمشید فراری، بگیران پریم

نامه کیانا شی، و خاس و[۱۷] عام             جمشید محبوس کن، باوران و لام

نامه چون کیاست، شی و لای مهراب      مهراب وات: جمشید!، کابل بو خراب

ضحاک ظالمن، بدکارن زوردار             ناپاکن ناراست، کینۀ دل­مردار

۲۵)     اگر بشنوی، ضحاک ناپاک                   ژنان[۱۸] اسیرن، مردان غلتان خاک

وریزه بچو، تو و یک مأوا                             تا که کوتاه بو، ای دنگ و دعوا

چلۀ زمستان، قوس قهار بی                 توف تم­انگیز، لیل و نهار بی

جمشید وریزا، و دیدۀ نمین                 رو کرد و مکان، ملک شهر چین

یاوا او سراو، و چشمه­ساری                و پای یک­درخت، قدیم­سالاری

۳۰)     پیک فرمان­بر، جمشید دی و چم           جمشید کرد درساخ، ملعون بیرحم

برد و لای ضحاک، پرکفر پرکین           شرمنده حساب، بی ایمان و[۱۹] دین

ضحاک جمشید بست، پیچاش و درخت  چند عتاب­خطاب، سیاست سخت

فرما نجاران، باوران مشار                             جمشید شق بکن، و ارۀ آب­دار

نجاران مشار، کیشاشان و سر               دست کرد و شیون، عالم کل یک­سر

۳۵)     آهی ژ درون، سالار سرهنگ                برآما جهان کرد، و شوه زرنگ[۲۰]

کردشان دوشق، و امر ضحاک              جهان ماتم­پوش، غمبار غمناک

آخ و[۲۱] داخ ژ دست، گردون کچ­باز        خاسان مکی گست، زاغ مکی شهباز

داد بیداد ژ دست، واجب الوجود           هستان مکی نیست، نابود مکی بود

ضحاک کرد بنای، ظلم و زور و جور      چنی چهارگوشه، سرهنگان دور

۴۰)     و امر قادر، قدرت­بیشمار                    نه کتف ضحاک، پیدا بی دو مار …

آوانگاری

۱) šānā naqš-i bab, naṛād-i naṛd-bāz    ̣

pāy šaš-dar band kird, ḥ īla-y dahû-sāz

nyā pāy-i bāzār, asāsa-y kasās

dawrān bī wa dawr, farzand-i Mirdās

Mirdās kār-wa-dast, J̌amšēd-i ǰam bī

Mirdās parwāna,  Jamšēd čûn šam bī

farzand-i Mirdās, nām-iš bī Żaḥāk

Żaḥāk-i ẓālim, nā-pāk-i šakāk

۵) qaṣd-i pidar kird, Żaḥāk-i bē-pīr

yak čā kand na rāy, Mirdās-i faqīr

čand sēf-u sinān, naw čā kird-iš naẓm

wa kušta-y pidar, Żaḥāk ’azm-i jazm

Mirdās wast wa čā, Żaḥāk-i mal’ûn

baw ḥīla  Mirdās, kird-iš sar-nigûn

farmān-i ḥaq bī, qażā vu qadar

Żaḥāk pidar kušt, nīšt-aw ǰāy pidar

na čahār iṭrāf, ǰahān kird āšû

pydā bī dawrān, ṭarḥ-i ṭarz-i nû

۱۰) sarhaŋ-sarkiš-ān, ǰahān tamāmī

šīn wa lāy Żaḥāk, nā-pāk-i nāmī

kird-išān iẓhār, rāzān-i pinhān

Żaḥāk sālār bû, kad-xudā-y ǰahān

Żaḥāk kird dawā-y, tāǰ-u taxt-i J̌am

J̌am-band frār bī, dił γam-nāk-i γam

gardanā-y gardûn, ḥukm ža J̌amšēd sand

Żaḥāk nīšta aw taxt, J̌amšēd-i ǰam-band

kināč-ān-i J̌am, yak-ē Arnawāz

ḥûrī-yān nasab, yak-ē Šaharnāz

۱۵) Żaḥāk-i ẓālim, har dō wa ǰawr bird

āwłād-ay J̌amšēd, qatl-i ’ām-iš kird

J̌amšēd-i ǰām-nûš, wa kār-ān kāmil

frār kird rōy kird, wa milk-i Kābil

pādišā-y Kābil, Mihrāb nām-iš bī

yak duxtar-ē dāšt, ǰamin-ǰām-iš bī

wa ǰamāl-i J̌am, duxtar ’āšiq bī

Mihrāb-šā duxtar, wa J̌amšēd baxšā

wa ḥusn-i riżā, Mihrāb nałaxšā

۲۰) ṣurat-band-i J̌am, Żaḥāk kird ārāst

dāš wa čākir-ān, haft-iqlīm kyāst

farmān kird-iš muhr, wa qirtās-i sīm

J̌amšēd-frārī, bigērān piṛ-im

nāma kyānā, šī wa xāṣ-u ’ām

J̌amšēd maḥbûs kan, bāwar-ān wa lām

nāma čûn  kyāst, šī wa lāy Mihrāb

Mihrāb wāt-a J̌amšēd, Kābil bû xirāb

Żaḥāk ẓālim-in, bad-kār-in zur-dār

nā-pāk-in nā-rāst, kīna-y dił-murdār

۲۵) agar bišnaw-iy, Żaḥāk-i nā-pāk

žin-ān asīr-in, mird-ān γaltān-i xāk

wirēzā bi-čû, tō wa yak ma’wā

tā ki kûtā bû, ī daŋ-u da’wā

čił-ay zimstān, qaws-i qahār bī

tōf-i tam-angīz, layl-u nahār bī

J̌amšēd worizā, wa dīda-y namīn

rōy kird wa makān, mulk-i šahr-i Čīn

yāwā aw sarāw, wa čašma-sār-ē

wa pāy yak diraxt, qadīm sālār-ē

۳۰) payk-i farmān-bar, Jamšēd dī wa čam

J̌amšēd kird dursāx, mal’ûn-i bē-raḥm

bird wa lāy Żaḥāk, piṛ kifr-i piṛ kīn

šarmanda-y ḥasāb, bē-īmān-i dīn

Żaḥāk J̌amšēd bast, pīčāš wa diraxt

čand ’itāb-xitāb, syāst-i saxt

farmā naǰāṛ-ān, bāwar-in mašār

J̌amšēd šaq bi-kan, wa aṛa-y āb-dār

naǰāṛ-ān mašār, kīšā-šān wa sar

dast kird wa šīwan, ’ālam koł yak-sar

āh-ē ža darûn, sālār-i sarhaŋ

bar-āmā ǰahān, kird wa šawa-y zaraŋ

kird-išān dō-šaq, wa amr-i Żaḥāk

ǰahān mātam-pûš, γam-bār-i γam-nāk

āx-u dāx ža dast, gardûn-i kač-bāz

xās-ān ma-kiy gast, zāγ ma-kiy šah-bāz

dād-i bē-dād ža dast, Wājib-il wiǰûd

hast-ān ma-kiy nīst, nābûb ma-kiy bûb

Żaḥāk kird banāy, z.ulm-w zûr-w ǰawr

čani čahār-gûša, sarhaŋ-ān-i dawr

۴۰) wa amr-i qādir, qudrat bē-šimār

na kitf-i Żaḥāk, pydā bī dō mār.

ترجمه (نگارش فارسی)

۱) نراد نردباز نقش بدی فرستاد، حیله نیرنگ­باز پای شش­در را دربند کرد.

بنیاد پریشان­حالی را در پای بازار گذاشت. دوران در فرمان­روایی فرزند مرداس (ضحاک) بود.

مرداس کارگر جمشید جم بود، مرداس همانند پروانه و جمشید چون شمع بود.

نام فرزند مرداس، ضحاک بود. ضحاک ظالم و ناپاک و به­شک­آلوده بود.

۵) ضحاک بی­پیر قصد پدر کرد و در سر راه مرداس بیچاره چاهی کند.

شماری شمشیر و سرنیزه در آن چاه چید. ضحاک به کشتن پدر عزمِ جزم کرده­بود.

مرداس در چاه ضحاک ملعون افتاد. ضحاک با آن حیله مرداس را سرنگون کرد.

ـ فرمان حق بود، قضا و قدر بود­ـ­. ضحاک پدر را کشت و به جای او نشست.

او در چهار­گوشه جهان آشوب برپاکرد. روزگاری با طرح و طرز تازه­ای پیدا شد.

۱۰) تمامی سرهنگان سرکش جهان، به نزد ضحاک، آن ناپاک معروف رفتند،

ضحاک رازهای پنهان را برایشان آشکار کرد که ضحاک سالار و کدخدای جهان باشد.

ضحاک خواهان تاج و تخت جمشید شد، جمشید جم­بند با دلی غمناک فرار کرد.

گردون گردنده حکم پادشاهی را از جمشید گرفت و ضحاک بر تخت جمشید جم­بند نشست.

دخترانِ حوریان­نسبِ جمشید، یکی ارنواز و یکی شهرناز (بودند).

۱۵) ضحاک هردوی آنان را به­زور برد و فرزندان جمشید را قتل عام کرد.

جمشیدِ جام­نوشِ در هرکار کامل، فراری بود و به سرزمین کابل روی­کرد.

پادشاه کابل فردی مهراب­نام بود، او دختر آینه­چهره­ای داشت.

دختر عاشق جمال جمشید شد و هراسان (شگفت­زده) از نور لطف خداوند ناطق شد.

مهراب­شاه دخترش را به جمشید بخشید هرچند به حسنِ رضا این کار را نکرد.

۲۰) ضحاک تصویر جمشید را نقاشی کرد ، به چاکران داد و به هفت­اقلیم فرستاد.

فرمانِ بر کاغذِ سیمین را مُهرکرد: جمشید فراری را برایم بگیرید.

نامه را برای خاص و عام فرستاد: جمشید را زندانی کنید و به نزد من بیاورید.

نامه فرستاده شد و برای مهراب رفت. مهراب به جمشید گفت: کابل ویران می­شود،

ضحاک ظالم و بدکار و زوردار است. او ناپاکِ ناراست با کینه دل­مردار است،

۲۵) اگر ضحاک ناپاک بشنود، زنان اسیر و مردان غلتان خاک می­شوند،

برخیز و به جای دیگری برو تا این جنگ و غوغا کوتاه شود.

چله زمستان و قوس قهار بود، شب و روز توفان مه­آلود بود.

جمشید با دیده نمناک برخاست و به­سوی ملک چین روی­کرد.

به سرابی و چشمه­ساری در پای درخت کهن­سالاری رسید.

۳۰) پیک فرمان­بر ضحاک جمشید را دید، آن ملعون بیرحم جمشید را اسیر کرد.

آن پرکفرِ پرکینه، آن یب­دین و ایمانِ شرمنده حساب، جمشید را به­پیش ضحاک برد.

ضحاک جمشید را با عتاب و خطاب، با سیاستی سخت بست و به درخت پیچید.

به نجاران دستور داد: اره بیاورید، جمشید را به اره آبدار دوشقه کنید.

نجاران به سر جمشید اره کشیدند. ـ عالم همه یکسره دست به شیون بردندـ.

۳۵) آهی از درون سالار سرهنگ برآمد که جهان را یکسره سیاه و تاریک کرد.

به دستور ضحاک جمشید را دوشقه کردند. ـ جهان ماتم­پوش و غمبارِ غمناک شدـ.

آخ و داغ از دست گردون کژباز که خوبان را بد و زاغ را شاهباز می­کند.

داد و بیداد از دست واجب الوجود که هستان را نیست و نابود را بود می­کند.

ضحاک ظالم با سرهنگان دوران در چهار گوشه دنیا ستمکاری می­کرد.

به فرمان قادرِ قدرت­بی­شمار، از کتف ضحاک دو مار پیدا شد … .

دریافت

جمشید یکی از پادشاهان اساطیری ایران است با ویژگی­هایی برجسته. یکی از این ویژگی­ها مرگ درختی اوست. متون اوستایی، پهلوی، فارسی زردشتی، فارسی و عربی در گزارش مرگ جمشید به این نکته پرداخته­اند. اما سه روایت فارسی زردشتی انوشیروان مرزبان در روایات داراب هرمزدیار، روایت نقالی هفت­لشکر و روایت گورانی شاهرخ کاکاوندی در داستان کاوه و ضحاک بر این ویژگی تأکید خاصی دارند. در این روایت­ها تنها در صورت پیوستگی جمشید با درخت و اره­کردن همزمان این­دو، می­توان جمشید را از بین برد. در روایت انوشیروان مرزبان، اهریمن و ضحاک جمشید را که درون درختی پنهان شده، همراه با درخت از بالا به پایین اره می­کنند. در روایت نقالی ضحاک، جمشید را به تخته­ای می­بندد و سپس تخته و جمشید را از بالا به پایین اره می­کند. در روایت گورانی پس از آنکه جمشید گرفتار می­شود، ضحاک دستور می­دهد تا وی را به درختی بسته و از بالا به پایین اره کنند.

یادداشت­ها

[۱]  spityuremca ýimô-kereñtem.

سپیتیور آنکه تن جم را اره کرد.

[۲]  kirānitan i J̌am (اره­کردن جم)

[۳]  Spitûr ān bûd  kē abāg Dahāg  J̌am kirrēnīd.  

اسپیدور آن بود که با ضحاک جم را برید.

[۴]  جهان بد  چو بهشت اندر گه جم       نبد آز و  نیــاز و  رنـج  با غم …

چنین تا ملک او بگرفت ضحّاک         بیفـکند آن بهشتی­شاخ  در خاک

[۵]  بریدند  پس درخت شاه جمشید         که او از جان شیرین گشت نومید

چو جان را داد شه جمشید آن­دم         خدا  کردش مر او  را  در  جهنم

[۶]   مزن ارّه بر  سالخـورده  درخت        که ضحاک ازین­گشت بی­تاج و تخت

[۷]  در بعضی از اسفلر ضحاک او را در کنار دریای چین در میان درختی میان­تهی یافت و به فرمودۀ او آن دوحۀ (= درخت تناور) چمن خسروانی را همان لحظه به اره مع تلک الشجره به قطع رسانید.

[۸]  این قسمت از روایت پهلوی مقداری مبهم به نظر می­رسد:

– بهار، ۱۳۷۵: ۲۲۳: تن او به دست آشوبگر دیوان آمد [شاید: تن او را برای آشفتن (= نابودی) به دست دیوان آمد].

– عفیفی، ۱۳۷۴: ۱۷-۱۸: او را تن به آشفتگی به دست دیوان آمد.

– میرفخرایی، ۱۳۶۷: ۴۲-۴۳: تنش به آشفتگی، به دست دیوان رسید.

[۹]  به جمشید کرد  آن  زمان   دشمنی     که  او کرد  بسیار  کبــــر و  منی

پس آنگاه  ضحّاک  آمــد  پدیــد     به  کینه  میــــانش  به  ارّه  برید

[۱۰] Book of Seder nashim: Vol.1, Ch.4. Yebamoth, Folio.49b, P.324-325

[۱۱]  sanherdrin X. نک، کریستن­سن، ۱۳۶۸: ۳۸۱٫

[۱۲] اصل: ترح ترز

[۱۳]  اصل: دعوای.

[۱۴]  اصل: و ندارد.

[۱۵] «جم­بند» صفتی است که در منظومۀ کاوه و ضحاک شاهرخ کاکاوندی بارها به کاررفته­است و می­تواند به­معنای گردآورنده انجمن باشد:

نجات دروی کلب، ای بنده دردمند                 تا واچم ثنای جمشیدِ جم­بند (ص۵۴)

آنچه کسب و کار، ها نه روی دنیا                    و عقل و فهم بی، جم­بند کرد نه پا (ص۵۹)

پری ویش سازا، جمشیدِ جم­بند                      شعله­ش سومای شوق، آفتاب مهتاب سند (ص۶۰)

[۱۶] بنابر گزارش گرشاسپ­نامه­ (ص۲۲، ب۱۵، ۲۰-۲۲) جمشید پس از فرار به زابلستان می­رود و با دختر شاه زابل، کورنگ­شاه، ازدواج می­کند:

پس از رنج بسیار و راه دراز              بیامد ابر زابلستان فراز …

بدو خسروی نامور شهریار                شهی کش نبد کس به صد شهر یار

مر آن شاه را نام گورنگ بود             کزو تیغ فرهنگ بی­زنگ بود

یکی دختری بود کز دلبری                پری را به رخ کردی از دل بری

[۱۷] اصل: و ندارد.

[۱۸]  اصل: زنان

[۱۹] اصل: و ندارد.

[۲۰] سیاهی و تاریکی، احتمالا در اینجا به معنای دوزخ به کار رفته­باشد؛ سیاهی دوزخ (نک، دهخدا).

۲۱ اصل: و ندارد

کتاب­نامه

ـ ابن بلخی، ۱۳۷۴: فارسنامه، تصحیح: لسترنج و نیکلسن، به کوشش منصور رستگار فسایی، شیراز: بنیاد فارس­شناسی.

ـ اسدی طوسی، ابونصر، ۱۳۵۴: گرشاسپ­نامه، به اهتمام حبیب یغمایی، تهران: کتابخانه‌ی طهوری، چاپ دوم.

– افشاری، مهران- مداینی، مهدی، ۱۳۷۷: هفت لشکر (طومار جامع نقالان)، تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، چاپ اول.

– اون­والا، موبد رستم مانک، ۱۹۲۲: روایات داراب هرمزدیار، بمبئی.

ـ بلعمی، ابوعلی، ۱۳۸۰: تاریخ بلعمی، تصحیح: ملک­الشعرای بهار، تهران: انتشارات زوار، چاپ اول.

– بلو، جویس، ۱۳۸۳: «گورانی و زازا» راهنمای زبان­های ایرانی، ج۱، ویراستار: رودیگر اسمیت، ترجمه: حسن رضایی باغ­بیدی و همکاران، تهران: ققنوس، چاپ اول، صص۵۵۵-۵۶۲٫

– بهار، مهرداد، ۱۳۸۰: بندهش فرنبغ دادگی، تهران: انتشارات توس، چاپ دوم.

– ـــــــــــ، ۱۳۷۵: پژوهشی در اساطیر ایران (پاره اول و دوم)، تهران: نشرآگه، چاپ اول.

– پورخالقی چترودی، مه­دخت، ۱۳۸۷: درخت شاهنامه، مشهد: به­نشر.

ـ پورداود، ابراهیم، ۱۳۷۷: یشت­ها، تهران: انتشارات اساطیر، چاپ اول.

ـ تفضلی، احمد، ۱۳۴۴: «تصحیح و ترجمه‌ی سوتکرنسک و ورشت مانسرنسک از دینکرد ۹»، پایان­نامه‌ی دکتری زبان­شناسی و زبان­های باستانی ایران، دانشگاه تهران: دانشکده‌ی ادبیات (چاپ نشده).

ـ الثعالبی، ابومنصور عبدالملک بن محمد نیشابوری، ۱۹۶۳: غرر اخبار ملوک الفرس، تهران: کتابخانه‌ی اسدی.

ـ دابار، ارواد مانکجی، ۱۹۰۹: صد در نثر و صد در بندهش، بمبئی.

– دهخدا، علی­اکبر، ۱۳۷۷: لغت­نامه، تهران: دانشگاه تهران.

ـ الذینوری، ابی­حنیفه احمدبن داود، ۱۹۶۰: اخبارالطوال، تحقیق: عبدالمنعم عامر، مصر: قاهره.

ـ راشد محصل، محمدتقی، ۱۳۸۸: «پایان کار رستم در شاهنامه»، فصلنامۀ پاژ، سال دوم، شماره ۳-۴، پاییز و زمستان ۱۳۸۸، صص۷۹-۹۸٫

– سرامی، قدمعلی، ۱۳۷۸: از رنگ گل تا رنج خار، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی.

– صدیقیان، مهین­دخت، ۱۳۷۵: فرهنگ اساطیری-حماسی ایران به روایت منابع بعد از اسلام، ج۱: پیشدادیان، تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، چاپ اول.

– صفی­زاده، صدیق، ۱۳۷۵: نامه سرانجام، کلام خزانه (یکی از متون کهن یارسان)، تهران: هیرمند، چاپ اول.

– طبری، محمد بن جریر، ۱۳۶۷: ترجمۀ تفسیر طبری، به تصحیح حبیب یغمایی، تهران: توس.

ـ عفیفی، رحیم، ۱۳۷۴: اساطیر و فرهنگ ایرانی در نوشته­های پهلوی، تهران: انتشارات توس، چاپ اول.

– فردوسی، ابوالقاسم، ۱۳۸۶: شاهنامه(ج۱-۸)، به کوشش جلال خالقی مطلق، تهران: مرکز دایره­المعارف بزرگ اسلامی.

ـ کریستن سن، آرتور ، ۱۳۷۷: نمونه­های نخستین انسان و نخستین شهریار در تاریخ افسانه­ای ایرانیان، ترجمه: ژاله آموزگار ـ احمد تفضلی، تهران: نشر چشمه، چاپ اول.

– گجری شاهو، امین، ۱۳۸۰: نوفل و مجنون میرزا شفیع کلیایی (+ داستان کاوه و ضحاک شاهرخ کاکاوندی)، تهران: انتشارات مه.

ـ مجمل­التواریخ و القصص، ۱۳۱۸: تصحیح: ملک­الشعرای بهار، تهران: خاور.

ـ مزداپور، کتایون، ۱۳۸۴: «راه آفتاب (بینش کهن ایرانی)»، بنیادهای فلسفه در اساطیر و حکمت پیش از سقراط: هایلند، دریو. ا.، ترجمه رضوان صدقی­نژاد- کتایون مزداپور، تهران: نشر علمی، صص۴۷۵-۵۴۰

– میبدی، ابوالفضل رشیدالدین، ۱۳۶۱: کشف الاسرار و عده الابرار، به سعی و اهتمام علی­اصغر حکمت، تهران: امیرکبیر.

ـ میرخواند، محمد بن خاوندشاه بن محمود، ۱۳۸۰: تاریخ روضه­الصفا فی سیره الانبیاء و الملوک و الخلفاء، تصحیح: جمشید کیان­فر، تهران: اساطیر.

ـ میرفخرایی، مهشید، ۱۳۷۶: روایت پهلوی، تهران: مؤسسه‌ی مطالعات و تحقیقات فرهنگی، چاپ اول.

ـ نظامی، الیاس بن یوسف، ۱۳۸۱: کلیات، تصحیح: وحید دستگردی، تهران: نگاه.

ـ نهایه­الارب فی اخبار الفرس و العرب، ۱۳۷۵: تصحیح: محمدتقی دانش­پژوه، تهران: انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، چاپ اول.

ـ یاحقی، محمدجعفر، ۱۳۸۶: فرهنگ اساطیر و داستان­واره­ها در ادبیات فارسی، تهران: فرهنگ معاصر.

– Anklesaria, E. T. D., 1976: Dadistan-i Dinik, Part I, Pursishn I-XL, Shiraz

The Babylonian Talmud, 1936: Translated: Rabbi. I. Epstein, London.

– Dhabhar, E. B., The Pahlavi Rivâyat, Bombay.

-Geldner, K. F., 1889: Avesta, the Sacred Books of the Parsis, Stuttgart.

-Mackenzie, D.N., 2005: “Gurāni”, Encyclopaedia Iranica, vol. 12, New

– Madan, D. M., 1911: The Complete of The Pahlavi Dinkard, Bombay.

– Minorsky, V., 1943: : “The Gûrān”, BSOAS 11, pp. 75-103.

– Modi, J.J., 1903: Jāmāsp Nāmak, Bombay

– Pakzad, F., 2003: Bundahišn, Zoroastrische Kosmogonie und Kosmologie, Tehran: Centre for Great Isiamic  Encyclopaedia.

کلیک کنید

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

کلیک کنید
باز کردن چت
باشگاه شاهنامه پژوهان
درودبرشما

اگر برای سفارش از فروشگاه باشگاه شاهنامه پژوهان پرسشی دارید پیام خود را بگذارید


با سپاس