آخرین خبرها
خانه / زنان شاهنامه / معرفی زنان شاهنامه: سودابه / سمیه ارشادی

معرفی زنان شاهنامه: سودابه / سمیه ارشادی

سودابه دختر شاه هاماوران و همسر کیکاوس، پلیدترین و منفورترین شخصیت زن شاهنامه، از­یک­ سو زنی زیبا، مصمم، بااراده و باهوش، و از سویی دیگر، خود­خواه و خودرأی، بی­پروا و هنجارشکن، هوسباز و خیانتکار، دروغگو و دسیسه­ چین، و فرصت­ طلب و جاه­ طلب است که آن چند ویژگی مثبت­ اش هم در سایه نقاط منفی و تاریکِ درونی او رنگ باخته­ اند؛ اما عامل اصلی این کنش­ها را می­توان متأثر از تیپ شخصیتی «قدرت­ طلب» در او دانست. سودابه بسیار مایل است بدان میزان از جاه و قدرت برسد که دیگران را تحت کنترل خود درآورده و بر آنان…

بازبینی کلی

امتیاز کاربر: 4.55 ( 1 امتیازات)
0

معرفی زنان شاهنامه: سودابه

سودابه دختر شاه هاماوران و همسر کیکاوس، پلیدترین و منفورترین شخصیت زن شاهنامه، از­یک­ سو زنی زیبا، مصمم، بااراده و باهوش، و از سویی دیگر، خود­خواه و خودرأی، بی­پروا و هنجارشکن، هوسباز و خیانتکار، دروغگو و دسیسه­ چین، و فرصت­ طلب و جاه­ طلب است که آن چند ویژگی مثبت­ اش هم در سایه نقاط منفی و تاریکِ درونی او رنگ باخته­ اند؛ اما عامل اصلی این کنش­ها را می­توان متأثر از تیپ شخصیتی «قدرت­ طلب» در او دانست. سودابه بسیار مایل است بدان میزان از جاه و قدرت برسد که دیگران را تحت کنترل خود درآورده و بر آنان مسلط شود. او حتی در مواقع لزوم، به راحتی افراد پیرامونش را قربانی اهداف و منافع خود می­کند. پدر، همسر، ناپسری­ اش سیاوش، شخصیت پیغام ­رسان،۱ اهل شبستان، دخترانش، کنیزکانش، زن جادوگر باردار و دو جنین­ اش، همه و همه، ابزارهایی برای بالارفتن هر چه بیشتر او از هرم «قدرت» هستند؛ شاید بتوان بخشی از ریشه ­های این خصوصیت­ اش را متأثر از یک­دانگی و توجه بیش از حد پدر بدو دانست؛ همچنان­که اشارات فردوسی تأییدی بر علاقه و وابستگی عاطفی شدید شاه هاماوران به دخترش دارد.۲ علاوه بر این، خلق­ و ­خوی سودابه از جهاتی درست شبیه پدرش است؛ همان­طور قدرت­ طلب، مغرور، یک دنده و کینه ­توز.۳

عطش و تمایل به قدرت در سودابه چنان است که ساختارهای شخصیتی او را به ­شدت تحت تأثیر خود قرار داده؛ از این روی، لازم است برای شناخت هر چه بهتر این زن، جنبه­ های مختلف رفتاری­ اش را بر مبنای «عنصر قدرت» بررسی و ارزیابی نمود:

  1. سودجو و منفعت­ گرا

شاه هاماوران با وجود ناراحتی و مخالفت خود با ماجرای خواستاری، در مورد این مسئله که کیکاوس مهتر و سرفراز و از همه کس بی­ نیاز است، برای دخترش می­گوید؛ همین یک اشاره کوتاه، کافی است که شوری در زن حریصی چون سودابه ایجاد کرده و هوش از سرش ببرد؛ بنابراین برخلاف عاشقانه ­های برخی دختران شاهنامه، عطش و رضایت اولیه سودابه در پیوند با کیکاوس، ناشی از موقعیت برتر خواستگار، و شادی و خشنودی­ اش تنها در راستای منافعی است که به او و پدرش خواهد رسید:

بدو گفت سوداوه: گر چاره نیست

ازو بهتر امـروز غمخـواره نیست

کسی کــو بود شهــریــار جهـان

بـر و بــوم خواهد همی از مهان

ز پیــوند با او چــه بــاشی دژم؟

کسی نشمــرد شــادمـانی به غم

                                                                      (دفتر دوم، پادشاهی کیکاوس، ۷۴: ۱۰۷ ۱۰۹)

در بیت نخست، سودابه به دفع خطرات احتمالی، حفظ امنیت، و منافع و روابط سیاسی دوستانه حاصل از این پیوند اشاره می­کند. در بیت بعد، نهایت خصلت منفعت­ گرایانه و گرایش او به قدرت و منافعی که از این وصلت بدو خواهد رسید بازگو شده است و در بیت سوم نیز اشاره زیرکانه­ ای به خشنودی و رضایت قلبی سودابه به دلیل اقبال روی­آورده بدو، دیده می­شود که درواقع تأکید و تأییدی بر دو بیت قبلی نیز هست؛ بنابراین همچنان­که مشخص است از نظر سودابه، این وصلت از یک­سو، سبب قدرت و امنیت هرچه بیشتر شاه هاماوران است و از سویی، خود سودابه با این انتخابش از یک قدرت فرعی به سوی قدرتی اصلی و مرکزی خیز برمی­دارد؛ اما نکته بسیار قابل توجه این است که فردوسی در این پیوند، به هیچ شور عاشقانه­ ای، به­ ویژه از سوی سودابه اشاره ­ای نکرده است.۴ کیکاوس وصف زیبایی این دختر را شنیده و در او طمع کرده و سودابه هم شیفته موقعیت خواستگارش گشته است؛ بنابراین، ماجرای سودابه با کیکاوس از میل به «قدرت» آغاز می­شود و با وجود آنکه در این میان، علاقه­، تعهد و ایثار همسرانه ­ای نیز به چشم می­خورد، اما در انتها باز هم «قدرت»، عنصر برتر است.

حال آنکه، در ماجرای سیاوش، موضوع تا اندازه­ای متفاوت است. داستان با تأکید بر «عشق و دلباختگی» آغاز می­شود. فردوسی در ابیات آغازین، به عشق «اولیه» و البته «هوس ­آلود» سودابه به ناپسری اشاره می­کند که به محض دیدن سیاوش، اختیار از کف می­دهد:

چو سـوداوه روی سیاوش بدید

پراندیشه گشت و دلش بردمید

چنان شد که گفتی طراز نخ­ست

وگـر پیش آتش نهـاده یخ­ست

                                                                                                             (همان، ۲۱۱: ۱۳۳ ۱۳۴)

حتی در قسمتی نیز سودابه از سوز و عطش «هفت­ ساله» خود چنین می­گوید:

کــه من تا تــرا دیده­ ام، بـرده­ام

خــروشان و جــوشان و آزرده ­ام

همـی روز روشــن نبینم ز درد

بــرآنم که خــورشید شد لاژورد

کنون هفت ­سال است تا مهر من

همی خون چکـاند برین چهر من

                                                                                                           (همان، ۲۲۳: ۳۱۳ ۳۱۵)

بنابراین برخلاف علت اصلی گرایش اولیه­ سودابه به کیکاوس، این­بار او واقعاً شیفته خود سیاوش گشته، هرچند که دو عامل مهم «تثبیت موقعیت فعلی» و «کسب هرچه بیشتر قدرت»، در این گرایش او چندان بی­ تأثیر نیستند؛ به­ واقع، در این ماجرا آمیختگی دو مقوله «عشق و قدرت» بسیار مشهود است؛ همچنان­که سودابه در توطئه چهارم خود، هنگامی که چندین­ بار به در بسته می­خورد و با وسوسه قدرت، سعی در تطمیع ناپسری­ دارد، صراحتاً به انگیزه­ های­ اصلی خود از این نزدیکی اشاره می­کند:

چو بیرون شود زین جهان شهریار

تو خـواهی بُدَن زو مرا یـادگار

نمــانی که آیـد به مـن بر گـزند

بــداری مـرا هـم چُنو ارجمند

مـن اینک به پیش تـو استـــاده­ام

تن و جــان روشن تــرا داده­ام

ز من هرچه خواهی، همه کـام تو

بــرآیــد، نپیچم سـر از دام تو

                                                                                               (همان، ۲۲۱: ۲۷۳ ۲۷۶)

در توطئه بعدی هم از وعده­ و وعیدهای گوناگون استفاده می­کند تا آنجا که از دخترش هم مایه می­گذارد. علت تنفر و رابطه بد رستم نیز دقیقاً به دلیل همین طمع­ ورزی­های او برای دستیابی هرچه بیشتر قدرت است.۵    

  1. خرد منفی و ویرانگر

سودابه تا پیش از زندانی شدن کیکاوس، زنی مثبت، معقول و منطقی به نظر می­رسد؛ از زیبایی­ اش تعریف می­شود و از اینکه پاکدامن و نیکونام است:

                     که پاکیزه ­تخمست و پاکیزه ­تن       ستوده به هر شهر و هر انجمن

                                                                                                                    (همان، ۷۳: ۸۷)

علاوه بر این، اگر شاه هاماوران مسئله خواستگاری کیکاوس را با خود سودابه مطرح و نظر او را جویا می­شود، گذشته از علاقه­ ای که بدو دارد، بدان­ جهت است که دخترش را تا آن اندازه عاقل می­داند که نظر نهایی را برعهده خود او بگذارد.۶

از سویی، دادن پاسخ مثبت به خواستگاری کیکاوس و جانب شوهر را گرفتن پس از دسیسه­ چینی پدر، نشان از زیرکی این زن دارد. سخنان و اعتراض او نسبت به عملکرد غیرانسانی پدر نیز منطقی و خردمندانه­ است. سودابه ناجوانمردی پدرش را در دعوت مهمان و سپس زندانی نمودنشان بر سر فرستادگان پدر فریاد می­زند. اعتراض او به این است که مردان واقعی در میدان جنگ قدرت خود را نشان می­دهند و با حیله و تزویر دشمن را به بند نمی­کشند؛ افزون بر این موارد، حیله­ ها، دروغگویی­ ها، دسیسه­ چینی­ ها، صحنه­ سازی­ ها و نقشه ­های هوشمندانه­ ای که برای اثبات دروغ­هایش، پی ­ریزی و مرحله به مرحله اجرا می­کند، یا هنگامی که برای هرچه طبیعی­ تر نشان دادن ماجرا و متهم نمودن سیاوش در توطئه آخر، جامه ­اش را می­درد، صورتش را می­خراشد، فریاد و فغان برمی­ آورد، در جلوی کیکاوس فریبکارانه مظلوم ­نمایی نموده، اشک می­ریزد و موی می­کند، همگی نشان از زیرکی خاصی در این زن دارد؛ اما مسئله اینجاست که او در هر مرحله، به ­نوعی از خرد خود در جهت مقاصد اهریمنانه و ویرانگرانه استفاده می­کند و همین امر موجب می­شود که پس از شکست­های پی­ درپی در مقابل سیاوش و بنا به دلایلی که در ادامه خواهد آمد، دست به دسیسه­ ها و حربه­ های مکارانه­ و بسیار عجیبی بزند که به نوعی حمل بر سطحی­ نگری، بی ­خردی و درنهایت انحطاط­­ وجودی­ اش باشد؛ حال آنکه باید گفت سودابه بیش از آنکه بی­ خرد باشد «بدخرد» است و این بدخردی­ اش به تنهایی رسوایش را فریاد می­زند.

  1. مغرور و سلطه­ گر

قدرت­ طلبی و حس برتری، این میل و توهم را در سودابه ایجاد کرده که همه باید تابع، تحت سلطه و محتاج­ش باشند. غرور، لجبازی و سرکشی­ اش مقابل پدر نیز از همین خصلت او ناشی می­شود. او اهدافی در سر دارد و همه چیز دارد برایش خوب پیش می­رود که به ناگاه پدر، همه را به هم می­ریزد. سودابه این را برنمی­تابد و آن­قدر در مقابل پدر می ­ایستد تا به خواسته ­اش برسد؛ علاوه بر پدر، او بر همسرش کیکاوس نیز تسلط و نفوذ دارد و نه تنها هر چه می­گوید با او مخالفتی نمی­شود، بلکه شاه چنان در مقابلش احساس ضعف و ناتوانی می­کند که در چند مرحله، به سادگی چشم خود را بر خطای فاحش او می­بندد۷ تا آنجا که حتی فردوسی به رابطه احساسی سودابه و کیکاوس پس از رسوایی کامل سودابه هم گریزی می­زند۸ و یا به نظر سیاوش اشاره می­کند که مخالفت کیکاوس با قرارداد صلح را تحت تأثیر تحریک­های سودابه می­داند.۹

به هر روی، ازدواج با کیکاوس تاحدودی امکان و شرایط قدرتی برتر را برای سودابه فراهم ساخته، اکنون نوبت حفظ جایگاه و موقعیت بدست ­آمده در سال­های پس از حضور شاه است؛ از این­روی به قصد بهره­ وری جنسی و تثبیت و افزایش هرچه بیشتر قدرت­­­ اش، پنج توطئه را در مقابل سیاوشی که بعدها جانشین پدر خواهد بود ترتیب می­دهد: ۱٫ فرستادن فردی به نزد سیاوش و دعوت او به شبستان؛ ۲٫ تقاضا از کیکاوس برای آمدن سیاوش به شبستان؛ ۳٫ پیشنهاد دخترانی از تخمه و تبار کیکاوس، ازجمله دختران خود برای ازدواج با سیاوش؛ ۴٫ دادن پیشنهاد رابطه و سعی در تطمیع و تحریک جنسی سیاوش؛ ۵٫ خواندن سیاوش به نزد خود، تطمیع مالی و عاطفی و درنهایت تهدید او.

همچنان که دیده می­شود سودابه در هر مرحله، مصمم­تر از بار قبل، تدبیر و حیله ­ای جدید به کار می­گیرد؛ اما چیزی که پیش می­ آید خلاف انتظار اوست. همین موضوع، زن مغروری چون او را بیش از پیش تحریک می­کند؛ چراکه برخلاف ظاهر کامل، بی­نقص و مقتدری که از خود نشان می­دهد، به­ جهت تزلزل درونیِ ناشی از عدم اعتمادبه نفس واقعی، تحمل طرد، شکست و عقب­ نشینی در خواسته برای او گران است و همین امر سبب می­شود که رفتارهای نامعقول و شتاب­زده­ای هم از او سر بزند.

  1. خشم و نفرت

در ماجرای زندانی شدن کیکاوس، فردوسی با اشاره­ ای کوچک، به ­جا و مناسب، خواننده را آماده این واقعیت می­کند که این زن با زنانی که پیش از این دیده ­ایم تفاوت دارد. واکنش سودابه در برابر فرستادگان پدرش، به­ واقع نشانگر آن است که او پرخاشگر و به ارزش­های اخلاقی پایبند نیست:

فرستادگان را سگان کرد نام

سمن کرد پر خون از آن ننگ و نام

                                                                                                        (همان، ۷۹: ۱۷۴)

«پرخاش کلامی»  با فرستادگان پدر و «قساوت درونی» و «خشونت­های رفتاریِ» ناشی از حس قدرت­ طلبی که بعدها درخصوص دو جنین و سیاوش هم دیده می­شود چنان بارز است که فردوسی به ترس و به ­اصطلاح «حساب بردن» شخصیت­ها از او اشاره می­کند. رفتار محتاطانه سیاوش و پاسخ­ اش به پیشنهاد پدر برای ازدواج نیز ناشی از همین احساس ترس است:

   نباید که سوداوه این بشنود

  دگرگونه گوید، بدین نگرود

                                                                                           (همان، ۲۱۸: ۲۳۱)

سیاوش می­داند که این زنِ دیوانه، ممکن است کار دستش بدهد، بنابراین با چرب­زبانی سعی در ایجاد آرامش و دفع خطر دارد:

وگر سرد گــویم بدین شوخ­چشم

بجــوشد دلش، گرم گـردد ز خشم

یکی جــادوی سـازد اندر نهـــان

بــدو بگــرود شهــریــار جهــان

همـــان به که با او به آوای نــرم

سخن گویم و دارمش چرب و گرم

                                                                                                            (همان، ۲۲۱: ۲۸۱ ۲۸۳)

«تهدید» و در مرحله بعد «خشونت­های رفتاری» نسبت به سیاوش، از دیگر نتایج خشم و نفرت درونی سودابه است:

اگر سر بپیچی ز فرمان من

نیـاید دلت سـوی پیمـان مـن

کنم بر تو این پادشاهی تباه

شود تیره روی تو بر چشم شاه

                                                                                                            (همان، ۲۲۴: ۳۱۸ ۳۱۹)

***

 از آن تخت برخاست پر خشم و جنگ

بدوی اندرآویخت سوداوه چنگ

                                                                                                               (همان، ۲۲۴: ۳۲۳)

این خشم زمانی به اوج خود می­رسد که کیکاوس پس از تفتیش بدنی، به بی­گناهی سیاوش پی برده و سودابه را به باد انتقاد می­گیرد:

غمی گشت و سوداوه را خوار کرد

دل خویش را زو پرآزار کرد

                                                                                                                (همان، ۲۲۷: ۳۶۷)

واکنش تند کیکاوس سبب می­شود تا چنان کینه ­­ای در دل سودابه روشن گردد که ابداً نفهمد چکار دارد می­کند و درنتیجه خوارتر و خفیف­ تر از دفعات قبل عمل کرده و بیش از پیش رسوا شود.

علاوه بر سیاوش، اهل شبستان و خدمتکارانش نیز از او می­ترسند؛ برای نمونه، می­توان به گفتگوی درونی کیکاوس در مورد اینکه خدمتکار سودابه از بازگو کردن حقیقت واهمه دارد اشاره نمود:

 پرستار سوداوه بُد روز و شب

  بپیچید از آن رنج و نگشاد لب

                                                                                                               (همان، ۲۲۷: ۳۷۱)

و اگر می­بینیم که آن زن باردار که سرسپرده اوست، نه تنها از کودکانش گذشته و آنان را سقط می­کند، بلکه پس از آشکار شدن راز هم حاضر به بازگویی حقیقت نمی­شود، به جهت همین ترسی است که از سودابه دارد.

  1. بی­ عاطفه و بی­ احساس

گرچه سودابه در عطش دستیابی هرچه بیشتر قدرت، به عنصری اهریمنی، خطرناک و نفرت­انگیز تبدیل می­شود که از هر دسیسه ­ای برای پیشبرد هدف استفاده می­کند، اما بر این مبنا و با نگاهی تک­ بُعدی نمی­توان شخصیت­ او را به­ طور محض، سیاه دانست؛ چراکه این نگرش حداقل براساس اشارات خود شاعر به طور مطلق پذیرفتنی نیست؛ در این راستا و برای نمونه، واکنش سودابه به زندانی شدن شوهر را می­توان به دو شکل تفسیر نمود:

  1. سودابه زیرک است. او می­داند که وضع به همین منوال باقی نخواهد ماند و بازنده این ماجرا کسی جز پدرش نیست؛ بنابراین حداقل سعی می­کند جانب شوی را نگه دارد تا هم جایگاه و قدرتی که در سایه وصلت، بدان رسیده است را حفظ کند و هم شاید این­گونه بعدها بهتر بتواند هوای پدر و هاماوران را داشته باشد.

  2. سودابه نگران جان شوهر است و فردوسی از تلاش و هشدار او جهت منصرف نمودن کیکاوس از رفتن به نزد شاه هاماوران سخن می­گوید؛ از بی­تابی­ ها، اشک­ هایی که برای همسرِ در بند خود می­ریزد، سختی­ هایی که به جان می­خرد، دردیدن جامه، چنگ زدن بر گیسوان و خراشیدن صورت، اشک ریختن و تلاش ­اش برای نزدیکی به همسر ؛۱۰تا بدین­ طریق، بهتر بتواند بر اوضاع مسلط شود و درنتیجه امنیت خاطری برای خود و امنیت جانی­ بیشتری برای همسرش فراهم سازد؛ بنابراین آنقدر اعتراض و مقاومت می­کند تا او را هم به زندان نزد شوهرش می­فرستند:

جدایی نخواهم ز کاوس گفت

وگر چه بود خـاک ما را نهفت

چو کــاوس را بند بـاید کشید

مــرا بی­گنـه سر ببـاید بـریـد

                                                                                                               (همان، ۸۰: ۱۷۵ ۱۷۶)

پس از آن هم که شاهد یاری­ و غمخواری­ های او به شوهر در زندان هستیم. یکی از عواملی هم که سبب می ­شود کیکاوس از خطای سودابه بگذرد، یادآوری وفاداری­های همسرش در مدت اسارت است:

و دیگر بـدان­گه که در بند بود

بر او نه خویش و نه پیوند بود

پـرستار سوداوه بُد روز و شب

بپیچید از آن رنج و نگشاد لب

                                                                                                (همان، ۲۲۷: ۳۷۰ ۳۷۱)

بنابراین تلاش­های او را در یاری رساندن به همسر در شرایط بحرانی نمی­توان صرفاً یک نقشه و بازی سیاسی برای حفظ قدرت دانست؛ بلکه باید گفت، پس از پیوند با کیکاوس «علاقه به قدرت» با «علاقه به همسر» در هم می­ آمیزد و هر چند که این زن خصلتش قدرت­ دوستی است، اما به هر روی در آن مقطع زمانیِ حساس، یاری ­بخش شوهر و وفادار به اوست و عطش دستیابی به قدرت بیشتر در وجودش با پیشبرد داستان است که سیر صعودی به خود می­گیرد. سودابه نه از ابتدا، بلکه از یک مرحله به بعد (درست پس از عاشق شدن به سیاوش) وفاداری ­اش رنگ می­بازد و وجهه قدرت ­­خواهی­اش اوج می­گیرد. سرکوب خواسته و حقارت پیش­آمده برای او نیز رفته­ رفته سبب می­شود که قسمت پلید شخصیت و قساوت درونی ­اش بیرون زند و فاقد عاطفه گردد؛ همچنان­که به راحتی دستور سقط دو جنین را صادر می­کند و در برابر گذر سیاوش از آتش سکوت می­کند. سودابه آنچنان خودخواهانه در پی دستیابی به امیال خویش است که بی ­توجه به عواطف مادرانه، حتی از دخترانش هم نمی­گذرد:

مـــرا دختــرانند مــاننـد تــو

ز تخــم تو پــاک­پیـوند تـو

گر از تخم کی­آرش و کی­پشین

بخواهد، ز شادی کنند آفرین

                                                                                                          (همان، ۲۱۷: ۲۱۷ ۲۱۸)

***

                         به تو داد خواهم همی دخترم        نگه کن به روی و سر و افسرم…

                         فزون زان که دادت جهاندارشاه      بیـارایمت یـاره و تـاج و گـاه

                                                                                                           (همان، ۲۲۳: ۳۱۱ ۳۱۴)

  1. ترس

سودابه برخلاف ظاهر مقتدرش از ضعف­ های درونی چون احساس ترس، ناامنی و وابستگی رنج می­برد. موقعیت کنونی­ اش در سایه قدرتی برتر به دست آمده و گرایش ­اش به سیاوش نیز تا اندازه ­ای به جهت ترس از دست دادن قدرت، جایگاه و امنیت­اش پس از کیکاوس است. اینکه فردوسی چندین­ بار به دروغ­ها، توجیه­ ها و پیمان گرفتن­های متعدد او در برابر شخصیت­های مختلف اشاره می­کند نشان از ترسی عمیق در وجود این زن دارد. هراس­های درونی او تا اندازه­ ای است که نوعی بدبینی نسبت به اطرافیان را نیز در او ایجاد کرده؛ برای نمونه، با وجود آنکه سیاوش همان بار نخست به او اطمینان می­دهد که این راز را افشا نخواهد کرد:

                  تو این راز مگشای و با کس مگوی       مرا جز نهفتن  سخن نیست روی

                                                                                                              (همان، ۲۲۲: ۲۹۲)

اما سودابه چنین تعهدی را هرگز باور نمی­کند. این ترس و تقلا برای حفظ موقعیت، پس از مشاهده هدایای بسیار کیکاوس به سیاوش شدت بیشتری هم می­گیرد. (همان، ۲۲۳: ۳۰۲ ۳۰۳) هراس او به اندازه­ای است که در یک گفتگوی درونی تصمیم می­گیرد که خود، رسوایی­ اش را فریاد زند:

بسازم، گر او سر بپیچد ز من    کنم زو فغان بر سر انجمن

                                                                                             (همان، ۲۲۳: ۳۰۶)

او با خود می­ اندیشد که اگر سیاوش سر به فرمانش نیاورد رسوا و بدنامش خواهد کرد:

بدو گفت: من راز دل پیش تو

بگفتم نهان بداندیش تو

مرا خیره خواهی که رسوا کنی

به پیش خردمند رعنا کنی

                                                                                                       (همان، ۲۲۴: ۳۲۴ ۳۲۵)

درواقع، سودابه به­ هیچ روی نمی­تواند خود را متقاعد سازد که سیاوش راز را برملا نخواهد ساخت؛ بنابراین از ترس رسوایی، قدرت تصمیم­گیری عاقلانه را از دست داده و با پیشدستی، سیاوش را متهم می­کند؛ از طرفی، برای بستن دهان زن باردار زر بسیاری هم بدو می­دهد:

چو پیمان ستد، زر بسیار داد

سخن گفت ازین در مکن هیچ یاد

                                                                                                              (همان، ۲۲۸: ۳۸۲)

گرچه به­ شدت نگران آن است که شاه دروغ ­اش را باور نکند و حقیقت افشا شود. این همه ترس در وجود او به دلیل از دست دادن قدرت و موقعیت­ اش نزد کیکاوس و سرنوشت شومی است که در انتظارش خواهد بود؛ هر چند که در انتها شاه از گناهش چشم­ پوشی می­کند:

به کاوس گویم که این از من­ست

چنین کشته­ی ریـمن آهرمن­ست

مگر کین شود بر سیاوش درست

کنون چاره­ی این ببایدت جست

گــر این نشنود، آب من نزد شـاه

شـود تیــره و دور مـانم ز گـاه

                                                                                                              (همان: ۳۸۵ ۳۸۷)

پی­نوشت

  1. سودابه در نخسنین توطئه خود، فردی را به شبستان سیاوش می­فرستد تا پیغامش را به او برساند:

کسی را فـرستاد نزدیک اوی

که پنهان سیاوخش رد را بگوی

که اندر شبستان شـاه جهـان

نباشد شگفت ار شوی ناگـهان

                                                                                                                    (همان، ۲۱۲، ۱۳۵ ۱۳۶)

  1. علاقه شدید شاه هاماوران به سودابه را از این چند بیت، به روشنی می­توان دریافت:

مرا در جهان این یکی دخترست         که از جان شیرین گرامی­ترست

                                                                                                                 (همان، ۷۳: ۹۴)

***

همی خواهد از من که بی کام من        ببرّد دل و خواب و آرام من

                                                                                                                (همان، ۷۴: ۱۰۵)

فردوسی پس از ازدواج سودابه نیز، بر میزان و شدت این وابستگی چنین تأکید می­کند:

غمی شد دل شاه هاماوران      ز هر گونه­یی چاره جست اندر آن

                                                                                                               (همان، ۷۶: ۱۲۶)

یا هنگامی که سودابه می­خواهد کیکاوس را از میهمانی آمیخته با توطئه پدر آگاه سازد به او می­گوید:

ز بهر منست این همه گفت­وگوی        ترا زین خرام اندُه آید به روی

                                                                                         (همان، ۷۷: ۱۳۵)

  1. قدرت­طلبی، یکدندگی و کینه­توزی شاه هاماوران را از چند اشاره شاعر به روشنی می­توان دریافت؛ برای نمونه، او به هیچ­روی نمی­خواهد زیر بار باج­خواهی کیکاوس برود. از هم­پیمانی در نبرد گرفته تا فراموش کردن راه­و رسم مهمان­نوازی، استفاده از نیرنگ و در مرحله بعد، فراموش کردن عواطف پدرانه و انداختن دختر به زندان؛ افزون بر این­ها، سیاوش هم در بیتی به این مسئله که ذات سودابه همانند پدرش است چنین اشاره می­کند:

                             پُر از بند سوداوه گر دخت اوست         نخواهد هم این دوده را مغز و پوست

                                                                                                              (همان، ۲۲۰: ۲۶۴)

  1. مقوله عشق در شاهنامه از جمله مواردی است که فردوسی نگاهی بسیار عمیق و ژرف بدان دارد. وجود یا عدم وجود این مهم، در تصاویری که شاعر از پیوندهای موجود در این اثر روایت می­کند به روشنی پیداست، حتی اگر با یک اشاره بسیار کوتاه همراه باشد.

  2. ظاهری عبده­وند و مرتضوی در مقاله خود تحت عنوان «شخصیت سودابه و سیندخت در شاهنامه» به این رابطه بد رستم با سودابه و کشمکش­های میان آنان اشاره می­کنند. از توصیه­های رستم به سیاوش درخصوص سودابه گرفته تا تلاش سودابه در رفع اتهام از خود، پس از افشای حقیقت آن دو جنین و بیان این مطلب که ستاره­شناسان از ترس رستم چنین سخن رانده­اند؛ یا هنگامی که سودابه، گذر سیاوش از آتش را جادوی زال می­داند. در پایان نیز رستم نه تنها با کشتن سودابه، انتقام سیاوش را از او می­گیرد، بلکه یک رقیب سیاسی را نیز از میان می­برد؛ رقیبی که در دربار کاووس به حربه عشق وارد شده و بدین­طریق بر آن است که در رأس قدرت بماند. (ظاهری عبده­وند مرتضوی، ۱۳۹۳: ۱۰۲ و ۱۰۴۱۰۵)

  3. برخلاف ازدواج­های سیاسی شاهنامه که دختران در آن وجه­المصالحه قرار گرفته­اند، اما مواردی نیز وجود دارند که پدر حق انتخاب همسر را برعهده خود دختر می­گذارد. سودابه نخستین دختر شاهنامه است که با وجود آنکه پدرش شاه هاماوران مخالف پیوند فرزندش با شاه ایران است، اما نظر خود سودابه را پرسیده و درنهایت خواست او را بر خواست خود مقدم می­دارد. نظرخواهی پدر از دختر در ماجرای ماهیار گوهرفروش نیز دیده می­شود. این مرد روستایی با روشنفکری تمام، نظر دخترش را درباره وصلت جویا می­شود.

  4. کیکاوس پس از آنکه بوی عطر سودابه را در بدن سیاوش نمی­یابد تصمیم به مجازات سودابه می­گیرد، اما در اندیشه فرو رفته و به دلایل زیر این کار را به مصلحت نمی­داند:

ز هــامـاوران زان پس اندیشه کـرد

که آشـوب خیــزد از آزار و درد

وُ دیگــر بـــدان­گـه که در بند بود

بر او نه خـویش و نه پیــوند بود

پــرستار ســوداوه بُــد روز و شب

بپیچیــد از آن رنج و نگشـاد لب

سدیگر که یک دل پر از مهر داشت

ببــایست ازو هر بد اندر گذاشت

چهــارم کزو کــودکان داشت خرد

به چــاره غم خــرد نتـوان سپرد

                                                                                                          (همان، ۲۲۷: ۳۶۹ ۳۷۳)

  1. عشقبازی کیکاوس با سودابه:

به مهر اندرون بود شاه جهان

که بشنید گفتــار کارآگـهان

که افراسیاب آمد و صدهزار

گزیده ز ترکان شمرده سُوار

                                                                                                (همان، ۲۳۹ ۲۴۰: ۵۵۹ ۵۶۰)

  1. البته در گفتگوی کیکاوس با رستم و پیش و پس از این، سخنی از سودابه و تحریک او نیست. برای آگاهی بیشتر در این­باره ر.ک: خالقی مطلق، جلال، «یادداشت­های شاهنامه»، بخش یکم، ص ۶۲۴٫

  2. در غررالسیر ثعالبی نیز درباره وفاداری سودابه آمده است: «همه روزه به دیدار کیکاوس می­رفت و برای او و آنان که با او بودند هرچه لازم بود و آنچه برای حفظ جانشان ضرور بود، از جمله پوشاک، می­رسانید و با آنان مهربانی می­کرد». (ثعالبی، ۱۳۶۸: ۱۰۸)

منابع:

  1. خالقی مطلق، جلال، (۱۳۸۹)، «یادداشت­های شاهنامه»، ج۱، مرکز نشر دائره­المعارف بزرگ اسلامی.

  2. ابراهیم ظاهری عبده­وند، ابراهیممرتضوی، سیدجمال­الدین، «شخصیت سودابه و سیندخت در شاهنامه»، پژوهش­های نقد ادبی و سبک­شناسی، شماره ۳، صص ۸۹ ۱۱۴، بهار ۱۳۹۳٫

  3. ثعالبی نیشابوری، عبدالملک بن­محمدبن­اسماعیل، (۱۳۶۸)، تاریخ ثعالبی، با دیباچه مجتبی مینوی و مقدمه و ترجمه محمد فضائلی، تهران: نشر نقره.

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*