آخرین خبرها
خانه / یادداشت ها / نوروز در بخارا / صدرالدین عینی

نوروز در بخارا / صدرالدین عینی

گردش نوروزی صدرالدین عینی بخارائی شاعر * با چند تن از دوستان طلبه­اش – در حدود سال ۱۳۰۰ هجری در بخارا در آن وقت­ها «نوروز» را که عید ملی عموم فارسی زبانان است، بسیار حرمت می­کردند، حتی علمای دینی به این عید که پیش از اسلامیت پیش از استیلای عرب­ها – عادت ملی بوده بعد از مسلمان شدن هم مردم این عید را ترک نکرده بودند، رنگ دینی اسلامی داده از وی فائده می­بردند – از آیت­ های قرآن هفت سلام نوشته به غولونک ([۱]) آب که خوردن وی در نوروز از عادت­های ملی پیشتره بود، تر کرده می­خوراندند و…

بازبینی کلی

امتیاز کاربر: اولین نفر باشید!
0

نوروز در بخارا / صدرالدین عینی

گردش نوروزی صدرالدین عینی بخارائی شاعر *

با چند تن از دوستان طلبه­اش در حدود سال ۱۳۰۰ هجری

در بخارا در آن وقت­ها «نوروز» را که عید ملی عموم فارسی زبانان است، بسیار حرمت می­کردند، حتی علمای دینی به این عید که پیش از اسلامیت پیش از استیلای عرب­ها – عادت ملی بوده بعد از مسلمان شدن هم مردم این عید را ترک نکرده بودند، رنگ دینی اسلامی داده از وی فائده می­بردند – از آیت­ های قرآن هفت سلام نوشته به غولونک ([۱]) آب که خوردن وی در نوروز از عادت­های ملی پیشتره بود، تر کرده می­خوراندند و پول می­گرفتند. در روز نوروز در ارگ امیر (۲) یک مراسم دینی تشکیل نموده ضیافت می­خوردند، پول می­گرفتند، و خلعت می­پوشیدند و پس از نوروز به شرف سال چند روزه سیرهای رسمی تشکیل می­کردند و مانند اینها.

اما خلق پیش از سال نو که در سال­های عادی ۲۲ مارت … می ­در آید، سیر­ها تشکیل نموده گویا برای پیشوازگیری نوروزی حاضری می­­دیدند. کلان­ترین این سیرها خلقی در «فیض آباد» تشکیل می­یافت. در ای سیر که در ماه حوت برپا می­شد مردم هر روز جمعه به «فیض آباد» رفته سیر می­کردند.  

فیض آباد دهه­ است در شمال شرقی شهر بخارا در مسافت یک کیلامتر که باغات خوب و کشتزار وسیع سیر آب دارد و حالا در آنجا کالخاز بنام «معارف» تشکیل یافته است.

ما در جمعه دوم موسم سیر «فیض آباد» که عادتاً بسیار گرم و سیر آدم می­شد به تماشا بر آمدن خواستیم، هر چند از شهر و از دیهات اطراف شهر آدمان با گروه­های کلان به آن سیر برآیند هم، گروه ما آن قدر کلان نبود. دو گروه ما «مخدوم گو» (۱) و دادرش ([۲]) «پیرک» ملا حامد صوتی، و زین الدین خواجه، اکه­ام (۳) و من. مخدوم گو از حجره­اش یک چایجوش برنجی که به جای چاینیک به کار می­رفت، دو پیاله و یک کمپل (ادیال) (۴) گرفته برآورد که کمپل را «پیرک» در بغل گرفت و چایجوش و پیاله­ها را من برداشتم. ما ساعت­های نه «۹» روز از شهر و از دروازه مزار برآمدیم از آن دروازه به طرف شرق یک راه کلان بود که راست رفته به مزار بهاءالدین نقشبند می­رسید (به این سبب نام آن دروازه را مزار نهاده ­اند، و گرنه نام تاریخی وی «دروازه آب» است که «شهر رود» (۵) از طرف جنوب آن دروازه به شهر می­در­آید.)

از این دروازه به طرف شمال شرقی یک راه کلان می­رود که وی پیش از دیهه «فیض آباد» و «دلگشای» (۶) بیرون گذشته به «غویون» (۶) می­رسد.

 در میانه این دو راه کلان یک راه پیاده گرد (۷) بود که از بین رشته­های قبرستان گذشته به کشتزار و سیرگاه «فیض­ آباد» می­رفت.

ما، انه (۸) با همین راه پیاده گرد روان شدیم. وقتی که از مزار خواجه اسحاق کلابادی گذشتیم، از پیش ما یک میدانچه چقور (۹) بر آمد که طرف­های شرق، جنوب، غرب وی را یک چند پشته­های بلند گورستان و طرف شمالش را از زمین­های بلند گلزار گلفروشان احاطه می­کردند. در این میدانچه یک چند درختان گجوم (؟) سرخشک، یک چند صفه­های نشستگاه چای نوشان بوده در طرف شمالش یک خانه­چه (۱) یک ایوانچه (۱) و یک صفه دراز رویه جای گرفته بودند. در صفه­چه (۱)ها و در صفه دراز رویه چاینوشان می­نشستند، ما هم با تکلیف مخدوم­گو در یک صفه­چه که در کنارتر (۲) میدان واقع شده بود نشستیم.

سماوارچی به پیس ما یک چاینیک چای را با پیاله آورده نهاد.

– چرس در کار است؟ گفته پرسید:

مخدوم گو که در این گونه موردها وظیفه رهبری را بجا می­آورد.

– نی، در کار نیست! گفته جواب داد ([۳]) …

بهار بخارا پانزده روز پیشتر از بهار سمرقند سر می­شود، با وجود این که هنوز به سال نو پانزده روز بود، گندم­ها و جوهای تیره ماه کشته شده و علف­های یونوچقه چار انگشت قد کشیده بودند. سبزه­ های خودروی لب جوی­چه­ ها و روی راش­ها هم، زمین پر نم سیاه تاب بهاری را تماماً پوشانده بودند. صحرا در این وقت حقیقتاً دلربا و فرح ­افزا بود، میسه و سبزه­ها گویا بخمل (۴) سبزپتی بودند که بر روی صحرا به پیشواز از نوروز دل­ افروز گسترده شده بودند. هوای فارم (۵) بهاری با بوی خوش سبزه­های نو خیز عطر آمیز به کس روح تازه و شادمانی بی اندازه می­داد، کس می­خواست که دهانش را کلان گشاده آن نسیم دل آویز عنبر بیز را تا می­تواند فرو کشد.

پارچه ­های ابرهای پراکنده سفید و سرخ و زرد بنفش تاب که در روی هوا حرکت می­کردند به آسمان کبود زینت رنگارنگ می­دادند و سایه­های خود را بر زمین سبز یک رنگ افکنده گویا برتری هوا را از زمین نمایش کارانه، اعلان می­نمودند. خلاصه زمین و آسمان در جوش رنگ­آمیزی بود و طبیعت سرگرم از نوخیزی . . .

 

 

 

منبع : مجله یغما شماره ۳۵۵ فروردین شماره ۱۳۵۷

 

 

 

پی نوشت :

 * رجوع شود به صفحه ۴۸۰ مجله یغما – آبان ماه ۱۳۵۱٫ تا آن مقاله را دیگر بار نخوانید نویسنده را نخواهید شناخت.                   1- غولونک: زردآلوی خشک – قیسی.

۲- امیر بخارا (عبدالاحد در زمان ناصرالدین شاه)

۱- این چند نفر از هم درس­های صدرالدین بوده­اند در صفحه ۴۴ کتاب «مخدوم­گو» را بدین گونه وصف می­کند: «قامت این آدم از میانه بلندتر بوده، بدنش چنان پراپر (به ضم اول گویا پر گوشت و فشرده) که به نظر کسی کوتاه قد می­نمود. چهره­اش سبزینه سیاهتاب، چشمانش کلان و سیاه شعله پاس بود. رویش کلچه (؟) سیر گوشت … ابروان سیر موی (پرپشت و پرموی) پیوسته با هم، و مژگان­های دراز سرخم داشت. دستانش تا آرنج و پاهایش تا زانو که بیشترین وقت نموده می­ایستادند پر از موهای جنگله بودند …

۲- دادر: برادر.                            3- اکه: برادر بزرگ – اوکه: برادر کوچک.                   4- ادیال: پتو. (روسی)                                          

۵- ظاهراً نام رود است.                 6- ظاهراً نام دو دهکده است.                                  7- پیاده­­گرد: پیاده رو است و زیباتر.      

۴- انه: اکنون، اینک.                    5- چقور: ظاهراً به معنی گودی است چنان که از این عبارت بر می­آید.                             

۱- «چه» تصغیر را در مقاله دیگر خواهید دید.                            2- کنارتر: آن سوی­تر.                           3- در اینجا منصف کتاب در چرس کشیدن درویشان و اطوار آنان شرحی جالب دارد. (صفحه ۷۳ تا ۸۰)                                                        4- شاید مخمل.  

۵- خوش و خوب.

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*