آخرین اخبار
نخستین جشنواره فیلم شاهنامه

ترسیم چرخه عدالت در شاهنامه/ طاهره عزیزی

طاهره عزیزی* ادبیات ایران زمین، چه شعر و چه نثر، بخش مهمی از تاریخ، فرهنگ و اندیشه جامعه را بازگو می نماید. شاهنامه فردوسی، یکی از منظومه‌های ادبی ایران و جهان می باشد که اندیشه سیاسی در ایران باستان و الگو شاهی آرمانی را جست‌وجو می کند. یکی از مؤلفه‌های بسیار مهم در آن، عدل و داد است که در نظام سیاسی مطلوب، تحقق می یابد. با نگاهی به چرخه عدالت که به سنت ایرانی بر می گردد ارتباط بین مؤلفه‌های این چرخه در شاهنامه، مشهود است که با ترسیم آن و برقراری ارتباط بین مفاهیم در شاهنامه، بخشی از…

بازبینی کلی

امتیاز کاربر: 4.9 ( 1 امتیازات)
0

انوشیروان دادگر
طاهره عزیزی*
ادبیات ایران زمین، چه شعر و چه نثر، بخش مهمی از تاریخ، فرهنگ و اندیشه جامعه را بازگو می نماید. شاهنامه فردوسی، یکی از منظومه‌های ادبی ایران و جهان می باشد که اندیشه سیاسی در ایران باستان و الگو شاهی آرمانی را جست‌وجو می کند. یکی از مؤلفه‌های بسیار مهم در آن، عدل و داد است که در نظام سیاسی مطلوب، تحقق می یابد. با نگاهی به چرخه عدالت که به سنت ایرانی بر می گردد ارتباط بین مؤلفه‌های این چرخه در شاهنامه، مشهود است که با ترسیم آن و برقراری ارتباط بین مفاهیم در شاهنامه، بخشی از اندیشه‌های سیاسی موجود در شاهنامه بررسی می گردد.

واژه های کلیدی: شاهنامه فردوسی، عدالت، اندیشه سیاسی، شهریاری، اَشا

 

مقدمه

فردوسی، شاعر حماسه سرای بزرگ ایران در قرن چهارم و اوایل سده پنجم هجری قمری می‌زیست. او شاهنامه منثور ابومنصور محمد بن عبدالرازق را به نظم در آورد. شاهنامه در زمان سلطه عرب‌ها و حضور ترکان به نگارش درآمد. قبل از ورود به بحث چرخه عدالت در شاهنامه، به برخی از واژگان و مفاهیم کلیدی این اثر حماسی اشاره می‌شود. شاهنامه، منظومه‌ای برگرفته از آیین زرتشتی است که مفاهیم موجود در آن، به طور منظم و دوبه‌دو، در برابر هم قرار دارند؛ مانند خیر و شر، روشنی وتیرگی، راستی و دروغ…. براساس همین دوگانگی، گیتی و هر چه در آن است، دوگانه می‌گردد. درنظام سیاسی که فردوسی مطرح می‌نماید و منبعث از این دیدگاه، دوگانگی خود را در قالب نیکی و بدی نمایان می‌سازد، دو قلمرو اهورا مزدا و اهریمن ترسیم می‌شود. که برای اداره امور نیاز به نظام سیاسی دارند که این نظام در قالب شهریاری نیک (نظام سیاسی مطلوب) و شهریاری بد (نظام سیاسی نامطلوب) تجلی می‌یابد. حال این دو شهریاری را به طور اجمال توضیح می‌دهیم.
شهریاری نیک: شهریاری نیک فردوسی به صورت آرمان دست نایافتنی نیست. نمونه‌های آن را به خوبی شرح می‌دهد. قلمرو این نظام در سرزمین روشنی که در شاهنامه، ایران، قلمرو نیکی است، قرار دارد.
در شاهنامه، هر کس نمی‌تواند صاحب قدرت شود، بلکه باید ویژگی‌های خاصی داشته باشد. فردوسی، چهار خصیصه را بر می‌شمرد: برخورداری از نژاد شاهان، هنر، گوهر و خرد. فردی که دارای نژاد شاهان و گوهرشاهی باشد. باید صفات نیک را دریافت و از صفات رذیله دوری نماید. صفات نیک باید در وجودش نهادینه و ملکه گردد. تمرین و ممارست در این راه، ذیل عنوان هنر شهریار بررسی می‌گردد. شهریار باید هم به لحاظ جسمانی دارای قدرت وتوان زیادی باشد، شمشیرزنی، تیراندازی و هنرهای رزمی را خوب بداند و هم به فضایل اخلاقی و روان شهریار چون از بدی پالوده گشت و این صفات را در خویش پرورش داد، آن گاه روان وی روشن می‌گردد. شادی و خرسندی به سراغش می‌آید و فروغ ایزدی که همان‌ فرّه ایزدی است، بر آن می‌تابد. جامعه‌ای که حاکمش این گونه است، آباد، امن و زیبا خواهد بود. اگر شهریار، یکی از صفات را از دست دهد، صلاحیتش زیر سؤال می‌رود و خود به خود عزل خواهد شد.
شهریاری بد: این نوع نظام، در برابر نظام سیاسی مطلوب، قد علم می‌کند و بر پایه دروغ / دروگ استوار است که شامل تمام رذایل اخلاقی می‌باشد. بر پایه دروگ، جامعه‌ای ترسیم می‌شود که در وضعیت بحرانی و نابسامانی قرار دارد و این شرایط، فقط در سایه یک شهریار بد، قابل تحقق است.
در واقع، بحران و نابسامانی درون شهریار بد، بر اثر صفات ناپسندیده به جامعه منتقل می‌گردد. بدمنشی، نابخردی، آزمندی، خشم، خودکامگی از ویژگی‌های درونی این شهریاران می‌باشد. در نتیجه این گونه رفتارها ویرانی، ناامنی، تباهی و غارت رخ می‌دهد.
سرزمین شهریار بد، سرزمین تیرگی و قلمرو اهریمن است و در شاهنامه، توران نام دارد. فردوسی، ده صفت را‌ با عنوان ده دیو بر می‌شمرد. آز، نیاز، رشک، ننگ، کین، خشم، سخن‌چینی، دورویی، ناپاک دینی، (بی‌دانشی) و ناسپاسی. وقتی روان انسان در دست اینان باشد، روشنی و فروغ می‌میرد و انسان در ظلمات گم می‌شود. تأسیس شهریاری بد در شاهنامه، به زمان فریدون بر می‌گردد. فریدون، جهان را به سه بخش و بین پسران خود سلم، تور و ایرج تقسیم کرد. سلم و تور بر ایرج رشک بردند و به جنگ با ایرج برخاستند و درون آنان در آز و طمع غرق گشت و او را کشتند. بدین ترتیب در اثر آتش رشک و آز به بدی گراییدند و قلمرو خود را در تاریکی و ظلمت فرو بردند. روان تاریک، جایگاه اهریمن است و غم و اندوه در آن جای دارد.
خداوند در برابر این صفات یا دیوان، سلاح خرد را در اختیار انسان قرار داده تا دست آنان را از روان خود کوتاه گرداند و راهنمای جانش باشد. شهریار نیک در اثر روان پاک خود، از این سلاح برخوردار است. واژه عدل و داد، یکی از واژگان کلیدی در شاهنامه و مهم‌ترین صفت شهریار نیک می‌باشد که شامل تمام صفات دیگر نیز می‌شود. به منظور بیان و بررسی این واژه، درصدد هستیم که آن را‌ با ترسیم چرخه عدالت تشریح نماییم.
ترسیم چرخه عدالت در شاهنامه

در آرای سیاسی اندیشمندان متقدم، معمولاً به نکات مهمی در ارتباط با زوال و بقای نظام سیاسی برمی خوریم. اینان در تلاشند راه حل هایی برای جلوگیری از زوال نظام دریابند. در اندیشه متقدمین مسلمان نیز چنین کوشش‌هایی به چشم می خورد. یکی از این متفکرین، ابن خلدون می باشد که معتقد است دولت می تواند به صورت آگاهانه، بقای خود را تضمین کند.
راه حل وی برای فرار از زوال دولت‌ها، افتادن در چرخه عدالت می باشد. ابن‌خلدون در مباحث خود، عمران را به شدت تابع قدرت می داند؛ به همین دلیل به جای زوال، راه حلی برای بقاء و توسعه عمران ترسیم می کند و این چرخه را به سنت ایرانی ارجاع می دهد.[۱] چرخه عدالت بدین‌سان طرح می گردد:
جهان، بوستانی است که دیوار آن، دولت است و دولت، قدرتی است که بدان، دستور یا سنت زنده می شود و دستور، سیاستی است که سلطنت، آن را اجرا می کند و سلطنت، آیینی است که سپاه، آن را یاری می دهد و سپاه، یارانی باشند که ثروت، آنها را تضمین می کند و ثروت، روزی ای است که رعیت، آن را فراهم می‌آورد و رعیت، بندگانی باشند که داد، آنها را نگه می دارد و داد باید در میان همه مردم اجرا شود و قوام جهان بدانست و جهان، بوستانی است … پس دایره آغاز می شود….[۲] شاهنامه، کتابی است که درباره فرهنگ، شیوه حکومتداری و تاریخ ایران باستان به نگارش در آمده است و دغدغه اصلی آن حکومت عادلانه می باشد. به نظر می رسد رگه های این نظریه در شاهنامه یافت می شود و در صددیم تا تصویری از نظریه چرخه عدالت را در این اثر مهم، جست‌وجو کنیم.
دولت ـ نگهدارنده سامان جهان

در شاهنامه، سیاست با عنصر مهم شاه، آغاز می شود و در رأس می نشیند. در شاهنامه، دولت چندان پیچیده نیست؛ دولت، در واقع همان شهریار است. آن چه در قانون اشا یا راستی در مورد شاه گفته می شود، با نگرش در چرخه عدالت، مطابقت دارد. در این دو دیدگاه، شاه، نگه دارنده سامان جهان است. در گیتی، همه چیز حول محور شهریار شکل می گیرد و شهریار باید طبق قانون رفتار نماید و جهان را به داد نگه دارد. اگر از این راه تخطی کند، جهان به فروپاشی نزدیک می گردد.
اندیشه سیاسی پادشاهی بر دسته ای از باورها و اعتقادات استوار بود که در مجموع، جهان‌بینی ایرانیان را تشکیل می داد. نهاد شهریاری، نهادی مقدس در راستای راستی و وهومنه (اندیشه نیک) بود. هر کس نمی توانست شاه باشد. شهریار باید ویژگی هایی داشته باشد. در این نظام، تقسیمات اجتماعی به دقت رعایت می شود. هر کس، جایگاه خاص خود را دارد. عدول از این جایگاه و شأن، داد را در جامعه زیر سؤال می برد.
فردوسی در داستانی، اهمیت این امر را بیان می کند؛ امری که مهان، شأن خود را داشته و کهان به کار خویش مشغول باشند.
بهرام گور در دو سال پیاپی در یک روستا، حضور یافت، در سال اول روستا را آباد و در سال دوّم آن را ویران دید دلیلش را از روز به، موبد خویش جویا شد.
بدو گفت موبد که از یک سخن
بپای آمد این شارستان کهن
همان از یک اندیشه آباد شد
دل شاه ایران ازین شاد شد
مرا شاه فرمود کاین سبز جای
بدینار گنج اند آور بپای
بترسیدم از کردگار جهان
نکوهیدن از کهتران و مهان
بدیدم چو یک دل دو اندیشه کرد
زهر دو برآورد ناگاه گرد
همان چون به یک شهر دو کدخدای
بود بوم ایشان نماند بجای
چو مهتر یکی گشت شد رای راست
بیفزود خوبی و کژی بکاست
وجود پادشاه، ضروری است و این ضرورت را در قالب داستانی بیان شد. در شاهنامه از لزوم وجود شهریار در بدو امر صحبت می شود. تا این حد، کافی نیست و فردوسی، شرایطی را ذکر می کند. این درست است که اگر شهریار نباشد، کارها معطل، بی نظمی و بی‌سامانی همه جا حکمفرما می شود و لکن شروط دیگری نیز بر این نظم اثر می گذارد. این که شهریار شاهنامه باید به کلیه صفات حسنه و فضایل اخلاقی آراسته گردد؛ در غیر این صورت، همچنین نابسامانی، قتل و غارت دیده خواهد شد. حال به لوازم اقتدار دولت می پردازیم. شاه یا دولت به وسیله دو چیز فرمانروایی می کند و این دو چیز از شاهی جدا ناپذیرند. نخست: دستور؛ دوم: سلطنت.
الف) دستور

در اندیشه های اسلامی بر شریعت تکیه می گردد. در شاهنامه که تاریخ و فرهنگ ایران باستان را بیان می کند، دستور قانون اشا می باشد. آموزه های دینی نیز برای روشن تر کردن و اجرای اشا آمده است. خداوند برای سامان بخشی کیهان، اشا[۳] یا راستی را وضع نمود و بر اساس این قانون، شاه را آفرید. این قانون بر همه چیز، حتّی رشد گیاهان، حاکم است. خروج از این قانون، افتادن در ورطه ظلمات، در دام اهریمن در سرزمین تیرگی و دروغ می باشد. ویژگی های شهریار نیک را برشمردیم و دیدیم چگونه شهریار باید در تزکیه نفس خویش بکوشد و تأثیر آن را در نظام سیاسی ملاحظه کردیم. این تلاش و مراقبت به شهریار کمک می کند تا قانون راستی را بشناسد و بدان عمل نماید. خداوند نیز در این جهت به وی یاری می رساند. وضع قوانین بشری نیز باید در راستای اشا صورت بگیرد. هر گونه تخطی از این قانون، عواقب جبران ناپذیری در پی خواهد داشت.
ب) سلطنت

همی گفت هر کس که راند سپاه
خرد باید و مردی و دستگاه[۴] سلطنت، بخش اجرایی دستور است. وقتی اشا کشف شد، قانون، وضع می گردد و بر اساس آن، شاه فرمان می دهد و سلطنت، آن را اجرا می کند. البته در شاهنامه به طور کامل، بخش اجرایی را از دیگر ارکان دولت تفکیک نکرده است. سلطنت، همان سازمان حکومت است. هسته مرکزی، شهریار است و دیگران در حول آن قرار دارند که موبدان، بخردان، دبیران و سپاهیان را شامل می شود و همه دستورات و فرمانها زیر نظر مستقیم شاه صورت می گیرد. در ذیل به برخی از عناصر سلطنت اشاره می کنیم.
۱٫ شورای موبدان، بخردان و ستاره شناسان

شاه در مواقع حساس، شورایی تشکیل می‌داد. شورایی از موبدان، بخردان و ستاره شناسان به عنوان رایزنان خردمند در امر تصمیم گیری در کنار شهریار حضور داشتند و وی را یاری می کردند. یک نمونه از تصمیمات را بیان می نماییم.
یکی از دغدغه های دولتمردان، این بود که از ترکیب نژاد خوب و نژاد بد، گوهر خوب و گوهر بد، جلوگیری کنند. زال، فرزند سام نریمان که در کودکی به دلیل آن که سپید‌موی بود، مورد بی مهری پدر قرار گرفت. در کوه، ر ها شد و سیمرغ، طفل را پرورش داد تا یلی سترگ گشت. پدر متوجه بی رحمی خود شد و زال را بازیافت. بعد از مدتی زال به رودابه، دختر مهراب کابلی ـ که نسبش از طرف مادرش، سیندخت به ضحاک می رسید ـ عشق ورزید. وقتی خبر این علاقه به منوچهر رسید، گفت:
چو ایران ز چنگال شیر و پلنگ
برون آوریدم برای و بجنگ
فریدون ز ضحاک گیتی بشست
بترسم که آید از آن تخم رست
منوچهر، پریشان گشت و ترسید که از زال و رودابه، ضحاکی دیگر تولد یابد. سام را به جنگ مهراب فرستاد. زال از این اطلاع یافت و به نزد پدر رفت و به وی بی مهری گذشته را یادآورد و تهدید نمود. سام، عشق پسرش را درک کرد و دلش به رحم آمد، نامه ای به منوچهر نوشت و مراتب را به اطلاع رساند. منوچهر با موبدان و ردان به شور نشست.
بفرمود تا موبدان و ردان
ستاره شناسان و هم بخردان
کند انجمن پیش تخت بلند
بکار سپهری پژوهش کنند
زبان برگشادند بر شهریار
که کردیم با چرخ گردان شمار
چنین آمد از داد اختر پدید
که این آب روشن بخواهد دوید
از این دخت مهراب و از پور سام
گوی پرمنش زاید و نیکنام
بود زندگانیش بسیار مر
همش زور باشد هم آیین و فر
در نهایت، شهریار با این وصلت، موافقت نمود و ترس وی از آسیب به نظام شاهنشاهی برطرف شد.
۲٫ نظارت شهریار بر امور

در شاهنامه، شهریار، مسئول است. نیک و بد کارها به وی برمی گردد.[۵] از این رو بر اجرای همه کارها نظارت دارد. از آرا و نظر خردمندان بهره می جوید و کارداران و نزدیکان خود را از خردمندان برمی گزیند. برخی از داستان‌هایی که آمده، نشان می‌دهد شهریار به طور ناشناس، وارد دهی می شود و یا با دیدن ویرانه به پرس و جو می‌پردازد. وی معتقد است خداوند کسی را که باعث بیداد است، مؤاخذه خواهد کرد. پس باید همه امور در راستای داد و بخشش باشد و دست اندرکاران نیز به شایستگی انجام وظایف کنند. قبل از پرداختن به نظارت شهریار، برخی از ویژگی های کارداران شاه را بیان می کنیم.
سپهبد که مردم فروشد به زر
نیابد بدین بارگه برگذر
کسی را کند ارج این بارگاه
که با داد و مهرست و با رسم و راه
چو بیدار دل کارداران من
بدیوان موبد شدند انجمن
پدید آید از گفت یک تن دروغ
از آن پس نگیرد بر ما فروغ
به بیدادگر بر مرا مهر نیست
پلنگ و جفا پیشه مردم یکیست
هر آن کس که او راه یزدان بجست
به آب خرد جان تیره بشست
بدین بارگاهش بلندی بود
بر موبدان ارجمندی بود[۶] سپاهیان از بازوهای اجرایی شهریار در اعمال داد می باشند. دولت به سپاه برای دفاع از تمامیت ارضی و حفاظت سلطنت نیاز دارد. [۷] تعبیر فردوسی، این است که سپاه چون دیواری است که سرزمین را در برابر هجوم دشمنان حفظ می کند. زیبایی سرزمین به استحکام این دیوار بستگی دارد. اگر دیوار بشکند همه چیز غارت خواهد شد.
که ایران چو باغیست خرم بهار
شکفته همیشه گل کامگار
سپاه و سلیحست دیوار اوی
چه باغ و چه دشت و چه دریا چه راغ
نگر تا تو دیوار او نفگنی
دل و پشت ایرانیان نشکنی
کز آن پس بود غارت و تاختن
خروش سواران و کین آختن[۸] سپاه ـ نگه دارنده سلطنت

سپاه از ملزومات اساسی حکومتداری و کارکردش در حمایت از دولت می باشد. برای ورود به بحث سپاه و نیاز آن به ثروت، به مفهوم و کارکرد پهلوانان و جهان‌پهلوانی در شاهنامه می پردازیم. از زمان کیومرث تا فریدون، مفهوم جهان‌پهلوانان و پهلوانی نداریم. شاید بتوان چینن استنباط کرد که تفکیکی بین نقش جهان‌پهلوانی و شهریاری شکل نگرفته؛ در واقع، جهان‌پهلوان، همان پادشاه بوده است.[۹] از زمان منوچهر، پهلوانان به وجود می آیند که سام، معروف ترین آنهاست. البته این نقش، فرعی می باشد. در پادشاهی منوچهر هنگامی که وی بر تخت می نشیند، سام، خطاب به وی می گوید:
زمین و زمان خاک پای تو باد
همان تخت پیروزه جای تو باد
چو شستی به شمشیر هندی زمین
به آرام بنشین و رامش گزین
از این پس همه نوبت ماست رزم
ترا جای تخت است و بگماز و بزم
با توجه به این ابیات به وضوح می توان بین نقش و پایگاه جهان‌پهلوانی و شهریاری، تمایز و تفکیک قائل شد. فردوسی به همیاری این دو نهاد در شاهنامه، بسیار می پردازد. از زمانه رستم به بعد، شاهنامه، کارکردهای موازی شاهی و جهان‌پهلوانی در قالب شهریاری را به ویژه در بخش‌های اسطوره ای‌ ـ پهلوانی بیان می کند. برای روشن شدن این نکته بین رفتار زال و رستم با کاوس، مقایسه ای انجام می دهیم. زال در داستان رفتن کاوس به مازندران در برابر خودکامگی کاوس تسلیم می شود و می گوید تصمیم گیری با توست و ما فقط مجری هستیم.
چو از شاه بشنید زال این سخن
ندید ایچ پیدا سرش را ز بن
بدو گفت
بدو گفت شاهی و ما بنده ایم
به دلسوزگی با تو گوینده ایم
اگر دادگویی همی یا ستم
به رأی تو باید زدن گام و دم
در حالی که رستم در چنین موقعیت‌هایی، نظرش را با صراحت بیان می دارد. پذیرش جنگ با شاه مازندران پس از آزاد کردن کاوس و دیگر سران از بند دیو سپید نیز دلیل دیگری بر موقعیت جهان‌پهلوانی رستم در محوری موازی قدرت شاه در قالب دستگاه شهریاری است. رستم به مصلحت شهریاری ایران می بیند که شاه مازندران، خراجگزار ایران شود و چون شاه مازندران از این کار سرباز زد، رستم، کاوس را به جنگ با وی تشویق می کند و خود در آن جنگ شرکت می جوید.
می توان عناصر سازنده جهان‌پهلوانی در ارتباط با شهریاری را به شرح ذیل خلاصه کرد:
الف) گفتیم در نظام شهریاری، پایگاه جهان‌پهلوانی از پایگاه پادشاهی جداست. این جدایی از دید جهان‌پهلوانی، امری مشروع است. با همه لیاقت‌هایی که دارد، خود را در خور پادشاهی نمی بیند.
حتّی افراسیاب، پادشاه سرزمین توران می داند که پایگاه جهان‌پهلوانان از پایگاه شاه جداست. در مورد هدایایی که برای رستم می برند دستور می دهد:
به نزدیک او همچنین خواسته
ببر تا شود کار پیراسته
جز از تخت زرین، که او شاه نیست
تن پهلوان از در گاه نیست
ب) جهان‌پهلوان، مدافع کشور در برابر تجاوز بیگانگان و آزمندان داخلی می باشد و شاه، تکیه‌گاهی جز جهان‌پهلوانان ندارد.
سرنوشت کشور، بستگی به پیروزی یا شکست وی دارد.
ج) جهان‌پهلوان در برابر شاه خودکامه، نوکر چشم و گوش بسته نیست. جایی که لازم است به تندی حرف می زند و نظرش را مطرح می نماید. گودرز، خود‌سری‌های کاوس، شاه ایران را گوشزد می کند و می گوید:
بدو گفت گودرز بیمارستان
ترا جای زیباتر از شارستان
به دشمن دهی هر زمان جای خویش
نگویی به کس بیهده رای خویش
سه بارت چنین رنج و سختی فتاد
سرت ز آزمایش نگشت اوستاد
کشیدی سپه را به مازندران
نگر تا چه سختی رسید اندر آن
دگر باره مهمان دشمن شدی
صنم بودی او را برهمن شدی
به گیتی جز از پاک یزدان نماند
که منشور شمشیر تو برنخواند
شمّه ای از وظایف و کارکرد پهلوانان بر شمردیم. پهلوانان در رأس سپاه قرار دارند. گفتیم که تکیه‌گاه دولت، پهلوانان و سپاه هستند و شاه برای حفاظت از سلطنت و شهریاری به آنان نیاز مبرم دارد.
بر اساس چرخه عدالت، دولت باید، این گروه بی شمار را از لحاظ مالی و ثروت تأمین کند؛ زیرا عدم تأمین، ضربات جبران ناپذیری بر پیکره دولت وارد می کند و ریشه ظلمی دیگر را به کشور و رعیت پی می افکند.
در شاهنامه، شهریاران، توجه خاصی به این مهم داشته و همواره سعی می کردند که پشتوانه دولت، پهلوانان را برای حفظ سلطنت نگه دارند.
بیابد در پادشاهی سپاه
سپاهی در گنج دارد نگاه
اگر گنجت آباد داری بداد
تو از گنج شاد و سپاه از تو شاد[۱۰] همان طور که بیان شد، یکی از وظایف سپاه، دفاع از سرزمین و قلمرو شهریاری است و هر چند فردوسی جنگ را مذموم می داند و لکن جنگ بین خیر و شر در شاهنامه، جاری و مطرح می شود. بنابراین، جنگ، اجتناب‌ناپذیر است و برای این امر، شهریاران، تعداد بی شماری از افراد پرهنر (از لحاظ داشتن روحیه و هنر رزم) شناسایی و به خدمت می گرفتند و اینان در رکاب شهریار بودند و از روزیخوران محسوب می‌شدند.
سپه را بیاراید از گنج خویش
سوی بد سگال افکند رنج خویش[۱۱] ***
برآمد برین روزگاری دراز
بسیم و زر آمد سپه را نیاز
سپهدار روزیدهان را بخواند
وزان جنگ چندی سخنها براند
که این کار با رنج بسیار گشت
به آب و بکنده نشاید گذشت
سپه را درم باید و دستگاه
همان اسب و خفتان و رومی کلاه
سوی گنج رفتند روزیدهان
دبیران و گنجور شاه جهان[۱۲] دولت به ثروت، نیازمند است. ثروت به عمران و آبادگری دولت به طور مستقیم ربط دارد. سرزمین آباد، دولت ثروت‌مند را در پی خواهد داشت. به همین دلیل، شهریاران به آبادانی اهمیت می دادند و سرزمینی، آباد است که در آن جا عدل و داد، حاکم باشد. پس می توان نتیجه گرفت در سرزمینی که بیداد، حاکم است، آبادانی وجود ندارد و در نتیجه، ثروتی حاصل نمی شود.
به هر حال گفتیم که در صورت خالی بودن خزانه، سپاه، دوام نمی یابد و زیردستان، شهریار بی درم را زیر سؤال می برند.
هم آرایش پادشاهی بود
جهان بی درم در تباهی بود
شود بی درم شاه بیدادگر
تهیدست را نیست هوش و هنر
ببخشش نباشد ورا دستگاه
بزرگان فسوسیش خوانند شاه
چو بی گنج باشی نپاید سپاه
ترا زیردستان نخوانند شاه[۱۳] دیدیم که قوام سپاه به ثروت است. حال، این ثروت از چه راهی به دست می‌آید؟ در نظام‌های سیاسی، یکی از منابع درآمد، گرفتن خراج و مالیات است. برخی از هزینه های دولت را پوشش می دهد. یکی از مصارفی که برای خراج می توان نام برد، تأمین نیازهای سپاهیان است.
ز دهقان نخواهم جز از سی یکی
درم تا بلشکر دهم اندکی
***
ز ده یک که من بستدم پیش از این
ز باژ آنچ کم بود گر بیش از این
همی از پی سود بردم به کار
بدر داشتن لشگر بی شمار
بزرگی شما جستم و ایمنی
نهان کردن کیش آهرمنی[۱۴] پس دولت، گنج خود را از طریق خراج، تأمین می کند. بخش عمده مصرف، از آن سپاه می باشد و خراج را از رعیت می ستاند. ارتباط منطقی که می توان برقرار کرد، بدین گونه است: سپاه به ثروت، وابسته و ثروت از رعیت به دست می آید.
رعیت ـ تولید کننده ثروت

راعی و رعیت از مفاهیم موجود در متون کهن است که به شاه و زیردستان اطلاق می گردد در این دوران، مفهوم سیاسی چون مردم و شهروند وجود ندارد. به افرادی که دولت، نسبت به آنان، مسئول است، رعیت می گویند. نگاه اینان به ارتباط شاه با زیردستان، چون رابطه شبان است با گله.[۱۵] شبان، راه را می داند، چراگاه سرسبز را می شناسد و زیردستان، گله و رمه هستند و به دنبال شاه، راه را می یابند و سعادت، بسته به پیروی از شاه دارد و سپاه، چون سگ پاسبان، از آن محافظت می کند.
افراد جامعه به لحاظ شرافت و شأن اجتماعی به مهتر و کهتر تقسیم می شوند و شهریار، مهتر مهتران است. در این نگاه، در نظام اجتماعی، هر طبقه به حرفه مخصوص خود می پردازد؛ مثلاً یک کشاورز نمی تواند مرد جنگی باشد.
شاه به وسیله لشکر و سپاه از سرزمین، سلطنت و رعیت، حمایت و محافظت می نماید و امنیت را برقرار می کند. در برابر این خدمت شهریار، رعیت دو وظیفه بر عهده دارد: پرداخت خراج و اطاعت از شهریار.
الف) خراج

شاه با گرفتن خراج، هزینه های ناشی از محافظت و برقراری امنیت را می پردازد و بخش دیگر آن، صرف عمران و آبادانی می گردد.
تا پیش از انوشیروان، بهره، سه یک یا چهار یک بود که از آن شاه بود که قباد، این بهره را ده یک کرد. انوشیران، خراج ده یک را هم بخشید. وی با عنایت به نظر انجمنی از موبدان و بخردان در نامه ای به کارداران خویش می نویسد:
نهادیم بر روی گیتی خراج
درخت گزیت از پی تخت عاج
کس کو برین یک درم بگذرد
ببیداد بر یک نفس بشمرد
بیزدان که او داد دیهیم و فرّ
که من خود میانش ببرم به ار
بجایی که باشد زیان ملخ
و گرتف خورشید تابد بشخ
دگرتف باد سپهر بلند
بدان کشتمندان رساند گزند
همان گر نبارد بنوروز نم
ز خشکی شود دشت و خرم دژم
مخواهید باژ اندرون بوم و رست
که ابر بهاران به باران نشست
ز تخم پراگنده و مزد رنج
ببخشید کارندگان را زگنج[۱۶] ب) اطاعت از شهریار

پیروی و اطاعت، از جمله وظایفی است که رعیت در قبال شهریار دارد. برای این که حکومت پابرجا باشد و با اقتدار از خود دفاع کند، باید دستوراتش بر زمین نماند. اگر شهریار دادگر، فرمانی بدهد و زیردستان، اطاعت نکنند، خود را در رنج و سختی می اندازند؛ زیرا حکم شهریار، بر اساس عدل و داد است و در صورت پیروی نکردن، دادی که نگه دارنده رعیت می باشد، رعایت نمی گردد و بیداد، رواج می یابد.
همان زیر دستی که فرمان شاه
برنج و بکوشش ندارد نگاه
بود زندگانیش با درد و رنج
نگردد کهن در سرای سپنج[۱۷] یکی از آفت‌هایی که برای نظام سیاسی می توان نام برد، این است که مردم از فرمان حاکم، اطاعت نکنند. البته قابل ذکر است که در این صورت، روابط ملوک و رعیتی به هم نمی خورد. شهریار با کسانی که از امر وی سرپیچی کنند، به شدت برخورد می کند، ولی افرادی که مطیع باشند، باید به گونه ای با آنان رفتار شود که سختی نبینند و از داد، بهره مند گردند.
چو با مردم زفت زفتی کنیم
همی با خردمند جفتی کنیم
هر انکس که با ما نسازند گرم
بدی پیش از آن بیند او کز پدرم
هر آن کس که فرمان ما برگزید
غم و درد و رنجش نباید کشید[۱۸] گنج شاه از خراجی که رعیت می پردازند، تأمین می شود. برای داشتن مال و پرداخت خراج، نیاز به داد، هست. در سایه داد، زمین‌ها سرسبز و آباد می گردد.
داد

نخستین و لازم ترین صفت برای پادشاه، دادگری می باشد. صفاتی که برای شهریار بر می شمرند، همه لازم و ملزوم یکدیگرند. برای اینکه باید تمامی صفات نیک در پادشاه دادگر، نهادینه شده و وی را همراهی کنند، صفاتی مانند شرم، قدردانی، بردباری، خردمندی وقتی در کسی جمع شد، وی دادگر می گردد. شهریار از همان کودکی، آموزش می بیند تا تهذیب نفس یابد. حال به مفهوم و رابطه آن با جامعه انسانی می پردازیم.
در شاهنامه، بنیاد شاهی بر داد، استوار است:
جهاندار شاهی ز داد آفرید
دگر از هنر و ز نژاد آفرید
بدان کس دهد کو سزاوارتر
خرد دارتر هم بی آزارتر[۱۹] در اندیشه ایران باستان، مفهوم داد به مفهوم اشا یا راستی، بسیار نزدیک است. داد، قانونی است که باید مورد شناسایی قرار گیرد و اجرا گردد. به کسی که این قاعده را اجرا می کند، دادگر می گویند و کسی می تواند داد را شناخته و عملی نماید که دادگر باشد و داد در تمام وجود، زندگی شخصی و سیاسی اجتماعی وی نفوذ کرده و ملکه ذهن و رفتار وی گردد و این، همان مرحله آغازین دادگری است. در شاهنامه، بیان می شود که انسان باید ابتدا در وجود و تن خویش، داد را برقرار سازد. همان طور که می دانیم در وجود انسان نیز جنگ و کشمکش سختی بین نیروهای خیر و شر، برقرار است. «داد تن دادن» تلاش برای پیروزی در این کشمکش و آراسته شدن به صفات نیک انسانی است.
چو داد تن خویشتن داد مرد
چنان دان که پیروز شد در نبرد.
پرهیز و اجتناب از آلودگی و گناه، صفحه روان را روشن می گرداند.
دگر دادن دادن تن خویش را نگه داشتن دامن خویش را
این امر برای پادشاه، ضروری است؛ زیرا برای برقراری داد، ابتدا باید از خویش شروع کند. البته اگر در این مرحله، پیروز و در حکومتداری خویش و برقراری عدل و داد بین مردمان نیز موفق گردد، در این صورت وی انسان کاملی است.
چنین داد پاسخ که داد و خرد
تن پادشا را همی پرورد
اگر دادگر چند بی کس بود
و را پاسبان راستی بس بود
عدل و داد از واژگان پیچیده ای است که توجه بسیاری از اندیشمندان را به خود جلب کرده است. انسان، همیشه در برابر مفاهیم مشوّش بوده و هست. چگونه می توان داد را در زندگی سیاسی ـ اجتماعی پیاده نمود؟ جوامع در این جست‌وجو، موفقیت چندانی کسب نکرده اند. با مطالعه اشعار فردوسی، متوجه می شویم که نگاه خاصی به عدل و داد، وجود دارد و نمونه های عملی، آن را به روشنی نشان داده است.
الف) داد، قرار گرفتن هر کس و هر چیز در جای خودش است.
قانون راستی، در شاهنامه به گونه ای طرح شده که مفهوم «قرار داشتن هر چیزی در جای خود» از آن استنباط می گردد.
جهت پردازش قاعده ای در این خصوص، بهتر است به مهتر مهتران بپردازیم.
شهریار، اولین مرحله اجرای داد؛ کسی که در رأس امور قرار می گیرد، ویژگی‌هایی دارد. در شاهنامه، هر کسی نمی تواند شهریار گردد. اگر خصیصه های مورد نظر در کسی جمع گردد، شاهد شهریاری دادگر هستیم و الاّ اساس جامعه بر بیداد و ظلم، استوار است. «از کوزه همان تراود که در اوست». در شاهنامه، بارها می بینیم که تخت شاه، بی شهریار مانده و اطرافیان در پی یافتن فردی هستند که بهره شاهی داشته باشد و به جست‌وجوی فرد با نژاده هنرمند می گشتند.
در شاهنامه، قانون «هر کسی را بهر کاری ساختند»، رعایت می گردد. در این کتاب عظیم، به طور مداوم به این مسائل برمی خوریم که سزاوار هر کسی، کاری وجود دارد و باید به همان بپردازد. سپاهی، گرزدار و دیگری کارورز. اگر چنین نکند، زمین، پرآشوب، و عدل و داد، خدشه‌دار می گردد. البته هیچ گاه حرفه هایی مانند کشاورزی و صنعتگری را تحقیر نمی کند؛ چه آن که شغل‌های مهمی محسوب می شوند؛ زیرا اینان محل درآمد دولت هستند. در شاهنامه، یک نوع تقسیم کار وجود دارد و هر شغلی، خصلت و اخلاق خود را ایجاد می کند. جنگ، دفاع، حکومتداری و دبیری، هر کدام جداگانه خلق و خوی خاص خود را می طلبد و از حساسیت بیشتری برخوردارند؛ از این جهت که باید از سرزمین و سلطنت در برابر اهریمن و دشمنان محافظت نمایند.
یکی از معروف‌ترین داستان‌ها در این باب، تقاضای مرد کفش‌فروش از انوشیروان عادل است که فرزندش را به فرهنگیان (معلمان) بسپارد تا دبیری آموزد. انوشیروان، درخواست وی را رد می کند.
چو بازارگان بچه گردد دبیر
هنرمئد و با دانش و یادگیر
چو فرزند ما برنشیند به تخت
دبیری ببایدش پیروز بخت
هنر باید از مرد موزه فروش
بدین کار دیگر تو با من مکوش
بدست خردمند و مرد نژاد
نماند به جز حسرت و سردباد
شود پیش او خوار مردم شناس
چو پاسخ دهد زو پذیرد سپاس
بما بر پس از مرگ نفرین بود
چو آیین این روزگار این بود
انوشیروان بر آنست تا شأن و منزلت طبقات حفظ گردد تا شهریار، دبیر و یا کاردانی، شأن بالا داشته باشد. شاید این عمل انوشیروان با نگاه امروز، عملی ظالمانه است؛ از این رو در زمان خودش، بر خلاف این نظر، بیداد می نمود.
ب) داد، میانه روی است

ز کار زمانه میانه گزین
چو خواهی که یابی بداد آفرین[۲۰] افراط و تفریط، انسان را به ورطه هلاکت می کشاند. فردوسی به این مهم، التفات داشته است. انسان، هنگامی به کمال می رسد که میانه روی را سرلوحه زندگی خود قرار دهد. شهریار باید بیاموزد نه تندی و نه آن قدر سست عمل کند که کارها معطل بماند. بردباری، حد وسط شتاب و تنبلی است. در افراط و تفریط، انسان در دام اهریمن گرفتار می شود. صفات اهریمنی یا در افراطند و یا در تفریط. صفات اهورایی در حد وسط قرار دارند. داد نیز به عنوان ویژگی نیک شهریار، در میانه جای می گیرد و اگر از اندازه بگذرد، ظلم تلقی می گردد.
چنین گفت کای شهریار جهان
ز تو شاد یکسر کهان و مهان
کز اندازه دادت همی بگذرد
ازین خامشی گنج کیفر برد
همه کار گیتی به اندازه به
دل شاه از اندیشه ها تازه به[۲۱] صفات و ویژگی های نیک اگر از اندازه عدول کنند، باعث رنجش خواهند شد. شهریار باید سعی کند که حد میانه را نگه دارد تا کسی آزرده خاطر نگردد.
کشاورز و دهقان و مرد نژاد
نباید که آزار یابد ز داد[۲۲] بخشش یا دهش

در شاهنامه، دهش، همزاد داد است و آن را تکمیل می کند. بخشش از صفات خوب انسانی می باشد که راه و روشنی را به انسان می نمایاند. بخشش، داد را از خشکی در می آورد و تلطیف می گرداند. اجرای داد، امکان دارد گاهی اوقات، برخی را آزرده گرداند. در صورتی که اگر با بخشش، همراه باشد، جانب انصاف را نیز نگه می‌دارد.
شهریار به وسیله داد و بخشش، گیتی را آباد می سازد.
ز گرد فریدون و هوشنگ شاه
همان از منوچهر زیبای گاه
که گیتی بداد و دهش داشتند
ببیداد بر چشم نگماشتند
شهریار به فکر ثروت‌اندوزی نیست. قدرت در داشتن سیم و زر فراوان نمی باشد، بلکه ثبات و پایداری، در این است که گنج در خزانه نماند و در راه داد، مصرف گردد. شهریار، سخاوت را پیشه خود سازد که در آن صورت از راه داد، گنجی حاصل می آید که هرگز پراکنده نمی شود.
که هر پادشاه کز داد گنج آگند
بدانید کان گنج نپراگند[۲۳] پادشاهی که سخاوتمند نباشد، سزاوار تخت شاهی نیست. در دو حالت، سیم و زر در نظر، خوار جلوه می کند: یکی در موقع جنگ که خرج هزینه های نبرد شود تا پیروز از میدان بیرون آیند و دیگری در موقع بخشش؛ تا عمران و آبادانی، بهتر صورت گیرد. شاهان به مقوله آبادانی بسیار اهمیت می دادند. کیخسرو چون شهریار جهان شد سراسر ایران را گشت و برای آباد کردن مناطق ویران، سیم و زر داد و با گنج خود کوشید تا همه جای ایران، آباد گردد.
بی نیازی، از صفات خوب شهریار است و سخاوت‌مند، انسان بی نیاز می‌باشد و تمام ثروت را برای خود نمی خواهد؛ گرچه با این عمل بر ماندگاری و ثبات سلطنت خود یاری می رساند.
شهریاری و دین و داد

در شاهنامه، بین شهریاری و دین، پیوند ناگسستنی وجود دارد. در صورتی که شهریار دین را بستاید، دین و شهریاری مانند برادر می شوند. دین بدون یاری و کمک شهریار بر پای نمی ایستد و اگر دین نباشد شهریاری به جای نمی ماند. این دو در هم تنیده اند و متقابلاً به هم نیاز دارند و از یکدیگر، پاسداری می کنند. در مورد شهریار گفته می شود که وی باید دین‌دار و پارسا باشد.
چو بر دین کند شهریار آفرین
برادر شود شهریاری و دین
نه بی تخت شاهیست دینی بپای
نه بی دین بود شهریاری بجای
دو دیباست یک در دگر بافته
برآورده پیش خرد تافته
نه از پادشا بی نیازست دین
نه بی دین بود شاه را آفرین
چنین پاسبانان یکدیگرند
تو گویی که در زیر یک چادرند[۲۴] البته شهریار اهمیت فراوان می یابد؛ زیرا شهریار، قدرت‌مند است و دستگاه و دیهیم و زور دارد. حیات جهان را بی‌پادشاه، امکان‌پذیر نمی داند. وجود شهریار، ضرورت است. خردمندی و دین، بی‌پادشاه، ارزش و جایگاهی ندارد.
بپرسید موبد ز شاه زمین
سخن راند از پادشاهی و دین
که بی دین جهان به که بی پادشا
خردمند باشد برین برگوا
هر آنگه که شد تخت بی پادشا
خردمندی و دین ندارد بها[۲۵] جهان، بی‌پادشاه، نظم و سامان ندارد. دلیل دیگری که می توان بر اهمیت آن افزود، این است که دادگری، وظیفه شهریار است و حیطه دادگری را وسیع می گیرند و دین را در درون داد جای می دهند.
چون دیندار کین دارد از پادشاه
مخوان تا توانی و را پارسا
هر آنکس که بر دادگر شهریار
گشاید زبان مرد دینش مدار
چه گفت آن سخن گوی با آفرین
که چون بنگری مغز دادست دین[۲۶] در بالا، ارتباط داد و دین، دین و شهریاری را بیان نمودیم. این ارتباطات در شاهنامه، تفکیک ناپذیرند؛ بدین معنا که به هم متصلند و لازم و ملزوم یکدیگرند. فردوسی در اثر عظیمش، نظریه «درجه پادشاهی به مرتبه نبوت» را مطرح می کند.[۲۷] چنان دادن که شاهی و پیغمبری
دو گوهر بود در یک انگشتری
از این دو یکی را همی بشکنی
روان و خرد را بپا افگنی[۲۸] تعریف مختصری از داد و ارتباطش با برخی مضامین را ارائه دادیم. حال برای روشن تر شدن مفهوم داد به مصادیق آن می پردازیم که این مصادیق با کردار شهریار با رعیت و مسئولیت‌پذیری وی در قبال زیردستان، ارتباط دارد. با توجه به چرخه عدالت، داد، واژه ای است که رعیت را نگه می دارد و باعث قوام دولت و جهان است.
مصادیق داد
الف) مدارا با مردم

مدارا به این معناست که انسان با دیگران به نرمی و ملاطفت، برخورد نماید و از تنگ‌نظری و سختگیری، دوری کند؛ زیرا انسان بی گذشت و خشن و بداخلاق از لحاظ اجتماعی، جایگاه خوبی نخواهد داشت. شهریار خوب باید با زیردستانش به ملایمت رفتار کند. مدارا باید به حدی باشد که سخن هر کسی را بشنود و این در راستای خردمندی است؛ حتی با گنهکار، تندی نکند و همچنین برای مردم، ارزش قائل شود تا کرامت انسانی آنان حفظ گردد.
درشتی مکن با گنهکار نیز
که بی رنج شد مردم از گنج و چیز
از این پس ندارم کسی را بکس
پرستش کنم پیش فریاد رس
ز لشکر یک نامور برگزید
که گفتار هر کسی بداند شنید[۲۹] یکی از نمونه های مدارا، این است که شهریار و کاردارانش، بی‌آزاری را پیشه خود سازند.
شهریاران از شنیدن ظلمی که به زیردست شده، هراسناک می گشتند؛ زیرا هر جایی که کوچک‌ترین ستمی روا گردد، نشان‌گر بیداد شهریار است و در صورت عدم جبران، پایان کار وی محسوب می شود.
گراز کارداران و ز لشکرش
بداند که رنجست بر کشورش
نیازد بداد او جهاندار نیست
بر و تاج شاهی سزاوار نیست
سیه کرد منشور شاهنشهی
از آن پس نباشد و را فرّهی
چنان دان که بیدادگر شهریار
بود شیردرنده در مرغزار[۳۰] شهریاری که فرّه ایزدی از او بگریزد، تمام مناسبات گیتی را بر هم می زند؛ از این رو شهریار، مشروعیتش را از دست می دهد.
ب) احساس مسئولیت شاه در قبال رعیت
بر دولت (شهریار) است تا داد را اجرا کند و در این راستا، حیطه مسئولیتش گسترده می شود. یکی از وظایفش، محافظت از تاج و تخت (قلمرو) شاهی می باشد. در این گذر، مراقب است تا جایی، حقی ضایع نگردد. یکی از مواردی که باید در پی ادای حق گام بردارد، در قبال زیردستان است. انوشیروان، برای این امر، بارگاه خود را به روی همه باز می کند و این حق را به مردم می دهد که هر وقت بخواهند به وی مراجعه کنند.
مترسید هرگز ز تخت و کلاه
گشادست بر هر کس این بارگاه
هر آن کس آید به روز و بشب
اگر میز گفتار بسته مدارید لب
اگر می گساریم با انجمن
گر آهسته باشیم با رای زن
بچوگان و بردشت نخچیرگاه
بر ما شما را گشادست راه
بخواب و ببیداری و رنج و ناز
از این بارگه کس مگردید باز
مخسبید یک تن زمن تافته
مگر آرزوها همه یافته
بدان گه شود شاد و روشن دلم
که رنج ستم دیدگان بگسلم
مبادا که از کارداران من
گر از لشکر و پیشکاران من
نخسبد کسی با دلی دردمند
که از درد او بر من آید گزند
سخنها اگر چه بود در نهان
بپرسد ز من کردگار جهان[۳۱] می بینیم انوشیروان به نتیجه کار، التفات دارد. وی زیردستان را آزاد می گذارد تا سخن خود را بیان دارند. اگر از کسی رنجی به آنان رسیده بگویند؛ چه آن که اگر شکایات و رنج‌ها در دل‌ها پنهان بماند، پروردگار، وی را مؤاخذه خواهد کرد؛ زیرا شهریار، مسئول اداره امور کشور، از بین بردن رنج مردم و فراهم ساختن آسایش و آرامش برای آنان می باشد.
ج) خرد گرایی

در نظام سیاسی ذکر شده، عقل و خردورزی، یک پایه مهم تلقی می گردد. شهریار، خردمند است. کارداران و دیگر کارگزاران حکومتی نیز باید از قوه تعقل، برخوردار باشند و همواره شهریار را در مسائل مهم یاری رسانند. فردوسی، چنین شرایطی را مطلوب می داند. در برابر این، شرایط نامطلوب را نیز برمی شمرد.
بپرسید شاه از دل مستمند
نشسته بگرم اندرون بی گزند
بدو گفت با دانشی پارسا
که گردد بر او ابلهی پادشا
بدتر از این موقعیت نمی شناسد که نادان بی خرد بر دانشمند پارسایی، برتری داشته باشد. در جامعه ای که نادانان، حکومت کنند، اهریمن ریشه می دواند و به لحظه فروپاشی می رسد.
فردوسی، بارها فواید خردمندی را برشمرده است. شهریار باید از نادانان و ابلهان بگریزد؛ زیرا جز زیان، چیز دیگری ندارند.
نگه کن که دانای ایران چه گفت
بدانگه که بگشاد راز از نهفت
که دشمن که دانا بود به ز دوست
ابا دشمن و دوست دانش نکوست
بر اندیشد آن کس که دانا بود
بکاری که بر وی توانا بود
ز چیزی که افتد بر آن ناتوان
بجستنش رنجه ندارد روان
خردمند، مرد عمل است و هیچ کاری را بدون محاسبه و اندیشه انجام نمی دهد.
خردمند را شاد و نزدیک دار
جهان بر بداندیش تاریک دار
بهر کار با مرد دانا سگال
برنج تن از پادشاهی منال
چو یابد خردمند نزد تو راه
بماند بتو تاج و تخت و کلاه[۳۲] برای قوام پادشاهی، معقول این است که خردمندان، نزد شاه، ارج و قربی داشته باشند و به نیکان نیز نیکی شود و در مقابل به بیدادگر و انسان فرومایه، مسئولیتی ندهند. سپردن کاری به اینان، فرجامش، رنج و درد است، به تن آسانی می رسد و ظلم پیشه می کند و اگر زمانی از وی باز پس گیرند، هراسان می شود. ترس و خوف، امکان دارد سلطنت را به مخاطره اندازد، وی مطیع شهریار نخواهد بود. چون آزرده دل گردد، دست به هرکاری می زند و پنهانی دشمنی می کند.
چنین گفت خسرو که آن داستان
که داننده یاد آرد از باستان
که هرگز به نادان و بی راه و خرد
سلیح بزرگی نباید سپرد
که چون بازخواهی نیاید به دست
که دارنده زان چیز گشتست مست
چه گفت آن خردمند شیرین سخن
که اگر بی بنان را نشانی ببن
بفرجام کار آیدت رنج و درد
بگرد در ناسپاسان مگرد
چو از تو ستاند تن آسان شود
وگر چو زو بازخواهی هراسان شود[۳۳] داد، از ملزومات اداره جامعه است. امنیت، آسایش، رفاه و آبادانی از داد، منتج می گردد. این مؤلفه ها، کالاهای اساسی مورد نیاز رعیت، و دولت، مسئول عرضه آنها می باشد در ذیل به بررسی برخی از این نتایج می پردازیم.
نتایج داد
الف ) امنیت

امنیت، یکی از مؤلفه هایی است که یک نظام سیاسی برای دوام نیاز دارد و از کالاهای اساسی مورد تقاضای مردم می باشد. وقتی امنیت در سرزمینی برقرار باشد، مردم با خیال آسوده به کسب و کار می پردازند و خیر و برکت، به آنان روی می آورد. امنیت را می توان به امنیت داخلی و خارجی تقسیم کرد. امنیت با داد، ارتباط مستقیم دارد. امنیت داخلی در صورتی حاصل می گردد که فرد واجدالشرایط، حکومت کند. از ویژگی های این فرد، این است که در آرامش و آسایش به سر می برد و این آرامش در وجود شهریار، زیردستان را نیز مستفیض می گرداند و آنان به یکدیگر طمع نمی ورزند و در هراس از هم به سر نمی برند و این گونه، جهان، ایمن می شود.
چو یکچند گاهی برآمد برین
جهان گشت ایمن به داد و بدین
کسی را ببد از کسی بیم نه
طمع کس ز کس بر جوی سیم نه
آرامش از نشانه های امنیت است. غلبه نیروهای خیر بر نیروهای شر در وجود شهریار، اولین گام اجرای عدالت در گیتی می باشد و آن گاه، امنیت، رواج می یابد و شهریار نیز ایمن می گردد. [۳۴] یکی دیگر از نشانه های امنیت، این است که فضا برای فعالیت انسان‌های نیک فراهم باشد و بتوانند با آسایش زندگی کنند و در شادی و ایمنی به سر برند و انسان‌های بد، همواره در خوف و هراس باشند و فضا برای آنان تنگ گردد. اگر این گونه افراد، آزادی عمل داشته باشند، امنیت نیکان را به خطر می اندازند و سلطنت، دیگر روی امنیت را نخواهد دید.
دگر گفت با تاج ونام بلند
کرا خوانی از خسروان سودمند
چنین داد پاسخ کزان شهریار
که ایمن بود مرد پرهیزکار
وز آواز او بد هراسان بود
زمین زیر تختش تن آسان بود[۳۵] امنیت از خارج مرزها در صورتی خدشه دار می گردد که در داخل سرزمین، مشکل یا خلأیی یافت شود یا سلطنت، بی شاه بماند و یا شهریار به بیداد گراید. به عبارت دیگر، ناامنی در داخل، کشور را از جانب دشمنان خارجی، ناامن می گرداند.
انوشیروان از بزرگمهر پرسید:
بدو گفت کسری که آبادشهر
کدامست و مازو چه داریم بهر
چنین داد پاسخ که آباد جای
ز داد جهاندار باشد به پای
و در نهایت در اثر عمران و آبادگری هم دولت و هم مردم ذینفع هستند.
جهان را چو آباد داری بداد
بود تخت آباد و دهراز تو شاد
ب) آبادانی و آبادگری

پی‌آمد دیگر داد، آبادانی است. شهریار از تمام نیروی خود در جهت آبادکردن گیتی استفاده می کند؛ چرا که آبادانی جهان، سبب پسروی اهریمن و تاریکی، و افزایش حوزه اهورامزدا می گردد و این، رخ نمی دهد مگر در سایه داد شهریار نیک. شهریار، در راه آبادانی از بخشش گنج، دریغ نمی کند. سیم و زر به ارزانیان یا همان کشاورزان و صاحبان صنایع داده تا زمین را آباد کنند. اقتدار شاه از راه برقراری عدل و داد، افزایش می یابد.
بهر سو فرستاد پس موبدان
بی آزار و بیدار دل بخردان
که تا هر سوی شهرها ساختند
بدین نیز گنجی بپرداختند
بدان تا کسی را که بی خانه بود
نبودش نوا بخت بیگانه بود
همان تا فراوان شود زیردست
خورش ساخت با جایگاه نشست[۳۶] مشاهده مناظر ویرانی ده یا شهر و ملاحظه زمین‌های بی‌صاحب و بلا‌استفاده، برای شاه، سنگین بود و او را دچار غم و اندوه و ترس می کرد. گفتیم آبادانی و عمران، از داد منتج می شود. شهریار می داند که ویرانی، یعنی بیداد، و بیداد، یعنی از دست دادن فرّه ایزدی. پس، عمران و آبادگری، مؤلفه ای مهم است که باید به آن توجه گردد.
انوشیروان، خراج را از زمین‌هایی که به آنها آفت رسیده بود، برداشت و به بی‌مایگان، وسایل و ابزار کار داد تا زمینشان را آباد گردانند.
زمینی را که آن را خداوند نیست
بمرد و ورا خویش و پیوند نیست
نباید که آن بوم ویران بود
که در سایه شاه ایران بود
که بدگو برین کار تنگ آورد
که چونین بهانه بچنگ آورد
ز گنج آنچه باید مدارید باز
که کردست یزدان مرا بی نیاز
چو ویران بود بوم در برّ من
نتابد در و سایه فرّ من
کسی را که باشد برین مایه کار
اگر گیرد این کار دشوار خوار
کنم زنده بردار جایی که هست
اگر سرفرازست و گر زیر دست[۳۷] انوشیروان، ظلم کنندگان به زیر دست و سبک شمرندگان فرمان وی را به کیفر سخت می رساند. یکی از مهم‌ترین علت، آن این است که کار عمران به تأخیر نیفتد. در صورت بروز ظلم، رعیت از کار و معاش باز می مانند و آبادانی صورت نمی گیرد.
بیداد
بعد از ترسیم چرخه عدالت، به نظر می رسد بهتر است به حکومت بر اساس بیداد نیز اشاره ای گذرا نماییم. با توضیحاتی که در باره داد، ارائه شد، بیداد هم معرفی گردید. شهریار بد که جایگاهش در توران می باشد، اصل و اساس سلطنتش بر بیداد، استوار است؛ زیرا در اثر آلوده شدن به صفات رذیله، در سرزمین تیرگی به سر می برد و اما در مورد شهریاران سرزمین روشنی در اثر سرپیچی از داد، حوادث سهمگینی بر گیتی وارد می کنند. نخست، آن که بیداد، نشانه افول سلطنت می باشد.[۳۸] اگر به راه داد برنگردد، در واقع، نامه عزل خویش را امضا کرده است، حتماً نابود خواهد شد و همه از او به بدی یاد می کنند.
چنین گفت نوشین روان قباد
که چون شاه را دل بپیچد ز داد
کند چرخ منشور اورا سیاه
ستاره نخواند و را نیز شاه
ستم نامه عزل شاهان بود
چو درد دل بیگناهان بود
ستایش نبرد انک بیدار بود
بگنج و به تخت مهی شاد بود
گسسته شود در جهان کام اوی
نخواند به گیتی کسی نام اوی[۳۹] دوم، ویرانی در اثر بی کفایتی و بی لیاقتی شهریار که البته نتیجه بی‌خردی وی می باشد. گیتی به سوی تباهی و ویرانی کشیده می شود. مردمان، رفاه، آسایش و آرامش نخواهند داشت. همه معادلات به هم می خورد و نتیجه اعمال خود را هم در دنیا و هم در آخرت خواهند دید.
چو بیدادگر پادشاهی کند
جهان پر ز گرم و تباهی کند
اگر پشه از شاه یابد ستم
روانش به دوزخ بماند دژم

 

جمع‌بندی

اندیشمندان مسلمان (متقدمین) برای جلوگیری از زوال دولت‌ها، چرخه عدالت را طراحی نموده‌اند. فردوسی نیز، راه‌حل‌هایی برای بقای دولت ارائه می‌دهد، مهم‌ترین این راه‌حل‌ها، این است که شهریار، دادگری را پیشه خود سازد. در شاهنامه مشاهده نمودیم که داد و دادگری از ویژگی‌‌های بارز شهریار است. برای تبیین آن، طرح و جست‌وجوی چرخه عدالت در شاهنامه را مناسب دیدیم. این چرخه بیان می‌کند که:
جهان به دولت، وابسته است. دولت، همان شهریار است؛ با فضایل اخلاقی که نام بردیم و دولت به وسیله دستور / قانون اشا، قوانین را کشف و وضع می‌کند و سلطنت، آن را اجرا می‌نماید. سلطنت یا دستگاه و دیهیم شاهی، به مردانی نیاز دار‌د که از آن محافظت کنند و سپاهیان، مزدبگیران شهریارند. برای انجام بهتر وظایف باید به لحاظ مالی به آنان توجه کرد که این ثروت از رعیت و خراجی که می‌پردازند، به دست می‌آید. رعیت در زندگی خود به داد شهریار، نیازمند است؛ چرا که «داد»، یکی از صفات ضروری شهریار است که آبادانی، آسایش، رفاه و امنیت را به دنبال دارد. اگر شهریار، دادگر باشد، کشور، آباد و امن خواهد شد؛ در آن صورت، زندگی مردم، رونق خواهد داشت. و آن گاه به دولت خراج می‌پردازند و سپاهیان، تأمین می‌شوند و سلطنت، محافظت و قانون، اجرا می‌گردد و دولت، پایدار می‌ماند و جهان، قوام می‌یابد.

 

پی نوشت ها:
* کارشناسی ارشد علوم سیاسی دانشگاه باقرالعلوم(علیه السلام)
۱٫ در روزگار بهرام، موبد، پادشاه را از نتایج ستم‌گری و بیداد آگاه کرد و در این‌باره، مثالی از زبان جغد آورد. هنگامی که پادشاه، آواز جغد را شنید، پرسید آیا گفتار این پرنده را می فهمی؟ موبد گفت آری. «جغد نر می خواهد با جغد ماده ای، جفت شود و جغد ماده، شیربهای خود را بیست ده ویرانه شرط می کند و از دیه هایی که در عصر بهرام ویران شده است تا در آنها به نوحه‌سرایی و زاری بپردازد و نر، شرط ماده را پذیرفت و به وی گفت اگر فرمانروایی این پادشاه ادامه یابد، هزار ده ویران هم به عنوان تیول به تو خواهم بخشید و چنین شرطی از هر خواسته دیگر آسان‌تر است. پادشاه از خواب غفلت بیدار شد و با موبدان خلوت کرد و مقصود او را در این‌باره پرسید موبدان گفتند: پادشاها، کشور، ارجمندی نیابد جز به دین و فرمانبری از خدا و عمل کردن به اوامر و نواهی شریعت او و این استوار نشود جز به پادشاهی و پادشاهی، ارجمندی نیابد و مردان نیرو نگیرند جز به مال (زر و سیم) و به مال نتوان راه یافت جز به آبادانی و به آبادانی نتوان رسید جز به داد». (مقدمه ابن خلدون، ص ۵۵۳)
۲٫ عبدالرحمن بن خلدون، مقدمه ابن خلدون، ترجمه محمد پروین گنابادی (تهران: مرکز انتشارات علمی و فرهنگی، ج اول)، ص ۷۳ ـ ۷۲٫
۳٫ اشا یکی از مفاهیم پیچیده و کلیدی در اوستاست که از آن به راستی، پاکی، درستی و پارسایی تعبیر شده است فردوسی واژه راستی را پذیرفته و همه جا به کار می گیرد. اشا چونان سامان مقدر که بر مبنای آموزه های دینی، مناسبات آدمی، دام، کشتزار و جامعه را تنظیم می کند. اشا قانون کلی است که همه چیز بر طبق آن سامان می یابد. این قاعده بر رابطه خدا و مخلوقات نیز حاکم است راستی شامل تمام صفحات و ویژگی های نیک از جمله عدل و داد، دانایی، بردباری، بخشش و … می شود. برای مطالعه ر. ک به محمد عبادیان، اشا در گاهان، ج ۲۷، ص ۲۷۶ و مری بویس، زرتشتیان باورها و آداب زمینی، ترجمه عسگر بهرامی، ص ۳۰٫
۴٫ ابوالقاسم فردوسی، شاهنامه، پادشاهی خسروپرویز، ج ۹، به کوشش سعید حمیدیان (تهران: انتشارات قطره، ۱۳۷۵، ص ۱۲۳) بیت ۱۹۱۸٫
۵٫ همه پاک در گردن پادشاست که پیدا شود زو همه کژ ور است
ابوالقاسم فردوسی، شاهنامه، بهرام گور، ج ۷، ص ۴۰۸، بیت ۱۸۲۵٫
۶٫ ابوالقاسم فردوسی، شاهنامه فردوسی، ج ۸، پادشاهی انوشیروان، ص ۶۱، ابیات ۱۵۳ ـ ۱۴۴٫
۷٫ چنین داد پاسخ جهاندار باز که از پهلوانان نیم بی نیاز
۸٫ ابوالقاسم فردوسی، شاهنامه فردوسی، پادشاهی شیرویه، ج ۹، ص ۲۷۰، بیت ۲۵۹ ـ ۲۵۴٫
۹٫ هوشنگ، طهمورث به جنگ دیوان رفتند و آنان را شکست دادند. طهمورث، یک تنه دیوان را به بند کشید. به نظر می رسد این اختلاط پهلوانی و شاهی، به این دلیل است که در این دوران، جامعه به سمت نوعی سازمان یابی ابتدایی حرکت می کند و تفکیک بین نقش‌ها به دشواری صورت می گیرد.
۱۰٫ ابوالقاسم فردوسی، پیشین، شاپور ذوالاکتاف، ص ۲۵۵، ابیات ۶۵۰ ـ ۶۴۹٫
۱۱٫ ابوالقاسم فردوسی، همان، ج ۸، پادشاهی نوشین روان، ص ۲۹۸، بیت ۴۰۳۹٫
۱۲٫ ابوالقاسم فردوسی، همان، ج ۸، ص ۲۹۶، ابیات ۴۱۵۷ ـ ۴۱۵۳٫
۱۳٫ ابوالقاسم فردوسی، همان، پادشاهی شیرویه، ج ۹، ص ۲۶۹، ابیات… ۲۴۰٫
۱۴٫ ابوالقاسم فردوسی، همان، پادشاهی اردشیر، ج ۷، ص ۱۸۱، ابیات ۴۵۵ ـ ۴۵۰٫
۱۵٫ هنرهای ما شاه داند همه که او چون شبان ست و ما چون رمه.
۱۶٫ ابوالقاسم فردوسی، همان، پادشاهی کسری انوشیروان روان، ج ۸، ص ۶۰، ابیات ۱۳۳ ـ ۱۲۲٫
۱۷٫ ابوالقاسم فردوسی، همان، پادشاهی اردشیر، ج ۷، ص ۱۸۴، ابیات ۵۰۵ ـ ۵۰۴٫
۱۸٫ ابوالقاسم فردوسی، همان، پادشاهی بهرام گور، ج ۷، ص ۳۰۵، ابیات ۳۵ ـ ۳۳٫
۱۹٫ ابوالقاسم فردوسی، همان، پادشاهی خسرو پرویز، ج ۹، ص ۲۸، ابیات ۳۰۴ ـ ۳۰۳٫
۲۰٫ ابوالقاسم فردوسی، همان، پادشاهی بهرام گور، ج ۷، بیت ۲۰٫
۲۱٫ ابوالقاسم فردوسی، همان، پادشاهی بهرام گور، ج ۷، ص ۳۶۴، ابیات ۱۰۴۰ ـ ۱۰۳۸٫
۲۲٫ ابوالقاسم فردوسی، همان، پادشاهی کسری انوشیروان روان، ج ۸، ص ۷۱، بیت ۳۲۸٫
۲۳٫ ابوالقاسم فردوسی، همان، پادشاهی بهرام شاپور، ج ۷، ص ۲۶۲، بیت ۳٫
۲۴٫ ابوالقاسم فردوسی، همان، پادشاهی اردشیر، ج ۷، ص ۱۸۷، ابیات ۵۶۲ ـ ۵۵۸٫
۲۵٫ ابوالقاسم فردوسی، همان، پادشاهی انوشیروان، ج ۸، ص ۲۷۵، ابیات ۳۸۰۹ ـ ۳۸۰۳٫
۲۶٫ ابوالقاسم فردوسی، همان، پادشاهی اردشیر، ج ۷، ص ۱۸۷، ابیات ۵۶۸ ـ ۵۶۶٫
۲۷٫ ملاحسین واعظ کاشفی نیز این نظریه را بیان می کند: پس درجه پادشاهی به مرتبه نبوت است؛ چه نبی، واضع شریعت است و پادشاه، حامی آن. از این جا گفته اند الملک و الدین توأمان و در این معنی واقع شده است:
نزد خرد شاهی و پیغمبری چون دو نگین اند و یک انگشتری
گفته آنهاست که آزاده اند کاین دو، ز یک اصل و نسب زاده اند.
ملاحسین واعظی کاشفی، اخلاق محسنی، بمبئی، مطبعه صفدری، ۱۳۱۱ هـ.ق، ص ۷-۶؛ به نقل از سید جواد طباطبائی، زوال اندیشه سیاسی در ایران (تهران: انتشارات کویر، ۱۳۷۵)، ص ۲۶۳٫
۲۸٫ ابوالقاسم فردوسی، همان، پادشاهی یزدگرد، ج ۹، ص ۳۵۵، بیت ۵۳۵ ـ ۵۳۴٫
۲۹٫ ابوالقاسم فردوسی، همان، پادشاهی کیخسرو، ج ۵، ص ۳۵۲، ابیات ۱۹۹۰ ـ ۱۹۸۸٫
۳۰٫ همان، ص ۱۸۳، ابیات ۳۰۵ ـ ۵۰۰٫
۳۱٫ ابوالقاسم فردوسی، همان، پادشاهی انوشیروان، ج ۸، ص ۶۷، بیت ۲۵۹ ـ ۲۵۰٫
۳۲٫ ابوالقاسم فردوسی، همان، پادشاهی انوشیروان، ج ۸، ص ۳۱۲، ابیات ۴۴۳۴ ـ۴۴۳۲٫
۳۳٫ ابوالقاسم فردوسی، همان، پادشاهی خسرو پرویز، ج ۹، ص ۳۱، ابیات ۳۵۳ ـ ۳۴۸٫
۳۴٫ گر ایمن کنی مردمان را بداد خود ایمن بخسبی و از داد شاد
ج۸، انوشیروان، ص ۳۱۲، بیت ۴۴۲۰٫
۳۵٫ ابوالقاسم فردوسی، همان، پادشاهی نوشین روان، ج ۸، ص ۱۲۶، ابیات ۱۲۱۹ ـ ۱۲۱۷٫
۳۶٫ ابوالقاسم فردوسی، همان، پادشاهی اردشیر، ج ۷، ص ۱۷۸، ابیات ۴۰۳ ـ ۴۰۰٫
۳۷٫ ابوالقاسم فردوسی، همان، انوشیروان، ج ۸، ص ۶۱ ـ ۶۰، ابیات ۱۴۰ ـ ۱۳۴٫
۳۸٫ چو خسرو به بیداد کارد درخت بگردد از او پادشاهی و بخت
۳۹٫ ابوالقاسم فردوسی، همان، پادشاهی اشکانیان، ج ۷، ص ۱۱۵- ۱۱۴، ابیات، ۲۹به بعد

دومین جشنواره ملی عکس شاهنامه

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*