آخرین خبرها
خانه / مقالات / بررسى نورومیتولوژیک شاهنامه / هوشنگ پیشدادى و عروج انسان

بررسى نورومیتولوژیک شاهنامه / هوشنگ پیشدادى و عروج انسان

بخش سوم: هوشنگ پیشدادى و عروج انسان عبدالرضا ناصر مقدسی بحث هوشنگ پیشدادى یکى از مهم ترین محورهاى این سلسله جستار مى باشد.زیرا بخوبى مى تواند پتانسیل هاى این علم بینارشته اى را به ما نشان دهد.براى اینکه این جستار را بهتر درک نماییم ذکر یک موضوع بسیار حائز اهمیت است.نورومیتولوژى گرچه بر ریشه یابى نحوه ی ایجاد و نیز دگردیسى اسطوره ها تاکید دارد اما به هیچ وجه بمعناى این نیست که بدنبال کشف ریشه هاى تاریخى و واقعى محتمل در…

بازبینی کلی

امتیاز کاربر: 1 ( 1 امتیازات)
0
کشتن هوشنگ پسر سیامک، دیو را، برگ مصور از یک نسخه خطی شاهنامه فردوسی

کشتن هوشنگ پسر سیامک، دیو را، برگ مصور از یک نسخه خطی شاهنامه فردوسی

بخش سوم: هوشنگ پیشدادى و عروج انسان
عبدالرضا ناصر مقدسی

بحث هوشنگ پیشدادى یکى از مهم ترین محورهاى این سلسله جستار مى باشد.زیرا بخوبى مى تواند پتانسیل هاى این علم بینارشته اى را به ما نشان دهد.براى اینکه این جستار را بهتر درک نماییم ذکر یک موضوع بسیار حائز اهمیت است.نورومیتولوژى گرچه بر ریشه یابى نحوه ی ایجاد و نیز دگردیسى اسطوره ها تاکید دارد اما به هیچ وجه بمعناى این نیست که بدنبال کشف ریشه هاى تاریخى و واقعى محتمل در پس یک اسطوره باشد.در ضمن نورومیتولوژی بمعنى طبیعت گرایى نیست.نورومیتولوژى در پى توصیف و توضیح تجربه ی اسطوره اى انسان از خود و جهان پیرامونى مى باشد.بعبارت دیگر اسطوره بعنوان شکلى از آگاهى در پى برخورد آگاهانه ی سرده ى هومو با جهان پیرامونى شکل مى گیرد.همین نفس تجربه بودن اسطوره سبب می شود که لزوما واقعی یا تاریخی نباشد.بلکه چیزی باشد که جنبه ی ذهنیش بر جنبه ی عینی آن برتری محسوسی خواهد داشت.اما باز همین تجربی بودن اسطوره سبب می شود که مملو از عناصر واقعی و مرتبط به جهان پیرامونی باشد.لذا مى توان عناصر حقیقى و واقعى را در آن یافت، گرچه باید توجه داشت که اصلا کار اسطوره بازنمایى حقیقت جهان پیرامونى نیست بلکه همانطور که گفته شد صرفا حاصل شکلى از تجربه ما از این جهان است و بر همین مبناست که ممکن است ما نشانه های گاه پررنگی را از جهان پیرامونی در لابلای اسطوره ها مشاهده نماییم.البته چنانکه خواهیم دید این نشانه ها اکثرا بشکلی غیر واقعی و غیر تاریخی در کنار هم قرار گرفته اند.دقیقا همانند چیزی که ما در بررسی داستان هوشنگ مشاهده خواهیم کرد.
وقتى ما از تجربه سخن مى گوییم و اسطوره را شکلى از تجربه مى خوانیم باید بدانیم که تجربه حاصل برخورد آگاهانه ما با جهان ( حال چه جهان درون و چه جهان بیرون) مى باشد.پس ما باید براى بررسى یک اسطوره در وهله اول هم ویژگیهاى مغزى خود را شناخته و هم جهانى را که اسطوره در آن تجربه مى شود را مشخص نماییم .سپس باید این سوال را مطرح کنیم که کنش این دو، چه ساختار و محتوایى را بوجود مى آورد.این همان راهى بود که ما در کتاب «در آمدى بر نورومیتولوژى» (۱) در مورد پدیده هاى مهم جهان پیرامونى یعنى زیستگاه،ابزار و آتش انجام دادیم.اینها پدیده هاى پیرامونى اى بودند که مغز انسان در برخورد آگاهانه با آن اشکالى از اسطوره را تجربه نمود.براى اینکه بدانیم که این پدیده ها در بستر یک تجربه ی آگاهانه چه محتواى اسطوره اى را بوجود مى آورند ناگزیر از آن هستیم که این پدیده ها را نتنها خوب بشناسیم بلکه ردپاى آنها را در اسطوره ها جستجو نماییم.این کار البته تبعات عمیقى را نیز بدنبال خواهد داشت.اسطوره نمى تواند اینگونه محدود باقى بماند.زیرا اسطوره بمثابه شکلی از تجربه ی انسانی، گرچه خود چهارچوب و ملزوماتى دارد اما مى تواند با تجربه هاى دیگر انسانى نیز تلاقى داشته باشد.
هوشنگ هم در اساطیر اوستایى و هم در شاهنامه بعنوان پادشاه هفت اقلیم شناخته مى شود (۲).تفاوت در اینجاست که در اوستا او اولین پادشاه نیز هست.این در حالى است که او در شاهنامه پس از کیومرث به پادشاهى مى رسد.اما در اینجا یک نکته بسیار مهم وجود دارد: در شاهنامه گرچه کیومرث اولین شاه است اما شاه هفت اقلیم نیست .او در منطقه اى کوهستانى به حکمرانى مى پردازد.
کیومرث شد بر جهان کدخدای
نخستین به کوه اندرون ساخت جای
سر بخت و تختش برآمد به کوه
پلنگینه پوشید خود با گروه

بسخن دیگر او مانند پایه گذار یک سلسله مى باشد که در منطقه اى کوچک دست به ایجاد حکومت مى زند.اما فردى دیگر از این سلسله یعنى هوشنگ این سلسله را به اوج رسانده و پادشاه هفت اقلیم می گردد.
این تغییر و تحول اسطوره اى کاملا با این مفهوم که اسطوره نه یک روایت صرف بلکه یک تجربه از جهان است همراه و همسو مى باشد. یکى از مهم ترین خصوصیات تجربه همانا تغییر پذیرى آن مى باشد.آگاهى امرى سیال محسوب مى گردد و اینگونه نیست که آگاهی ما از یک موضوع همواره ثابت و تغییر ناپذیر باشد.
اولین بار در شاهنامه در دوره کیومرث است که با هوشنگ روبرو مى شویم.طبق روایت شاهنامه هوشنگ فرزند سیامک است که به خونخواهى او بر مى خیزد و دومین نبرد شاهنامه را شکل مى دهد.این نبرد با نیروهای بسیار و احتمالا با نقشه اى از پیش تعیین شده بوده است.
پری و پلنگ انجمن کرد و شیر
ز درندگان گرگ و ببر دلیر
سپاهی دد و دام و مرغ و پری
سپهدار پرکین و کندآوری
پس پشت لشکر کیومرث شاه
نبیره به پیش اندرون با سپاه

مهم ترین مسئله از منظر بحث ما نه خود جنگ و نبرد، بلکه نوع جنگ ابزار است.این مسئله از آن رو مهم است که هوشنگ را مبدع استفاده از آهن مى دانند.مهم ترین فلزى که در جنگ بکار مى رود.در این جنگ اما هیچ نشانی از جنگ افزار نیست.با اینکه ما نوعی نقشه و برنامه ریزی برای نبرد را مشاهده می نماییم اما جنگ بصورت تن به تن و بدون جنگ افزار خاصی اتفاق می افتد.
بیازید هوشنگ چون شیر چنگ
جهان کرد بر دیو نستوه تنگ
کشیدش سراپای یکسر دوال
سپهبد برید آن سر بی‌همال
به پای اندر افگند و بسپرد خوار
دریده برو چرم و برگشته کار
حتی در داستان کشف آتش نیز می بینیم که هوشنگ می خواهد مار را با سنگ بزند.یعنی تنها جنگ افزار ممکن همان سنگ بوده است.این بدان دلیل بوده که در این مرحله هنوز طبق تاریخ نورومیتولوژیک اسطوره های ایران هیچ گونه جنگ افزاری بوجود نیامده است.بنظر می رسد که پایه ی این جنگ افزار آهن بوده که ما در ادامه در مورد آن بحث می کنیم.
مسئله مهم بعدى در داستان هوشنگ کشف آتش است. من بصورت مفصل در کتابم در مورد این کشف و نحوه ى توصیف آن در شاهنامه سخن گفتم.اینجا مى خواهم از جنبه ى دیگرى به آن بپردازم.از دیدگاه نورومیتولوژیک چرا کشف آتش و صنعت استفاده از آهن همزمان شده است؟ در حالیکه این دو از منظر تاریخی چیزی بیش از یک و نیم میلیون سال با هم تفاوت زمانی دارند.بگمانم کشف آتش از این منظر در داستان هوشنگ خود به دو قسمت تقسیم مى گردد: اولین آن همان تجربه انسان در برخورد با آتش و سپس اسطوره اى کردن آن است.اما بخش دوم استفاده از آتش در صنعت آهن سازى مى باشد.بدون آتش استفاده از آهن نیز مقدور نبوده است.فردوسی در ابیاتی بحث صنعت آهن سازی را بواسطه ی آتش ذکر می کند.
نخستین یکی گوهر آمد به چنگ
به آتش ز آهن جدا کرد سنگ
سر مایه کرد آهن آبگون
کزان سنگ خارا کشیدش برون
بعد داستان کشف آتش را می گوید.کشفی که چنانچه در کتاب «در آمدی بر نورومیتولوژی» ذکر شد کاملا تصادفی بوده و حاصل برخورد یک سنگ با سنگ دیگر بوده است.روزی هوشنگ به ماری بر می خورد و می خواهد او را با سنگ بزند ولی سنگ به سنگی دیگر برخورد می کند و این گونه نحوه ی تولید آتش بر انسان مکشوف می گردد.

یکی روز شاه جهان سوی کوه
گذر کرد با چند کس همگروه
پدید آمد از دور چیزی دراز
سیه رنگ و تیره‌تن و تیزتاز
دوچشم از بر سر چو دو چشمه خون
ز دود دهانش جهان تیره‌گون
نگه کرد هوشنگ باهوش و سنگ
گرفتش یکی سنگ و شد تیزچنگ
به زور کیانی رهانید دست
جهانسوز مار از جهانجوی جست
برآمد به سنگ گران سنگ خرد
همان و همین سنگ بشکست گرد
فروغی پدید آمد از هر دو سنگ
دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ
نشد مار کشته ولیکن ز راز
ازین طبع سنگ آتش آمد فراز

حال پس از کشف آهن است که آهنگری نیز بوجود آمده و رونق می گیرد:
چو بشناخت آهنگری پیشه کرد
از آهنگری اره و تیشه کرد

حال که به داستان هوشنگ بر مبنای متن شاهنامه نگاه کردیم می توانیم سوالات بیشتری را مطرح نماییم.از لحاظ تاریخی می دانیم که قبل از تولید آهن، ابزارهای بسیار زیادی داشته ایم.علاقمندان برای بحث ابزار می توانند به کتاب من مراجعه کنند.در آنجا به تفصیل در مورد تکامل ابزار سازی صحبت کرده ام.اینکه چگونه ابزارهای ابتدایی توسط گونه ی هوموهابیلیس با نام ابزارهای الدوانی بوجود آمدند.اینها در واقع سنگهایی ساطور مانند بودند که یک سمت آن با ظرافت کمتری تراشیده شده بود.سپس و در طی تکامل انسان ما با ابزارهای آشولی مواجه می شویم که ظرافت بسیار بیشتری دارند.از این ابزارهای سنگی بخوبی در شکار نیز استفاده می شده است.بحث فلز که در داستان هوشنگ با آن مواجه هستیم بحثی اما بسیار متاخر است.استفاده از فلزات توسط انسان با عصر مس شروع و سپس به عصر مفرغ و در نهایت به عصر آهن رسید.عصر مس که در واقع نوعی پل بین عصر نوسنگی و شروع فلز کاری می باشد حداکثر به هفت هزار سال قبل باز می گردد (۳). عصر آهن اما حداکثر مربوط به پنج هزار سال قبل است (۴).در داستان هوشنگ ما با یک پرش از دوران نوسنگی به عصر آهن روبرو هستیم.در واقع در زمان هوشنگ همه چیز به دو قسمت زمانی تقسیم می گردد: قبل از آتش و بعد از آتش، قبل از آهن و بعد از آهن، قبل از دامداری و کشاورزی و بعد از دامداری و کشاورزی.اما چرا؟ چرا ذهنیت انسان بدوی در تجربه خود از جهان پیرامونی عصرهای مس و مفرغ را حذف کرده و حتی توضیح چندانی در مورد سنگ ابزار نیز نمی دهد؟پاسخ به این سوال بسیار مشکل است ولی قبل از ورود به این بحث باید گفت همه چیز در داستان هوشنگ در کنار هم قرار گرفته تا او پادشاه هفت اقلیم گردد.کشف چگونگی تهیه آتش، آهنگری، دامداری و کشاورزی و حتی صنعت پوشاک.بیشک چنین جمعی شایسه ی مقام پادشاهی هفت اقلیم است:
چو این کرده شد چارهٔ آب ساخت
ز دریای‌ها رودها را بتاخت
به جوی و به رود آبها راه کرد
به فرخندگی رنج کوتاه کرد
چراگاه مردم بدان برفزود
پراگند پس تخم و کشت و درود
برنجید پس هر کسی نان خویش
بورزید و بشناخت سامان خویش
بدان ایزدی جاه و فر کیان
ز نخچیر گور و گوزن ژیان
جدا کرد گاو و خر و گوسفند
به ورز آورید آنچه بد سودمند
ز پویندگان هر چه مویش نکوست
بکشت و به سرشان برآهیخت پوست
چو روباه و قاقم چو سنجاب نرم
چهارم سمورست کش موی گرم
برین گونه از چرم پویندگان
بپوشید بالای گویندگان
برنجید و گسترد و خورد و سپرد
برفت و به جز نام نیکی نبرد

شاید فلز آهن نسبت به فلزهای پیشین از هر لحاظ ارج و قرب بیشتری برای انسان اولیه داشته و بیش از هر فلز دیگری به ساخت جوامع یکجانشین و ایجاد تمدن یاری رسانده است.از این روست که تجربه ی نورومیتولوژیک انسان ابتدایی بدرستی برای تدوین شاه هفت اقلیم بهترین مشخصات را در کنار هم گرد آورده است.اما یک نکته بسیار مهم دیگر نیز وجود دارد که نه در شاهنامه بلکه در بندهش بدان بر می خوریم.بندهش عنوان می نماید که تن کیومرث از فلز ساخته شده است:«از آنجا که تن کیومرث از فلز ساخته شده بود، از تن کیومرث هفت گونه فلز به پیدایی آمد» (۵).
زاداسپرم توضیحات بهتری در مورد این فلزات به ما می دهد:«چون در گذشت، به سبب سرشت فلزین داشتن، هشت گونه فلز از اندام او پدید آمدند که هست: زر و سیم و آهن و روی و ارزیز و سرب و آبگینه و الماس.به سبب برتری زر از جان و تخم آفریده شد.» (۶).مهرداد بهار در توضیح جنس فلزی کیومرث نکات بسیار جالبی را عنوان می نماید:«او و سرشت فلزین داشتنش نیز معرف عصر جدیدتر سفال سازی و شناخت فلز است در تمدن انسان که خود نظر نگارنده را درباره ی جدید بودن اسطوره ی کیومرث اثبات می کند» (۷).
همین موضوع را بعینه می توان در مورد اسطوره هوشنگ بیان نمود.شکل اسطوره، تاکید بر یکجانشینی،دامداری و کشاورزی، استفاده از آهن بعنوان ابزار همه نشان می دهند که اسطوره ی هوشنگ اسطوره ای متاخر است.گرچه نشانه های عمیقی را نیز از دوران نوسنگی در خود مستتر و پنهان دارد.
فکر می کنم حالا می توانیم به سوال خود پاسخ دهیم.اسطوره ی هوشنگ یک اسطوره ی متاخر بوده که باید تمام لوازم مربوط به پادشاهی هفت اقلیم را در خود داشته باشد.این امر با پادشاهی محدود و کوهستانی کیومرث بسیار متفاوت است.از همین روست که ذهن اسطوره ای انسان بدوی به شکلی که دیدیم با بازتعریف زمانی و نیز استفاده از عناصری مشخص، چگونگی پادشاهی عظیم هوشنگ را شرح می دهد.این گونه می توان تجربه نورومیتولوژیک و نسبت آن را با جهان واقعی بهتر درک نمود.همانطور که دیدیم عناصر واقعی بسیاری در اسطوره ی هوشنگ وجود دارد.اما ترتیب زمانی در کنار هم قرار گرفتن عناصر چنانکه دیدیم بهیچ وجه واقعی نبوده و کاملا بر اساس منطق نورومیتولوژیک صورت گرفته است.منطقی که خود حاصل تجربه انسان از جهان و در اینجا مفاهیمی همچون پادشاهی، حکومت و یکجانشینی است.
منابع:
۱- عبدالرضا ناصر مقدسی (۱۳۹۵) در آمدی بر نورومیتولوژی، انتشارات فرهامه
۲- کریستن سن، آرتور (۱۳۸۳) نمونه‌های نخستین انسان و نخستین شهریار در تاریخ افسانه‌ای ایرانیان، ترجمۀ ژاله آموزگار و احمد تفضلی، نشر چشمه
۳- “Serbian site may have hosted first copper makers”. UCL.ac.uk. UCL Institute of Archaeology. 22 April 2017.
۴- Rehren T, et al, “5,000 years old Egyptian iron beads made from hammered meteoritic iron”, Journal of Archaeological Science 2013
۵- فرنبغ دادگی. بندهش، مهرداد بهار.انتشارات توس.۱۳۸۰
۶- مهرداد بهار(۱۳۸۱) پژوهشی در اساطیر ایران، نشر آگه
۷- همان

یک نظر

  1. جواد مفرد کهلان

    هوشنگ و تهمورث و ویگرد بر اساس تحقیقات آرتورکریستن سن و تتبعات تحقیقات وی به ترتیب مطابق لیپوکسائیس (پادشاه سرزمین زیبا و کناری) پادشاه آئوخاتیان (دارندگان گاو آهن آهنی، لهستانیها)، آرپوکسائیس (پادشاه سرزمین ارابه) پادشاه تراسپیان (روسها) و کاتیاریان (مجارها) و کولاکسائیس (پادشاه عشیره) پادشاه اسکیتان در اساطیر اسکیتی (سکایی) هستند. به نظر می رسد معنی نام آئو-خات به صورت ایو- خات به معنی دارنده گاوآهن آهنی منشأ اسطوره کشف به کارگیری آهن توسط هوشنگ (دارندۀ سرزمین زیبا= لیپوکسائیس) در اساطیر ایرانی شده است. منظور از سرزمین زیبا در اساطیر اسکیتی لهستان بوده که در ایران با ایران مطابقت داده شده است.

    खट m. khaTa plough

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*