خانه / مقالات / رستم و دوشیزه روشنی / آرش اکبری مفاخر

رستم و دوشیزه روشنی / آرش اکبری مفاخر

                             چاپ شده در مجله دانشکدی ادبیّات و علوم انسانی دانشگاه فردوسی مشهد(علمی ـ پژوهشی). شماره اوّل سال سی و نهم بهار ۱۳۸۵- شماره پی درپی ۱۵۲- صص ۱۸۹-۲۰۵٫   آرش اکبری مفاخر دانشگاه فردوسی مشهد رستم و دوشیزی روشنی چکیــــده دوشیزه روشنی از اساطیر مانوی است که نور ربوده شده به دست دیوان را دوباره به سرزمین روشنایی برمی گرداند. در برگرداندن این نور, مهرایزد (روح زنده) با یاری زروان و مادر زندگی و... برای نجات انسان نخستین که نور او ربوده شده، در دست دیوان اسیرگردیده و در دنیای تاریکی افتاده ، در تکاپو هستند. آنها انسان نخستین…

بازبینی کلی

امتیاز کاربر: 4.6 ( 1 امتیازات)
0

                             اساطیر مانوی
چاپ شده در مجله دانشکدی ادبیّات و علوم انسانی دانشگاه فردوسی مشهد(علمی ـ پژوهشی).
شماره اوّل سال سی و نهم بهار ۱۳۸۵- شماره پی درپی ۱۵۲- صص ۱۸۹-۲۰۵٫

 

آرش اکبری مفاخر
دانشگاه فردوسی مشهد
رستم و دوشیزی روشنی

چکیــــده
دوشیزه روشنی از اساطیر مانوی است که نور ربوده شده به دست دیوان را دوباره به سرزمین روشنایی برمی گرداند. در برگرداندن این نور, مهرایزد (روح زنده) با یاری زروان و مادر زندگی و… برای نجات انسان نخستین که نور او ربوده شده، در دست دیوان اسیرگردیده و در دنیای تاریکی افتاده ، در تکاپو هستند. آنها انسان نخستین را نجات داده، نور را به او برگردانده و او را به سرزمین روشنایی بازمی¬آورند.
رستم نیز در هفت خان برای نجات کاوس که نور چشم او به دست دیوان ربوده شده و در سرزمین تاریکی در دست دیوان اسیر است با راهنمایی زال و رودابه، و یاریگری رخش در تکاپوست. او با کشتن دیوسپید و بیرون آوردن جگرش، نور زندانی شده در جگر دیو را به چشم کاوس برمی¬گرداند. در پایان کاوس را نجات داده و او را به سرزمین ایران بازمی آورد.
هدف نویسنده بررسی تطبیقی این دو اسطوره مانوی و ایرانی است که در آن به سه نکته مهم دست یافته است: ۱- کاوس ازنمونه های نخستین انسان در شاهنامه است. ۲- کارکرد رستم در برگرداندن نور برگرفته از اساطیر مانوی است. ۳- جگر دیو سپید زندان نور است که با چکاندن خون آن به چشم کاوس، نور آزاد می شود و کاوس بینا می گردد.
کلید واژه
دوشیزه روشنی، مهرایزد، نخستین انسان, کاوس، رستم، جگر دیوسپید.
مقــــدمه
«دوشیزه روشنی» یکی از اسطوره های آیین مانی است که کارکرد ویژه او بازگرداندن نور ربوده شده توسط دیوان است. دیوان نور را از سرزمین روشنایی ربوده، به سرزمین تاریکی برده و در درون خود زندانی کرده اند. دوشیزه روشنی برای بازگرداندن نور، خود را برهنه به دیوان نشان می¬دهد، به آنها انزال دست می دهد، نور ربوده شده همراه انزال شان بیـرون می ریزد. دوشیزه روشنی نورها را جدا می کند و به سرزمین روشنایی برمی گرداند.
در آغاز آفرینش مانوی، اهریمن، شاهزاده تاریکی به سرزمین روشنایی می تازد، در این هجوم نیروهای تاریکی بر نیروهای روشنی چیره می¬شوند، انسان نخستین و همراهانش از اهریمن شکست می خورند و اسیر دیوان می شوند. دیوان نور انسان نخستین و همراهانش را می بلعند، این نور جذب دنیای تاریکی می شود و همواره در رنج و سختی به سرمی برد.
انسان نخستین که نور خود را از دست داده، در ژرفنای تاریکی بیهوش می افتد و پس از به هوش آمدن، درخواست یاری می کند. زروان، پدر بزرگی، به همراه مادر زندگی، برای کمک به او نیروهای روشنی ازجمله دوشیزه روشنی و مهر ایزد (روح زنده) را گسیل می کنند. در راه رسیدن به انسان نخستین، مهر ایزد خروشی برمی دارد و انسان نخستین به  او پاسخ می گوید که در فرجام به رهایی انسان نخستین، برگرداندن نور به او و بازگشت به سرزمین روشنایی می انجامد.
«رستــــــم» نیز در گذر از هفت خان برای نجات کاوس و ایرانیان که در جنگ تاریکی با روشنی شکست خورده ، در چنگ دیو سپید اسیر شده و نور دیدگان خود را از دست داده اند، با یاری نیروهای روشنی با نیروهای تاریکی می جنگد و بر آنها پیروز می گردد. رستم در سر راه خود دو هدف دارد: کاوس را نجات داده و نور را به دیدگان او برگرداند، دیوان را شکست داده، زندانی کند و آنها را از بین ببرد.
رستم با راهنمایی پدر و مادرش به راه می افتد. هنگامی که به شهر می رسد، رخش خروشی برمی¬دارد، کاوس خروش رخش را پاسخ می¬گوید که در پایان به نجات کاوس می انجامد. اما رستم باید به جنگ دیوسپید برود و او را بکشد، آنگاه جگر او را بیرون بکشد و خونش را در دیدگان کاوس بچکاند تا او بینا گردد. رستم با این کار بینایی را به کاوس بازمی گرداند و در پایان، آنها به سرزمین ایران بازمی¬گردند.
هدف این پژوهش بررسی تطبیقی نمونه ای از اسطوره های مانوی وایرانی است، بدان امید که پاسخی شایسته برای سه پرسش زیر بیابد:
۱٫ آیا کاوس نیز در شاهنامه می تواند از نمونه های نخستین انسان باشد؟
۲٫ با توجه به آنکه بازستانی نور به دست رستم از دیوان، در اساطیر ایرانی پیشینه ای ندارد،آیا این داستان برگرفته از اساطیر مانوی است؟
۳٫ چه پیوندی بین جگر دیوسپید و نور چشم کاوس وجود دارد؟

کاوس و نخستین انسان(۱)
کاوس راهی مازندران می شود و قصد جنگیدن با دیوان مازندران را دارد زیرا مازندران جایگاه دیوان و دنیای تاریکی است:
چه آن خانه دیو افسونگر است طلسم ست وبندست و جادوپرست
(فردوسی،۱۳۷۰: ۲/ ۱۰/ ۱۱۵)
او و سپاهیانش به دروازه شهر می رسند:
زن و کودک و مـرد با دستــــوار نیافت از سر تیـــغ او زینــــهار
همی سوخت و غارت همی کرد شهر بیالود بر جای تریاک زهـــــــر
(همان: ۲/ ۱۳/ ۵- ۱۷۴)
خبر هجوم کاوس به شاه مازندران می رسد. او یکی از دیوان را به نام سنجه به سوی دیو سپید می فرستد تا خبر هجوم ایرانیان را به او برساند. دیوسپید با شنیدن سخنان سنجه به راه می افتد و به مازندران می¬آید:
شب آمد یکی ابـــر شد با سپاه جهان کرد چون روی زنگی سیاه
چو دریای قارست گفتی جهان همه روشناییش گشته نهـــــــان
یکی خیمه زد بر سر از دود وقیر سیه شد جهان چشم ها خیر خیر
(همان؛ ۲/۱۵/ ۶-۱۹۸)
هجوم دیوسپید یادآور هجوم اهریمن در آغاز آفرینش، در اساطیر ایرانی است: اهــــریمن با همه نیروهای دیوی به جنگ روشنایی برخاست.( بهار،۱۳۸۰: ۵۲) … او آن تاریکی را که باخود داشت در آسمان آورد و آسمان را به تاریکی بیامیخت (راشد محصل، ۱۳۶۶: بخش۱, بند۳۳) … و جهان را به هنگام نیمروز به سختی تیره کرد همانند شب تیره، آسمان زیر و زبر زمین را تاریکی فراگرفت.(بهار، ۱۳۸۰: ۵۲).
و همچنین یادآور هجوم اهریمن در آغاز آفرینش، در اساطیر مانوی است: اهریمن یا شاهزاده تاریکی، فرمانروای سرزمین تاریکی بر سرزمین روشنی می تازد و این آغاز نبردی میان تاریکی و روشنی است. اهریمن با عناصر پنجگانه اش(۲): دود، آتش، تاریکی، زهر و مه به سرزمین روشنی هجوم آورد، خودش را به آنها مجهز کرده و آنها را سپر خود قرارمی دهد.(الندیم، ۱۳۸۱: ۳۹۳)(۳).
به هرروی دیو سپید در این جا خود اهریمن و یا نمادی از اهریمن است، نبرد آسمانی او با اهـــورا مزدا به نبردی زمینی دگرگون شده و به جنگ روشنی و نور آمده است. بازتاب هجوم دیوسپید همراه با نیروهای تاریکی بر سرزمین روشنی در شاهنامه این گونه است:
چوبگذشت شب روزنزدیک شد جهانجوی را چشم تاریک شد
زلشکر دو بهره شده تیره چـــشم سرنامداران شده پر ز خــــشم
وز ایشان فــــراوان تبه کرد نیــــز نبود از بدِ بخت مانند چـــیز
چو تاریک شد چشم کاوس شاه بدآمد زکــــــــردار او برسپاه
(فردوسی،۱۳۷۰: ۲/ ۱۵/ ۲۰۲-۱۹۹)
در اساطیر ایرانی نیز پس از هجوم آغازین اهریمن:
هنگامی که کیومرث از خواب بیدار می شود، جهان را همانند شب تیره وتار می¬بیند.(بهار، ۱۳۸۰: ۵۳)… و او در سایه (تاریکی بیکران) افتاده است.(۴) (West, 1897: 9; 32,10) اهریمن یک هزار دیو مرگ کردار برکیومرث می فرستد… و از تن کیومرث روشنی بیرون می رود همانند آهن گرمِ سرخ شده ای که بر آن پتک بزنند و سیاه شود.(بهار،۱۳۸۰: ۷۰).
و همچنین در اساطیر مانوی:
اهریمن به جنگ انسان نخستین می آید، پس زمان درازی با هم می جنگند، اهریمن بر او چیره می شود، نورش را می بلعد و با نیروهای تاریکی او را زندانی می کند.(الندیم، ۱۳۸۱: ۳۹۳)(۵).
نخستین نبرد روی می دهد؛ در اساطــــیر ایرانی روشنی از تن کیومرث، نخستین انسان، بیرون می رود و او سیاه می شود. در اساطیر مانوی تاریکی بر روشنایی چیره می گردد، انسان نخستین و همراهان او از نیروهای تاریکی شکست می¬خورند، اسیر دیوان می شوند و آن ها با بلعیدن نور انسان نخستین با شادمانی دست از تازش می کشند. در شاهنامه نیز دیوسپید با نیروهای تاریکی پس از حمله برکاوس و ایرانیان، نور چشم هایشان را می¬رباید و آنان را زندانی می کند:
که شاه و دلیران ایران سپاه نه خورشید بینند روشن نه ماه
به کشتن نکـردم بروبـــر نهیب بدان تا بداند فــــراز از نشیب
به زاری وسختی برآیدش هوش کسی نیز ننهد برین¬کارگوش
(فردوسی، ۱۳۷۰: ۲/ ۱۷/ ۲۱-۲۱۹)
با نگرش بر نوشته های بندهش و اساطیر مانوی که در آن از انسان نخستین سخن به میان آمده (این انسان در هجوم آغازین اهریمن ِا شاهزاده تاریکی نور و روشنایی خود را از دست می¬دهد و از اهریمن شکست می خورد.) می توان کاوس را یکی از نمونه های نخستین انسان در شاهنامه پنداشت، زیرا او نیز همانند کیومرث و نخستین انسان، مورد هجوم نخستین تازش اهریمن و دیوسپید با نیروهای تاریکی قرار می گیرد و نور و روشنایی ازاو ربوده می گردد.
هجوم آغازین اهریمن در اساطیر ایرانی، مانوی و شاهنامه با آوردن تاریکی بیکران همراه است. این تاریکی تمام دنیای اهورایی را دربرمی گیرد، برروشنایی چیره می شود و نور را از انسان نخستین: کیومرث در اساطیر ایرانی، انسان قدیم در اساطیر مانوی و کاوس در شاهنامه می رباید و نور در درون اهریمن زندانی می شود. اکنون به نجات دهنده ای نیازاست تا اهریمن و دیوان را شکست دهد، نور را آزاد کند و به انسان نخستین و اهوراییان برگرداند، این نجات دهنده در اساطیر مانوی دوشیزه روشنی و مهرایزد و در شاهنامه رستم است.

رستم؛ دوشیزه روشنی و مهرایزد
پس ازآن که کاوس و ایرانیان نور دیدگان خود را از دست می دهند و در چنگ دیوسپید زندانی می شوند،کاوس برای رستم پیامی می فرستد و از او درخواست کمک می کند:
کنون چشم شد تیره و خیره بخت نگونسار گشته سرتاج وتخت
چنین خسته در چنگ آهــــرمنم همی بگسلد زار جــــان از تنم
(فردوسی، ۱۳۷۰: ۲/ ۱۷/ ۹- ۲۲۸)
در اساطیر مانوی بین سرزمین روشنی و تاریکی جنگی درمی¬گیرد، نیروهای تاریکی برای تاختن به سرزمین روشنی باهم ستیزه می¬کنند. پس از تاختن، نور را می ربایند و روشنی به دنیای تاریکی می¬پیوندد. این روشنی در درون دیوان زندانی می گردد و در رنج به سر می¬برد تا این¬که فرشته ای آن نور را نجات می دهد، نام این فرشته دوشیزه روشنی است:
دخت محبوب پدر(۶)
خجسته دوشیزه روشنی
که با زیبایی وصف ناپذیرش
نیروهای سرشار از پلیدی را
شرمسار همی کند.(آلبری، ۱۳۷۵: مزامیر بما، ۲۱۹).
دوشیزه روشنی برهنه می شود، زیبایی خود را به دیوان نشان داده و آنان را فریب می دهد. پاره های نوری را که دیوان دزدیده و در درون خود زندانی کرده¬اند، از راه انزالشان رها می شود، او نورها را آزاد کرده و دوباره به سرزمین روشنی برمی گرداند(هدایت، ۱۹۴۳: بخش۱۶, بند۳۸-۳۰).
چنین است راه پدر، که فرزند برومندش را گسیل کرد
و او از تن خویش، دوشیزه روشنی را فرازآفرید
به پنج نیرو زیناوند،
آماده نبرد با پنج مغاک تاریکی.
چون نگهبان در مرزهای روشنی ایستاد
دوشیزهخود را –کزروح اوست- بدان¬ها نمود؛
آنان در مغاک خویش به جنبش افتادند
و خواستند خود را به سوی او فرازکشند
دهان گشودند و خواستند ببلعندش.
او قدرت آن دوشیزه را گرفت و بر آن¬ها گستراند
همچون تور بر ماهیان
اورا چون باران برآنان فرود باراند
همچون ابرهای پاک باران¬زای
خرد را چون آذرخش تیزتک در آن¬ها فرو راند
در اندام¬های درونی¬شان خزید
همه آنان را به بندکرد
همه آن دژآگاهان را.( آلبری، ۱۳۷۵: مزامیر بما, ۲۲۳).
همانگونه که در این¬جا پدر (زروان، شهریار بهشت روشنی) دوشیزه روشنی را برای نبرد به سوی اهریمن و دیوان روانه می¬کند، در شاهنامه نیز پدر رستم (زال، نمادی از زروان) برای نجات کاوس و ایرانیان او را به سوی دیو سپید و دیگر دیوان می¬فرستد:
که شاه جهان در دم اژدهاست به ایرانیــــان بر چه مایه بلاست
همی¬رخش را کرد بایدت زین بخواهی به تیغ جهان¬بخش کین
(فردوسی، ۱۳۷۰: ۲/ ۱۸/ ۹- ۲۳۸)
در اساطیر مانوی مادر زندگی فرزندانش را برای نجات انسان نخستین می¬فرستد، در شاهنامه نیز رودابه، مادر رستم همراه با زال پدرود کننده فرزند برای نجات کاوس است:
بیامد پــر از آب رودابه روی همی زاربگریست دستان بر اوی
به¬ پدرود کردنش رفتند پیش که دانست که¬ش باز بیننــد بیش
(همان: ۲/۲۰/ ۲-۲۷۱)
دوشیزه روشنی بنیاد اساسی¬گرفتن نور از دیوان است. از آن¬جایی که رستم نیز تا این زمان هنوز هیچ زنی را به پیکر خود راه نداده¬است، می¬توان او را ازاین نظر با دوشیزه روشنی همسان دانست، اما دوشیره روشنی در نبرد تن به تن با دیوان کارکردی ندارد بلکه جایگاه خود را به روح زنده (مهرایزد) می¬دهد تا او در نبردی پهلوانانه، انسان نخستین را نجات ¬دهد و نور را به او و سرزمین روشنی بر¬گرداند:
چون انسان نخستین به جنگ خویش پایان بخشید،
پدر دومین فرزندش (روح زنده) را گسیل کرد.
او فراز آمد و برادرش را یاری داد تا از مغاک برون شود
او همه این جهان را از آمیزه¬ای بساخت:
آمیزه¬ای از نور و ظلمت.
او همه نیروهای مغاک را در ده آسمان و هشت زمین گستراند
زمانی آنان را در این جهان بست
و این منزلگاه را زندان همه نیروهای ظلمت کرد
تا برای روح (نور) بلعیده شده آنان
مجال پالایش بود.(آلبری، ۱۳۷۵: مزامیر بما، ۲۲۳).
دریک دگرگونی نقش غنائی اسطوره دوشیزه روشنی به یک نقش حماسی دگرگون می¬شود و مهر ایزد ساخته و پرداخته می¬گردد. رستم در شاهنامه این دو نقش را با هم عهده دارد. در کردار او دو آرمان وجود دارد:
– بازستانی نور برای بینایی چشم کاوس (کارکرد دوشیزه روشنی).
– ازبین بردن دیوان، زندانی¬کردن و کشتن آن¬ها (کارکرد مهرایزد).
رستم با بدرقه پدر و مادر راهی مازندران می¬شود. او در مسیر هفت¬خان گام می¬نهد و نبرد بین تاریکی و روشنی آغاز می¬گردد، همانند نبرد مهرایزد با دنیای تاریکی:
روح زنده آنگاه خواهدآمد
یار روشنی بود
اما رایزنان مرگ و تاریکی را، در جایگاه ویژه بمیراند
تا شاید هماره درآن¬جا به بند بوند.
جز این چگونه توان دشمن را به بندکرد؟
زیرا نور نه پذیرای او، که بیگانه با اوست
و نه هرگز او (شهریار تاریکی)
خواهد توانست از سرزمین تاریکی بگریزد.
چه، او نمی¬تواند
جنگی بزرگ¬تر از نبرد پیشین به راه اندازد.(همان: مزامیر بما،۲۲۳).
در گذر از هفت¬خان، در رخش خان نخست شیری را از پا درمی¬آورد. در خان دوم رستم با یاری میش اهورایی بر تشنگی دیوآفریده پیروز می¬گردد و در خان سوم اهریمن یکی از دستیاران خود، اژدها را با نیروهای تاریکی به جنگ رستم می¬فرستد:
دگرباره چون شد به خواب اندرون زتاریکی آن اژدهـــا شد برون
(فردوسی، ۱۳۷۰: ۲/ ۲۶/ ۳۴۸)
وقتی که رخش، رستم را از خواب بیدار می¬کند تاریکی آنقدر سنگین است که رستم چیزی جز سیاهی و تیرگی نمی¬بیند:
بیابان همه سر بسر بنگرید بجز تیرگی¬شب، به دیده ندید
(همان: ۲/۲۷/ ۳۵۱)
برای بار سوم که اژدها به جنگ رستم می¬آید، جهان¬آفرین با نیروهای روشنی رستم را یاری می¬دهد و جهان را آنگونه روشن می¬کند که دیگر تاریکی زمین، اژدها را در خود پنهان نمی¬کند و رستم او را از پای در می¬آورد:
چنان ساخت روشن جهان¬آفرین که پنهان نکرد اژدها را زمین
بدان تیـــــرگی رستم او را بدید سبک تیغ تیز از میان برکشید
(همان: ۲/۲۷/ ۴- ۳۶۳)
اهریمن نیروهای تاریکی خود را بر کاوس و همراهانش گسیل می¬دارد، آن¬ها کور شده و نور دیدگان خود را از دست می¬دهند، اما رستم بر تاریکی پیروز می¬شود و بدون آنکه نور دیدگان خود را از دست بدهد از دنیای تاریکی می¬گذرد همانند دوشیزه روشنی که میوه¬های کورکننده دیوان را می¬چشد و هنوز بیناست:
آه، دوشیزه¬ام، محبوبم، ای آتش زنده!
اگر نگهبانم بوی، خویشتن نثارت کنم!
… تو میوه¬های کورکننده¬اش را چشیدی
و همچنان بینایی.(آلبری، ۱۳۷۵: مزامیر پراکنده،۱۲).
رستم پس از گذشتن از سرزمین تاریکی و کشتن اژدها به خان چهارم می¬رسد، او دراین خان با زن جادو که فرستاده اهریمن است روبه رو می¬شود، در این خان رستم با یاری خداوند مهر که یادواره¬ای از اسطوره مهرایزد در راه نجات انسان نخستین است، زن جادو را ازبین می-برد:
ندانست کاو جادوی ریمن است نهفته به رنگ اندر آهرمن ست
… چو آواز داد از خداوند مهـــر دگرگونه تر گشت جادو به چهر
(فردوسی، ۱۳۷۰: ۲/ ۳۰/ ۴۱۰، ۴۰۸)
رستم بار دیگر پس از کشتن زن جادو، در آغاز خان پنجم به سرزمین تاریکی بسیار وحشتناکی می¬رسد:
همی رفت پویــان بجایی رسید که اندر جهان روشنایی ندیــد
شب تیره چون روی زنگی سیاه ستاره نه پیدا، نه خورشید وماه
تو خورشید گفتی به بند اندرست ستاره به خمّ کمند انـــدرست
(شاهنامه؛ ۲/۳۱/ ۲-۴۲۰)
رستم نیز مانند دوشیزه روشنی این تاریکی بیکران را پشت سر می¬گذارد بی¬آنکه مانند کاوس بینایی خود را از دست بدهد. این دوگانگی در اساطیر مانوی از آنجا سرچشمه می¬گیرد که مانی برای روان ناآگاه، اصطلاح «انسان قدیم» و برای روان آگاه، «انسان نو»(۸) را به کار می-برد. روان آگاه که ساختار آفرینش او از نور و دارای بنیادی نیک است، تنها در صورت بروز نیروهای اهریمنی درونی و یا نفوذ اهریمن در او، دچار فراموشی می¬شود و دست به کارهای اهریمنی می¬زند و با این کردار اهریمنی نیروی ایستادگی در برابر روان تاریک را از دست می-دهد.
در واقع در نبرد تاریکی و روشنایی شاهنامه، کاوس نماد روان ناآگاه انسان قدیم است و رستم نیزکه نماد روان آگاه انسان نو است، در اثر غفلت و فراموشی دست به گناه می¬آلاید، هنگامی که او از سرزمین تاریکی می¬گذرد وبه سرزمین روشنی می¬رسد، گیاهان و خویدی راکه از نورهای آزادشده تن دیوان روییده است (هدایت، ۱۹۴۳: بخش۱۶، بند ۳۶-۳۵) لگدمال می-کند و گوش¬های دشتبان، نگهبان نور، را می¬کند، دچار گمراهی شده¬است. بنابراین خود نیز به دیوی سیاه، اژدها و اهریمنی دگرگون می¬شود آنگونه که نگهبان نور او را توصیف می¬کند:
بدوگفت: مردی چو دیو سیاه پلنگینه جوشن، از آهن کــــلاه
همه دشت سرتاسر آهرمن ست وگر اژدهـــا خفته در جوشن¬ست
برفتم که اسپش برانم زکشت مرا خود به آب و به¬گندم نهشت
مرا دید برجست و یافه نگفت دوگوشم بکند و همانجا بخفت
(فردوسی، ۱۳۷۰: ۴۱-۴۳۸)
این آمیختگی تاریکی در روشنایی نشان می¬دهد که در هر نیروی اهورایی، رگه¬هایی از اهریمن نیز دیده می¬شود که زمانی بیدار شده و کردار اهریمنی خود را جلوه¬گر می¬سازد. این نکته بیانگر آن است که سرچشمه نور و تاریکی، دو گوهر همزاد،(Humbach, 1994: 45, 3)(9) یکی است و این دو گوهر در درون انسان به¬هم رسیده¬ و مایه زندگی و مرگ و نیز کردار اهورایی و اهریمنی او را فراهم آورده¬اند. (راشدمحصل، ۱۳۶۶: بخش۳، بند۵)(۱۰). رستم و کاوس نیز نمونه گویای این آمیزه هستند.
رستم در راه رسیدن به کاوس با اولاد دیو و سپاه او برخورد می¬کند و بسیاری از سپاهیان او را از بین می¬برد تا اینکه به خود اولاد می¬رسد. جنگ افزار اولاد نیز همانند اهریمن، شاهزاده تاریکی و دیوسپید، نیروی تاریکی است. هنگامی که رستم به او نزدیک می¬شود، اولاد نیروهای تاریکی¬اش را رها می¬کند و روز همانند شب، تیره و تار می¬گردد اما رستم با نیروی روشنایی درونی خود بر تاریکی پیروز می¬گردد و اولاد را به بند می¬آورد:
به اولاد چون رخش نزدیک شد بکردار شب روز تاریک شد
بیفگند رستــــم کمـــــــند دراز به خــــم اندر آمد سر سرفــــراز
از اسپ اندرآورد و دستش ببست به پیش اندرافگندش و برنشست
(فردوسی،۱۳۷۰: ۲/۳۴/ ۲-۴۶۰)
رستم پس از شنیدن راهنمایی¬های اولاد دیو، او را بر درختی می¬بندد و به¬سوی کاوس که درچاهی تنگ و تاریک گرفتار است روانه می¬گردد، در راه به ارژنگ دیو برخورد می¬کند، سر او را ازتن جدا می¬کند و برای نجات کاوس وارد شهر می¬شود.
در اساطیر مانوی، هنگامی که مادر زندگی و روح زنده (مهر ایزد) برای نجات انسان نخستین که در ژرفنای تاریکی گرفتار است، می¬روند، روح زنده فریادی می¬کشد که این فریاد به فرشته¬ای با نام «ایزد فریاد (ایزد خروش)»(۱۱) دگرگون می¬شود. در شاهنامه رخش کارکرد ایزد خروش را می¬پذیرد که با فریادی به کاوس و ایرانیان مژده آزادی می¬دهد:
چو آمد به شهر اندرون تاج¬بخش خروشی برآورد چون رعد رخش
(فردوسی، ۱۳۷۰: ۲/ ۳۹/ ۵۲۳)
انسان نخستین نیز با شنیدن خروش ایزد فریاد، از ژرفنای به او پاسخ می¬دهد. این واکنش او نیز به فرشته¬ای با نام «ایزد پاسخ»(۱۲) دگرگون می¬شود. در شاهنامه نیز کاوس، که همان انسان نخستین است، خروش رخش را پاسخ می¬گوید وبه ایرانیان مژده آزادی می¬دهد:
به ایرانیان گفت پس شهریـــار که بر ما سرآمــــــد بد روزگار
خروشیدن رخشم آمد به گوش روان و دلم تازه شد زین خروش
(همان: ۲/ ۳۹/ ۵-۵۲۴)
و درپی این خروش و پاسخ، رستم به زندان کاوس راه پیدا می¬کند و اسیران را از بند می¬رهاند.
با نگرش بر آنچه که آمد و همچنین کردارشناسی رستم در نجات نور که در اساطیر ایرانی پیشینه¬ای ندارد، می¬توان این داستان را برگرفته از اسطوره دوشیزه روشنی و مهرایزد در آیین مانی پنداشت.

جگر دیوسپید و نور چشم کاوس
رستم به زندان کاوس می¬رسد، کاوس و ایرانیان را کور و نابینا می¬بیند, کارکرد ویژه رستم که همان کردار دوشیزه روشنی و مهرایزد است به انجام نرسیده است. رستم نیز باید نور ربوده شده را از دیو جداکند و به کاوس برگرداند، او برای این¬کار باید به ژرفنای تاریکی که نمادی از دوزخ و جایگاه دیوسپید است، برود و کارکرد ویژه خود را به انجام برساند.
رستم در سرزمین تاریکی به چاهی سیاه و هولناک که دیو سپید- مایه بیم و امید ایرانیان- در آن منزل گزیده¬است، می¬رسد. دیو سپید با دزدیدن نور مایه بیم ایرانیان می¬گردد وبا زندانی-کردن نور در درون خود ، مایه امید برای روشنی چشم ایرانیان است. رستم برای بازگرداندن نور بایستی دیوسپید را بکشد زیرا:
سپه را ز غم چشم ها تیـــره شد مرا دیده از تیرگی خیــــره شد
بزشکان به درمانش کردند امیـــد به خون دل و مغـــــز دیو سپید
چنین¬گفت فرزانه مردی بزشک که¬چون¬خون اورا بسان سرشک
چکانی سه قطره به چشم اندرون شود تیرگی پاک با خون برون
(فردوسی، ۱۳۷۰: ۲/ ۴۰/ ۴-۵۴۰)
در یک دگرگونی، اسطوره زندانی شدن نور در نطفه دیوان به زندانی شدن نور در جگر دیو سپید دگرگون می¬شود و دلیل این دگرگونی آن است که دوشیزه روشنی با یک کردار غنایی و با برهنه نمایی خود، دیو را بر سر شهوت ¬آورده و با ریختن نطفه او، نور را از بدن او جدا می-کند. این کردار شایسته حماسه و پهلوانی حماسی(۱۳) همانند رستم نیست. بنابراین کردار غنایی به کرداری پهلوانی دگرگون می¬شود. از اینجا به بعد رستم کردار مهرایزد را دنبال می¬کند و با کشتن دیو سپید و دریدن جگرگاه او نور را به کاوس برمی¬گرداند.
رستم برای بازگرداندن نور به راه می¬افتد. او باید در هنگامه اوج خورشید بر دیوان هجوم برد تا همه نیروهای روشنی برای پیروزی بر تاریکی یاریگر او باشند:
بدو گفت اولاد: چون آفـــتاب شود گرم، دیو اندر آید به خواب،
بریشان تو پیروزگردی به جنگ ترا یک زمان کرد باید درنگ
(همان: ۲/ ۴۱/ ۶- ۵۵۵)
رستم با هماهنگی نیروهای روشنی بر دیوان می¬تازد، آنها را از بین می¬برد و همانند خورشیدی تابان به جنگ دیوسپید و نیروهای تاریکی می¬رود:
وزان جایگه پیش دیوسپید بیامد دلی پر ز بیم و امید(۱۴)
بکردار دوزخ یکی چاه دید تن دیو از تیرگی ناپدید
(همان: ۲/ ۴۲/ ۵- ۵۶۴)
دیو سپید نیز با تمام نیروهای اهریمنی و تاریکی به جنگ رستم می¬آید، نبرد نور و تاریکی آغاز می¬گردد؛ نیروی روشنی درونی رستم، دیدگانش را یاری می¬کند تا او دیوسپید را ¬ببیند:
چو دیــده بمالید و مژگان بشست وزان¬چاه ¬تاریک لختی¬بجست
به تـــاریکی اندر یکی کــــوه دید سراسر شده چــــاه ازو ناپدید
به رنگ شبه روی، چون برف موی جهان پر ز پهـــنای و بالای او
سوی رستم آمد چو کوهی سیاه از آهنش ساعد، وزآهن کــلاه
(همان: ۲/ ۴۲/ ۷۰-۵۶۷)
در واقع دیو سپید که از سر تا پا همانند کوهی سیاه و پر از تاریکی است، خود اهریمن است که تنها موی سر او بهره¬ای از نور و روشنی دارد و بازتابی از نورهای زندانی شده در درون دیوسپید است. (نام سپید را هم به این خاطر بر او گذاشته¬اند که «ما را به تنها رگه اهورایی وجود او راهنمایی می¬کند»(۱۳) و این دلیلی است بر آن که در وجود اهریمن و دنیای تاریکی نیز نشانه¬ هایی از اهورا و نور وجود دارد ).
رستم با نجات کاوس از دنیای تاریکی و بازگرداندن نور به چشمان او، در واقع روان آدمیان را نجات بخشیده است و این پیروزی رمز جاودانگی رستم است:
به دل گفت رستم: گر امـروز جان بماند به من، زنده¬ام جـــاودان
(همان: ۲/ ۴۳/ ۵۷۶)
همانگونه که در اساطیر مانوی نیز رهایی انسان نخستین نمونه¬ ای برای نجات بعدی تک¬تک روان¬هاست زیرا مادر زندگی و روح زنده, انسان نخستین را که از بیهوشی به در آمده و از اعماق تاریکی برخاسته است، به بهشت هدایت می¬کنند.(۱۵) رستم نیز در پایان کاوس و پهلوانان ایرانی را به ایران، سرزمین روشنایی برمی¬گرداند و کاوس دوباره برتخت شاهی می-نشیند.
رستم به جنگ با دیو می¬پردازد, تیغ تیزی بر میان او می¬زند، یک ران و پای او را می¬اندازد، او را به بالای سر می¬برد و به زمین می¬زند، جگرگاهش را می¬درد و جگر اورا (= نطفه در اساطیر مانوی) که منبع نوراست، بیرون می¬کشد و به سوی کاوس می¬فرستد تا خونش را (= نور در اساطیر مانوی) به چشم کاوس بچکانند. رستم به نزد کاوس برمی¬گردد و مژده آزادی منبع نور را می¬دهد:
دریدم کمرگاه دیو سپید ندارد بدو شاه ازین پس امید
زپهلوش بیرون کشیدم جگر چه فرمان دهد شاه پیـروزگر
(همان: ۲/۴۴/ ۷-۵۹۶)
کاوس رستم را راهنمایی می¬کند تا او نیز همانند دوشیزه روشنی که نور را از نطفه جدا می-کند، نور را از جگر دیو جداکرده و به چشمانش بازگرداند:
به چشمش چو اندر کشیدند خون شدآن تیرگی از دو دیده¬ش برون
(همان: ۲/ ۴۴/ ۶۰۱)
بنا¬براین پیوند بین جگر دیوسپید و روشنایی چشم کاوس در آن است که: نور ربوده شده از چشم کاوس به دست دیوان، در جگر دیوسپید زندانی شده است و رستم با کشتن و بیرون کشیدن جگر دیو که زندان نور است و چکاندن خون آن در چشم کاوس، در حقیقت نور را آزاد کرده و آن را به چشم کاوس برمی¬گرداند(۱۷).

دریافت
در حماسه رستم، در گذر از هفت¬خان دو آرمان وجود دارد: آزادی کاوس و بازستانی نور برای بینایی چشمان او و ایرانیان، زندانی¬کردن وکشتن دیوان. کردار رستم همسان کارکرد دوشیزه روشنی و مهرایزد در اساطیر مانوی است. درپی تطبیق این دو، به سه نکته مهم می¬رسیم:
– کاوس در هجوم نیروهای تاریکی اهریمن، نور چشم خود را از دست می¬دهد، اسیر دیوان می¬شود و در ژرفنای تاریکی می¬افتد. این ویژگی¬ها او را به گونه یکی از نمونه-های نخستین انسان در شاهنامه درآورده¬است.
– ازآنجایی که کردار رستم در بازستانی نور و بازگرداندن آن به چشم کاوس، در اساطیر ایرانی پیشینه¬ای ندارد، این داستان می¬تواند برگرفته از اسطوره دوشیزه روشنی و مهرایزد در اساطیر مانوی باشد که کلیت نبرد روشنایی و تاریکی به بخش¬های پراکنده-ای دگرگون شده و در ساختار هفت خان ریخته شده¬است.
– پیوند بین جگر دیوسپید و روشنی چشم کاوس آن است که نور ربوده شده از چشم کاوس در جگر دیوسپید زندانی شده و رستم نور را از جگر دیو جدا کرده و به چشم کاوس برمی¬گرداند.

یادداشت¬ها:
۱٫ برای آگاهی از نخستین انسان در اساطیر ایرانی، نک:
کریستن¬سن، آرتور،۱۳۷۷؛ نمونه های نخستین انسان و نخستین شهریاردر تاریخ افسانه¬ای ایرانیان، ج۱٫
– دو دانشمند ایرانی برآنند که سیاوش نیز در اصل یکی از نمونه های نخستین انسان بوده است:
۱٫ سرکاراتی، بهمن؛ شاهنامه شناسی، «بنیاد اساطیری حماسه ملی ایران»، ج۱، ص۱۱۶٫ تهران: بنیاد شاهنامه فردوسی, ۱۳۷۵٫
۲٫ خالقی مطلق، جلال؛ «شاهنامه و موضوع نخستین انسان»؛ ایران نامه، ج۲، ش۲، ۱۳۶۲، ص۲۲۸- ۲۲۳٫/ گل رنجهای کهن, : ص ۱۰۴- ۹۹ . تهران: نشرمرکز,چاپ اول ۱۳۷۲٫
امّا ژاله آموزگار و احمد تفضلی مترجمین کتاب کریستن سن (ص، سیزده) دلایل ارائه شده را برای چنین نظری بسنده نمی دانند.
و همچنین نک: اکبری مفاخر، آرش،۱۳۸۴: روان انسانی در حماسه¬های ایرانی؛ «روان سیاوش و نخستین انسان» ص۱۶۵-۱۶۰٫ تهران: انتشارات ترفند، چ. اول.
همو، ۱۳۸۴: «سودابه ایرانی، با دو جلوه اهورایی و اهریمنی در برابر سیاوش» مجله دانشکده ادبیات و علوم انسانی مشهد، شماره ۱۵۰، پاییز ۱۳۸۴، ص ۱۰۴- ۸۵٫
۲٫Alberry, 1938: Smok, Fire, Wind, Water, Darkness. (223)
آلبری، ۱۳۷۵: دود، آتش، باد، آب و تاریکی. (مزمور۲۲۳).
الفهرست ال ندیم: دود، حریق، ظلمت، سموم، نزم. (ابوالقاسمی، ۱۳۷۹: ۱۹و۴۶).
الملل و النحل شهرستانی: تنها عبارت است از: حریق، تاریکی، سموم، نزم و روحش دود است. (ابوالقاسمی، ۱۳۸۳: ۴۴و ۱۴۴).
۳٫ ونک: ابوالقاسمی، ۱۳۷۹: ص۱۹، بند ۱۸و ص۴۶:
«و ابلیس قدیم به اجناس پنجگانه¬اش، و آن دود و حریق و ظلمت و سموم و نزم است، روی¬آورد و خود را بدان¬ها مجهزکرد و آن¬ها را سپر خود قرارداد.»
۴ .”And when he issued from that sweat he was shadowlees, that is, darkness had entered”.(West, 1897).
نک: کریستن¬سن، ۱۳۷۷: ۱۷٫
۵٫ و نک: ابوالقاسمی، ۱۳۷۹: ص۱۹، بند۱۸و ص۴۶:
«ابلیس قدیم… به مقابله انسان قدیم پرداخت، پس مدتی مدید جنگ کردند، ابلیس قدیم بر انسان غلبه پیداکردو از نور او بلعید و او را با اجناس و عناصرش احاطه¬کرد.»
۶٫ اشاره به پدر بزرگی یا زروان که در راس همه ایزدان مانوی است، شهریار بهشت روشنی.
۷٫ «… باران نطفه دیوان مزندر بود. از آنجا که دیوان مزندر در سپهر بسته بودند. چون روشنی را بلعیده بودند، برای جداکردن روشنی از ایشان را، به آیینی نو و روشی پنهانی و هنری زروانی، دیوان مذندر را وادار ساختند تا دوازده دختران زروان را ببینند. تا با دیدن آنها، شهوت در دیوان انگیخته شود. و نطفه ازیشان جدا گردد، آن روشنی که در نطفه ایشان است بر زمین ریخته شود. گیاهان و درختان، غلات ازایشان بروید. و و روشنی که در دیوان مذندر است به وسیله نطفه از ایشان جداگردد. آن که در زمین است، به وسیله گیاهان از زمین جداشود. (میرفخرایی، ۱۳۸۳: ۱۰۱).
– هدایت، ۱۹۴۳: متن پهلوی، ۸۰؛ ترجمه، ۴۶-۴۵٫
ونک: میرفخرایی، ۱۳۸۳: ۲۷، ۱۲۱-۱۱۹٫
ویدن گرن، ۱۳۸۴: ۸۰-۷۷٫
۸٫ میرفخرایی، ۱۳۸۳: ۲۹٫
۹٫ «در آغاز آن دو گوهر همزاد در پندار و گفتار و کردار بهتر و بتر، هویدا شدند، در میان این دو، نیک اندیشان درست برگزیدند نه بد اندیشان.»(پورداود، ۱۳۷۸: ۴۵۲).
“۳۰, ۳: These are the two spirits (existing) in the beginning, twins who have been heard of as the two dreams, the two thoughts, the two words, and the two actions, the better and the evil. Between these two, the munificent discriminate rightly but not those who give bad gifts.”(Humbach, 1994: 19)
۱۰٫ «درگاهان چنین گفته شده است که: « هم¬چنین آن هردو مینو (= سپندمینو و انگره مینو ) به هم رسیدند نزد آن که او نخستین آفریده است، یعنی هردو مینو درتن کیومرث آمدند، آن که برای زندگی است، اورمزد، بدان منظور که تا او را زنده دارد، آن که برنابودی است، گنامینو (= اهریمن) که تا او را بکشد. که آن مرگ و زندگی تا پایان جهان هم¬چنین است، یعنی که بر مردم دیگر نیز همانا خواهد رسید.»(راشد محصل۱۳۶۶: ۸).
۱۲-۱۱٫ ابوالقاسمی، ۱۳۷۹:ص۱۹، بند۱۹٫
میرفخرایی، ۱۳۸۳: ۲۵ و ۱۱۸٫
ویدن گرن، ۱۳۸۴: ۷۱-۷۰٫
۱۳٫ برای بررسی جایگاه حماسی رستم نک:
سرکاراتی، بهمن، ۱۳۵۷: «رستم یک شخصیت تاریخی یا اسطوره¬ای»، مجموعه سخنرانی¬های سومین تا ششمین هفته فردوسی، ص ۱۴۸- ۱۱۸، مشهد: انتشارات دانشگاه فردوسی.
۱۴٫ این بیت در چاپ مسکو به گونه زیر است که بار اسطوره¬ای نبرد روشنی با تاریکی را به خوبی، به نمایش می¬گذارد:
وزان جایگه سوی دیو سپید بیامد به کردار تابنده شید(فردوسی،۱۳۷۴: ۲/ ۱۰۷/ ۵۷۷)
۱۵٫ این نکته از سرکار خانم مونیکا ایازی است.
۱۶٫ میرفخرایی، ۱۳۸۳: ۲۶٫
۱۷٫ بینایی یعقوب به وسیله نوری که در پیراهن یوسف نهفته است، نمونه¬ای اهورایی برای آزادی نور و برگشتن دوباره آن به چشم فرد نابینا است. (قرآن کریم: سوره یوسف، آیات ۹۶-۹۳).
کتاب نامه
۱٫ آلبری، سی. آر. سی، ۱۳۷۵: زبور مانوی، ترجمه ابوالقاسم اسماعیل پور، تهران: فکرروز، چ. اول.
۲٫ ابوالقاسمی، محسن، ۱۳۷۹: مانی به روایت ابن الندیم، تهران: طهوری، چ. اول.
۳٫ ـــــــــــــــــــــــــ ، ۱۳۸۳: دین¬ها و کیش¬های ایرانی در دوران باستان به روایت شهرستانی، تهران: هیرمند، چ. اول.
۴٫ اسماعیل¬پور، ابوالقاسم، ۱۳۷۵: اسطوره آفرینش در آیین مانی، تهران: فکر روز، چ. اول.
۵٫ الندیم، محمد بن اسحق، ۱۳۸۱: کتاب الفهرست، تهران: اساطیر، چ. اول.
۶٫ بهار، مهرداد، ۱۳۸۰: بندهش فرنبغ دادگی، تهران: توس، چ. دوم.
۷٫ پورداود، ابراهیم، ۱۳۷۸: گات¬ها، تهران: اساطیر، چ. اول.
۸٫ تقی زاده، سید حسن، ۱۳۷۹: مانی و دین او، تهران.
۹٫ راشد محصل، محمدتقی، ۱۳۶۶: گزیده¬های زادسپرم، تهران: موسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، چ. اول.
۱۰٫ شرور، پرداز اکتور، ۱۳۸۲: عناصر ایرانی در کیش مانوی، ترجمه محمد شکری فومشی، تهران: طهوری، چ. اول.
۱۱٫ فردوسی، ابوالقاسم، ۱۳۷۰: شاهنامه، دفتر دوم، به کوشش جلال خالقی مطلق، تهران.
۱۲٫ــــــــــــــــــــــــــ،۱۳۷۴: شاهنامه، چاپ مسکو، سعید حمیدیان، تهران: دفتر نشر داد، چ. اول.
۱۳٫ کریستن¬ سن، آرتور، ۱۳۷۷: نمونه های نخستین انسان و نخستین شهریاردر تاریخ افسانه-ای ایرانیان، ترجمه ژاله آموزگار- احمد تفضلی، تهران: چشمه، چ. اول.
۱۴٫ میرفخرایی، مهشید، ۱۳۸۳: فرشته روشنی، مانی و آموزه¬های او، تهران: ققنوس،چ.اول.
۱۵٫ هدایت، صادق، ۱۹۴۳: گزارش گمان شکن، تهران: چاپخانه فرهنگ.
۱۶٫ ویدن¬گرن، گئو، ۱۳۸۴: مانی و تعلیمات او، ترجمه نزهت صفای اصفهانی، تهران: نشرمرکز، چ. دوم
. Alberry, C.R.C. 1938: A Manichaean Psalm Book, Stuttgart. 17
۱۸٫Anklesaria, B.T.1956: Zand- akasih; Iranian or Greater Bundahishn, Bombay.
۱۹٫ Humbach, H- Ichaporia, P. 1994: The Heritage of Zarathushtra, a New Translation of His Gatha, Universitatverlag, C. Winter, Heildelberg.
۲۰- West, F. W. 1897: Denkard, Book 9, SBE, Vol 5.
Rostam and The Maiden of Light

Arash Akbari Mafakher,
Ferdowsi University of Mashhad
The Maiden of Light is the Manavian myth who returned the by the demons stolen light to the light land. Also in this act Mehr Izad ( the alive spirit) with Zurvan and mother life and etc, are struggling to free the primitive man whose light was stolen and taken as a slave to the world of darkness. They freed him, and gave the light back to him and return him to the light land. In his seven quests (Haft Khan), Rostam with the help of Zal, his mother and Rakhsh attempts to free Kavus whose eye light was stolen by the demons and himself captivated in the dark land by the demons. The manager to kill white demon, take his liver out and return the slaved light in his liver to Kavus`s eyes.
The author`s aim is to juxtapose and analyze these two Manavian and Iranian myths where in three important issues were noticed:
۱- Kavus is a sample of primitive man in Shahnameh.
۲- Rostam`s quest in returning the light originates in Manavian myths.
۳- White demons liver is a cage for light which through dripping its blood to Kavus`s eyes, the light is freed and Kavus taken back his sense of light.
Key words:
The Maiden of light, Mehr Izad, Primitive man, Kavus, Rostam, White demon`s liver.

یک نظر

  1. جواد مفرد کهلان

    دوشیزه روشنی سوار بر اسب سفید و حامیش مهر ایزد شباهتی به ناستیه (روشنایی مهربان) و ایزد خورشید مهر حامی او دارد: زوج اشوین ها (اسب سواران روز و شب) یعنی ناستیه (مهربان) و دسره (شریر، آسیب رسان) در وداها هم که – در کتیبه میتانی ها تحت نام ناستیه ها (مهربانها) یاد شده اند- همزادان مخاصم شب و روز بوده اند.

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*