آخرین اخبار
نخستین جشنواره فیلم شاهنامه

از اسطوره تا حماسه -بخش نخست

بر پايه شاهنامه و منابع ايراني

(بخش نخست)

در حوزه ادبيات و علوم انساني ، مفاهيم و اصطلاحاتي وجود داردكه ارائه تعريفي جامع ، مانع و دقيق از آنها يا غير ممكن است يا سخت دشوار و اين بيشتر از آن روي است كه در اين شاخه از معرفت آدمي ، بر خلاف دانش هاي فني و پايه همواره قاعده ( اين است و جز اين نيست ) مصداق ندارد .
(اسطوره) – هم چنان كه ادبيات ، فرهنگ ، شعر ، هنر ، و ….. نمونه اي از اين مفاهيم است كه به رغم سال ها كوشش و پژوهش متخصصان ، بيان چيستي آن در قالبي كه اصطلاحا تعريف خوانده مي شود ، امكان پذير نيست و اين نكته اي است كه خود اسطوره شناسان برجسته نيز تصريح كرده اند ، باري در اينجا براي پرهيز از اطناب و پراكندگي نوشتارها ، از ميان تعاريف بسيار اسطوره و نظريه هاي مكاتب گوناگون اسطوره شناسي تنها به اين تعريف ناگزير از دكتر سركاراتي بسنده مي شود كه گفته اند : (هرگاه بخواهيم تعريفي كوتاه و ناگزيرو نارسا از اسطوره ارائه كنيم ، ميتوان گفت : اسطوره اساساگونه اي از حكايات و بازگويي است . داستاني است سنتي كه ضمن آن تصاوير ذهني گروهي آدم از جهان برون و روابط ناظر بر آن به ياري واژه و واژه گان نمودار شده است . به عبارت ديگراسطوره پنداشتهاي مشترك قوم و جماعتي است در دوراني معين درباره هستي و گيتي ، مرد (آدم) ، خويش و بيگانه و آفاق و انفس كه بشكل داستان بازگو شده است . در تحليل نهايي ، اسطوره تبلوري است از آرايش ذهني در قالب زبان . آرمان (هدف) ذهن از پرداختن اين ارايه ها نهايتا گونه اي آگاهي و پيام رساني است) .

اصطلاح ديگري كه در مطالعات مربوط به فرهنگ و ادب ايران ، معمولا در كنار (اسطوره) مطرح ميشود ، (حماسه) است . اين مفهوم نيز به شوند (دليل) تعلق به حوزه انواع ادبي ، محل بحث ها و نظريات فراواني بوده كه از آن ميان ، توضيح دكتر شفيعي كدكني در عين احضار نسبتا جامع و دقيق است : (حماسه شعري است داستاني – روايي با زمينه قهرماني و صبغه قومي و فرا مردمي (ملي) كه حوادثي بيرون از حدود عادت در آن جريان دارد .) و چهار ويژگي : زمينه داستاني ، ‌زمينه قهرماني برجسته تر از ديگر خصايص جزئي حماسه است .
حماسه از تركيب چند آخشيج (عنصر) تشكيل ميشود كه يكي از آنها اسطوره و مايه هاي اساطيري است و احتمالا به سبب تشخيص يا اهميت بيشتر اين عامل نسبت به آخشيجهاي (عناصر) سازنده ديگر مانند : افسانه ، فولكور ، تاريخ و …. است كه بعضي از محققان بگونه اي كلي حماسه را صورت دگرگون يافته اسطوره و زاييده از بطن آن دانسته اند . اساسا در درازاي تاريخ فرهنگ و تمدن آدمي با گذر زمان و دگرگونيهايي كه در پيرامون هازماني (اجتماعي) و نگرشهاي فكري و فرهنگي آدمي پديد آمده است ، اسطوره ها هرگز به گونه ي كامل نمرده و فراموش نشده اند بلكه ماندگاري و بازتاب آنها به گونه هاي ديگري بوده كه يكي از اين انواع – و حتي مهمترين و بهترين ساخت و شكل حفظ و تجلي آنها – حماسه و داستانهاي حماسي بوده است . ميان اسطوره و حماسه ارتباطي استوار و بنيادين وجود دارد چنان كه از يك منظر ، حماسه گونه اي ادبي و روايي مدون و منظم اسطوره تلقي مي شود چون هم در مرحله پيدايش و هم خصوصا هنگام تحرير و تثبيت نهايي، محصول دوراني بوده كه ذوق و ذهن آدمي نسبت به روزگار باستاني اسطوره سازي و اسطوره گرايي ، پرورده تر و منظم تر بوده است . از همين روي در حماسه غالبا با يك ساختار داستاني وحدت مند و تقريبا منطقي و متوالي روبرو هستيم حال آن كه در اسطوره صبغه روايي (با پرداخت ها ، شخصيت سازي ها ، تسلسل ها ، روابط ، جزئيات و …. ويژه آن) يا اصلا ديده نميشود و يا بسيار ضعيف و نا منسجم است . اصولا مقاصدي چون : داستان سرايي ، سرگرم كردن ، و تحريك و تهييج به ميزاني كه در ايجاد يا بازگويي روايات حماسي منظور مي شود ، در اساطير مورد توجه نيست و اين هر دو در دو جهت و هدف متفاوت پديد آمده اند : اسطوره عموما پاسخ به نياز هستي شناسي و خود شناسي آدم كهن است و حماسه ، آفريده دوراني كه آدمي با شرايط محيطي و هازماني (اجتماعي) ديگري روبروست و به شناخت خردمندانه تري از آفاق و انفس رسيده است .
درباره ي اين نظر كه اسطوره به حماسه تبديل مي شود يا به بياني ديگر ، حماسه از درون اسطوره بيرون مي آيد به اين نكته مهم حتما بايد توجه داشت كه اين يك حكم كلي است و بعضي از مصداق هاي اساطيري و حماسي را در بر مي گيرد زيرا اسطوره – همان گونه كه اشاره شد – فقط بخشي از ساخت اصلي روايت حماسي را مي سازد و نه همه آن را . از سوي ديگر (اسطوره همواره و حتما به حماسه بدل نميشود) پس هرگز نميتوان لزوما براي همه موضوعات ، آخشيجها (عناصر) ، و اشخاص حماسي ، زمينه يا پيشينه اساطيري جستجو كرد بگونه اي كه به مانند رستم با آن همه نامداري و اعتبار درشاهنامه و فرهنگ ايران ، صرفا يك شخصيت حماسي است و در اسطوره هاي شناخته شده هند و ايراني نبايد در جستجوي پيش نمونه اساطيري وي بود .
اين موضوع ( يعني : بنيان اساطيري بخشي از داستان هاي حماسي و نه همه آن) بيشتر به سبب وجود دو خاستگاه گوناگون ذهني و هازماني (اجتماعي) براي اسطوره و حماسه است و اين دو منشا همان گونه كه گفته شد ، مربوط به مقصود و سبب پيدايي حماسه و اسطوره است . اسطوره گزارشي از نگاره هاي ذهني آدم باستاني درباره جهان و موجودات است  اما حماسه ، روايت ذهن همان آدم در دوراني متاخرتر با نيازها و ويژگي هاي ديگر كه در عين حال بعضي از معتقدات و مايه هاي ديرين اساطيري و گاه نيمه مقدس خود را – و اغلب به گونه اي ناخود آگاه – در ضمن سرودها و داستان هاي حماسي نگه داشته است . در بحث از فرهنگ و ادب ايران ، بر اين نكته شوند (علت) ديگري را نيز بايد افزود و آن ، اين است كه اساطير ايران به غناي روايات اسطوره اي مانند هند و يونان نيست و احتمالا بخشي از آنها در درازاي زمان فراموش يا دگرگون شده است ، بر همين اساس نسبت كمي اسطوره و حماسه در منابع ايراني نيست و ممكن است طرح يا الگوي اساطيري برخي از بن مايه ها و كسان حماسي از بين رفته باشد .
اين ديدگاه روژه كايوا كه : ( ادبيات چيزي است كه جايگزين اسطوره شده است ، هنگامي كه اسطوره ضرورتش را از دست داده است ) . دقيقا درباره جابجايي اسطوره با حماسه هم – كه خود از انواع ادبي و صورت نهايي منظومش ( و در برخي فرهنگ ها ، منثورش) از مقوله ادبيات است –  صادق است . نظريه تبديل اسطوره به حماسه ، به ويژه در ميان اقوام هند و اروپايي ، از دير باز مورد توجه مستشرقان و اسطوره شناسان غير ايراني بوده است ، از جمله استيگ ويكندر سوئدي ، در مقاله اي علاوه بر بنياد اساطيري مهابهاراتاي هندي ، زمينه هاي اساطيري شاهنامه را نيز نشان داده و تحقيقات او گرايش ويژه اي را در چگونگي تغيير اسطوره به حماسه در بين هند و اروپاييان ايجاد كرده است .
شوندهاي (دلايل) اصلي كلي تبديل اسطوره به حماسه را بر پايه منابع ايراني ( خصوصاً شاهنامه ) در چند دسته مي توان تقسيم بندي كرد . نخست اينكه با تكامل تمدن و فرهنگ انسان و به تبع آن ، جهان بيني ها و باورهايش و نيز تغييراتي كه در محيط پيراموني او پديد آمده ، حركت فكري بشر از عصر اسطوره زيستي / باوري ، به دوران اسطوره پيرايي بوده است . در روزگار اسطوره زيستي / باوري ، اساطير مبناي باورها و استنباط هاي انسان و در متن زندگي فردي و اجتماعي او بوده و آنها را به عنوان حقايق مطلق ، ازلي و مقدس مي نگريسته اما در دوره ديگر ، اسطوره ها به تاثير از نگاه خرد مدارتر و تعقلي انسان به آنها ، اندك اندك جنبه باورشناختي و مينوي خود را تا حدي از دست داده است و تفكر اسطوره باوري بشر نسبتا ضعيف تر شده ، باري اسطوره ها براي اينكه ملموس تر شوند و بتوانند در چنين فضايي باقي بمانند به قالبي در آمده اند كه بيشتر به زندگي و شرايط انسان نزديك بوده است ، يعني آيين ها ، معتقدات ، نبردها  ، دشواري ها و غم و شادي هاي حيات او را با فرو نهادن بخش اعظمي از ارزش اعتقادي و آسماني خود و به شكلي اين جهاني اما مثالي و نمونه وار ، ترسيم كرده اند و طبيعي است كه در اين ساختار جديد ، رنگ و بويي از ويژگي هاي تاريخي و اجتماعي هر دوره را نيز پذيرفته اند .
اين روند اسطوره پيرايي در تاريخ فرهنگ ايران ، در شاهنامه به اوج ظهور خود رسيده و اساطيري ايراني در شاهنامه ، در حماسي ترين و داستاني ترين صورت خويش نمايان شده است . نگاه اسطوره پيرا و خرد گراي خود فردوسي به اين روايات – كه البته در ساخت و پرداخت كلي آنها جز برخي تصرفات مختصر ، دستي نداشته است – از دو جا بخوبي آشكار مي شود ، ابتدا در همان ديباجه شاهنامه كه مي گويد :
تــــو اين را دروغ و فسانه مدان   بــــــه يكسان روشن زمانه مدان
از او هــر چه ندر خورد با خرد   دگـــــــر بـــر ره رمز معني برد
( خالقي 1/12/13/114 )
و بار دوم در داستان رستم و اكوان ديو :
خــــردمند كايـن داستان بشنود  بــــه دانش گرايد ، بداين نگرود
وليـــكن چـو معنيش ياد آوري  شــــوي رام و كوته شود داوري
( خالقي 3/289/17/18 )
و نيز :
تــــو مــر ديو را مردم بدشناس   كــسي كو ندارد ز يزدان سپاس
هر آن كو گذشت از ره مردمي  ز ديوان شمر ، مشمرش ز آدمي
( خالقي 3/296/297/134/135 )
ثانيا : پيدايش حماسه معمولا محصول عصر پهلواني ملت هاست و اين دوره با بينش قهرماني ، روزگار اعتبار ارزش هاي نظامي و ضرورت حضور پهلوان است .
از اين روي روايات ، بن مايه ها و باورهاي اساطيري كه پيشتر از اين ادوار بار ديني يا اعتقادي داشته است غالبا طبق پسندها و نگرش هاي طبقه جنگجويان و در بستر داستان هاي حماسي پرداخته مي شود . در نتيجه اين شوندهاي هازماني (اجتماعي) – تاريخي يا طبقاتي ، براي نمونه نبردهاي ازلي و مقدس ايزدان و اهريمنان ، به صورت جنگ هاي پهلوانان نيك و بد با اهداف ملي و ميهني در مي آيد و ساخت روايي مي گيرد چون جامعه يا كشور در برهه اي از اوضاع تاريخي و اجتماعي خود به سر مي برد كه خواستار چنين داستان هاي شكوهمند و برانگيزاننده اي است . البته اين كه گفته مي شود حماسه بيشتر پرورده روزگار پهلواني و برتري دلاوران است ، هرگز بدين معني نيست كه صرف بودن نبرد و خون ريزي در ميان ملتي عامل پيدايش حماسه – با مايه هاي اساطيري – است زيرا در كنار اين انگيزه تقريبا اصلي ، وجود عواملي مانند ، وحدت قومي و ملي ، تثبيت و تمركز ميهني ، نيت دفاع از هويت ملي و وحدت ارضي و … نيز لازم است و بهترين گواه اين مدعا اعراب هستند كه با وجود فراواني شمار جنگ و درگيري در بين آنها ، به دليل نبود شرايط ديگر ، مخصوصا وحدت ملي و سرزميني ، هيچگاه حماسه ملي به معنايي كه از شاهنامه بر مي آيد ، نداشته اند .
عامل ديگري كه مي توان در بحث علل تغييرات اسطوره در حماسه بدان پرداخت ، موضوع جابجايي مكان نقل يك داستان يا رواج يك باور و اسطوره است . بدين معني كه احتمال دارد بر اثر انتقال مكاني روايت يا آييني ، عناصري از آن نيز در قياس با شكل نخستين و اساطيري خويش دچار دگرگوني هايي شود و در داستان هاي متاخر حماسي به همان صورت تغيير يافته باقي بماند . براي مثال درياچه چيچست در روايات اساطيري اوستا محل معيني ندارد اما چون : پس از گسترش و انتقال دين زرتشتي از شمال شرق به غرب ايران از دوره مادها و به ويژه در دوره ساسانيان كوشش شد جاي اتفاق حادثه ها را نيز به غرب ايران منتقل كنند ، همين درياچه در محدوده جغرافيايي حماسي با درياچه اروميه در شمال غرب ايران تطبيق داده مي شود و در شاهنامه ، چيچست در آذربايجان قرار دارد . يا هنگ افراسياب كه در اوستا خانه اي زير زميني است . در شاهنامه به غاري بر فراز كوهي در كنار درياچه تبديل شده و محتملا از جرح و تعديل هاي مربوط به دوره ساساني – و شايد در خداي نامه – است . بدين ترتيب در اين نمونه ها ، تعويض محل رواج دين زرتشتي ، به هنگام انتقال آخشيجهاي (عناصر) اساطيري آن كيش به قالب داستان حماسي ، در دگرگوني يا حداقل تعيين حدود جغرافيايي دو مكان تاثير گذاشته است .
در كنار اين مسائل بايد افزوده كرد كه داستان هاي شفاهي تا هنگامي كه به مرحله كتاب در نيامده اند ، از سوي راويان نقل ميشوند و در هر بارنقل و روايت ممكن است دگرگوني هايي در جزئيات داستان ها روي دهد ، به همين جهت نقش اين راويان در كيفيت ظهور مايه هاي اساطيري در حماسه به انواع گوناگون و تبديل اسطوره به ساخت حماسه قابل اشاره است . علاقه به چنين دخالتهايي در سنت شفاهي به اندازه اي بوده كه حتي پس از تثبيت كتبي داستانها نيز كاملا فراموش نشده و دستبرد كاتبان شاهنامه در ابيات و روايات فردوسي و هم چنين گزارش هاي مردم پسند از آنها در طومارهاي نقالي ، از بهترين شواهد آن است . در فرهنگ ايران معروف ترين – و البته نه يگانه – انتقال دهندگان شفاهي سنت حماسي – اساطيري ، (كوسان) ناميده ميشدند اما چون اسناد و قرينه هاي مسلمي از نحوه كاست و فزودهاي آنها در داستان هاي پهلواني موجود نيست براي روشن تر شدن نقش راويان در روند دگرگوني هاي اسطوره و حماسه به شاهدي از اعصار متاخرتر اشاره ميشود كه قياسا تا حدي سودمند است : به استناد متن صريح شاهنامه ، رخش كره مادياني معمولي و طبيعي است اما بعدها در روايات شفاهي و عاميانه از حماسه فرا مردمي (ملي) ايران داستان پردازان بن مايه اساطيري (دريايي بودن اسب) را بر ساخت حماسي داستان شاهنامه افزوده و رخش را بر خلاف سروده فردوسي ، كره اسبي دريايي ساخته اند . اين نمونه به تنهايي نشان مي دهد كه راويان چگونه در تداخل و تبديل اسطوره و حماسه – و حتي افسانه و فولكور – تاثير داشته اند .
در روايات اساطيري ايران بطوركلي حضور و تاثير دو جريان عمده ديني ديده ميشود ، زرتشتي و پيش زرتشتي يا غير زرتشتي كه از اين ميان آخشيجها (عناصر) و جهان بيني زرتشتي غالب تر است و اين هر دو ، با همان تفاوت در شدت ظهور به هنگام تبديل اسطوره به حماسه در قالب داستانهاي حماسي نيز راه يافته است . براي نمونه اي از نمودهاي غير زرتشتي ميتوان به زروان ، ايزد زمان در معتقدات باستاني ، اشاره كرد كه در حماسه به مانند زال در آمده است . شخصيتي كه در شاهنامه عمري بسيار بلند دارد و از مرگ او سخني نميرود . در بحث از شاهنامه فردوسي ، مبناي بخشي از اين گونه مظاهر را بايد در تحريرهاي گوناگون خداي نامه پهلوي جستجو كرد ، بدين معني كه طبق حدس چند تن از پژوهشگران برجسته احتمالا در عصر ساساني دو – يا حتي سه – تحريراز خداي نامه وجود داشته است كه در نوعي از آنها نقش و دخالت دبيران درباري بيشتر بوده (تحرير شاهي) و در گونه اي ديگر، نفوذ و تاثير موبدان زرتشتي (تحرير ديني) با نگرش ديني ، از سوي ديگر چون شاهنامه ابو منصوري به عنوان اصلي ترين منبع فردوسي ، به گفته خود وي از گردآوري پاره هاي پراكنده خداي نامه تدوين شده بود . گمان اينكه جهان بيني هر دو دسته از تحريرهاي اين منبع در شاهنامه ابو منصوري و به تبع آن شاهنامه فردوسي راه يافته باشد ، منتفي و مردود نيست ، باري شايد تجليات مربوط به آيين هاي غير زرتشتي يا پيش زرتشتي (مانند مهر پرستي و زرواني گري) در شاهنامه ناشي از ورود اين آخشيجها (عناصر) و انگاره ها در نگارش هاي دبيرانه يا به اصطلاح شاهي و فرا مردمي (ملي) از خداي نامه باشد كه به هر حال –  و بر خلاف آن دسته ديگر از تحريرها – كاملا زير نفوذ باورها و مضامين زرتشتي نبوده است ، هر چند كه محتملا خود آن تحريرهاي ديني نيز صبغه خالص و پيراسته زرتشتي نداشته است . در حماسه مردمي ايران ، چند شاهد مهم از بازتاب تحريرهاي دوگانه خداي نامه ملاحظه ميشود .
مهمترين ويژگي مشترك در اساطير و روايات حماسي ايراني ، تقابل دوگانه نيك و بد يا به تعبير يكي از شاهنامه پژوهان ، (ستيز ناسازها) ست . به نوشته دكتر سركاراتي : (مشخصه عمده روايات اساطيري ايران ، اعتقاد به دوگانگي و ثنويت است كه به انحاي گوناگون و به صورت تقابل اشخاص ، افراد ، جايها و ارزشهاي متضاد در سراسر اين روايت ها مجال تجلي مي يابد .) در جهان بيني و هستي شناسي اساطير ايراني ، دو بن خير و شر يا اصطلاحا اهورا مزدا و اهريمن و ياران آنها در زماني نه يا دوازده هزار ساله ، پيوسته در ستيزند كه در اين ادوار پس از برتري موقت هر يك از دو سوي ، سرانجام نيروهاي نيكي پيروز مي شوند . در گزارش زرواني از اين تقابل كه اصيل تر از اشارات مزدايي است ، اين دوران نه هزار سال به درازا مي كشد و سه هزار سال براي كام روايي اهورا مزدا و به همين مدت براي چيرگي اهريمن در نظر گرفته شده اما در سنت زرتشتي ، فرصتي براي پيروزي سه هزار ساله شرح داده نشده است . به هر صورت اين دو گانه انگاري اساطيري در شاهنامه در قالب نبردهاي نمايندگان حماسي اهريمن و اهورامزدا از پادشاهي گيومرث تا اواخر شهرياري كيخسرو به ظهور درآمده است و در طي اين دوران – كه البته نسبت به زمان آن در اسطوره ، كوتاه تر و فشرده تر است – به ترتيب پس از پيروزي تقريبا هزار ساله سپاه نيكي و تسلط هزار ساله اهريمن ( عصر ضحاك ) و آنگاه دوران آميزش خير و شر كه گاه اهوراييان و گاه اهريمنان پيروز مي شوند ( جنگ هاي پر شمار ايران و توران ) سر انجام با كشته شدن افراسياب به دست كيخسرو ، اهورامزدا و نيكي به پيروزي نهايي ميرسد . بدين روي ثنويت كهن ايراني ، در اسطوره و حماسه با ويژگي ها و تغييرات متناسب با اين دو حوزه وجود دارد و بر جاي مانده است و اين نشان مي دهد كه ذهن و زبان ايرانيان در هيچ يك از مراحل فكري – فرهنگي خويش (اعم از اسطوره باوري ،اسطوره پيرايي و حتي اسطوره زدايي در روزگار امروزين ) از اين خصوصيت جدا نمانده است .
ارتباط اسطوره و حماسه بر پايه شاهنامه و روايات ايراني به ده صورت ديده مي شود ، به سخني ديگر در بررسي زمينه هاي اساطيري مسائل و موضوعات حماسي ايران ، به طور عموم مي توان به اين تغييرها و تفاوت ها و پيوندها – ميان اسطوره و حماسه يا تبديل اسطوره به حماسه – رسيد :
1 ) محدوديت زماني : در اسطوره زمان ازلي و نا معين است اما در حماسه ، با اين كه بسيار قديمي است ، هرگز بي آغاز و ازلي نيست و اين تفاوت بويژه در موضوع آفرينش بهتر نمايان مي شود . در روايات اساطيري سخن از مبدا آفرينش در دوران ازلي و نا معلوم است و بندهش آن را « زمان بي كرانه » خوانده ولي در حماسه – مثلا چنان كه در شاهنامه مي بينيم – به خلقت بي زماني و نا محدود اشاره نمي شود بلكه آغاز تاريخ ملي با نخستين انسان / شاه است كه بسيار باستاني است ولي در هر حال ازلي و مربوط به پيدايش آفرينش نيست . بهترين شاهد در روايات اسلامي براي روشن تر شدن مفهوم زمان اساطيري و ازلي ، « روز الست » است .
اينكه اسطوره ازلي است اما حماسه كهن ولي زمان مند بدين معني است كه براي رويداد اساطيري نمي توان حد زماني تعيين كرد . براي نمونه موضوع نبرد فريدون و اژي دهاك در اوستا ترتيب و محدوده زماني ندارد اما همين واقعه هنگامي كه در ساخت داستان حماسي قرار مي گيرد ، مطابق ويژگي هاي اين نوع روايات زمان مند مي شود : به عبارت ديگر در ترتيب تاريخي حماسه – و در اين جا شاهنامه – مقابله فريدون و ضحاك حادثه اي است كه بعد از پادشاهي جمشيد و در درازاي هزار سال شهرياري ضحاك اتفاق افتاده است و هر چند كه اين زمانها و ترتيب ، خود مفهوم دقيق و معيني ندارد اما در مقايسه با گزارش اساطيري همين داستان ، محدود تر و زمان مند تر است .
درباره بي كرانگي و نا محدود بودن زمان در عرصه اساطير و قدمت و محدوديت آن را در حماسه ، اين نكته نيز قابل يادآوري است كه در روايات اساطيري ، ما با شخصيت هايي مواجه مي شويم كه بي مرگ هستند يعني ازليت زمان در اين حوزه ، مصداق ابدي هم يافته است و براي مثال پشوتن ، پسر گشتاسپ ، از جاويدانان است كه تا روز رستاخيز زرتشتي دركنگ دژ زنده خواهد ماند اما در حماسه همچنان كه زمان ، بي آغاز نيست از ابديت نيز نشاني نمي يابيم و جاودانگي اساطيري به داشتن عمرهاي طولاني تبديل مي شود به گونه اي كه توس كه از جاويدانان متون پهلوي است در شاهنامه پس از زندگي ديرياز ، به همراه چند پهلوان در زير برف مدفون مي شود و مي ميرد . جاي گزيني عمر طولاني به جاي بي مرگي اساطيري از مصاديق حد زماني در حماسه است كه تنها دو استثناي شايان ذكر در شاهنامه دارد ، نخست : كيخسرو كه در روايت هاي اساطيري از جاويدانان است و در شاهنامه نيز از مرگ او ياد نمي شود بلكه به تغيير فردوسي ، زنده نزد خداوند مي رود :
خرمند از اين كار خندان شود   كه زنده كسي پيش يزدان شود
( خالقي 4/368/3065 )
و ديگر : زال كه به رغم زندگاني بسيار دراز او در شاهنامه به مرگ يا كشته شدنش اشاره اي نشده است . بر بنياد اين توضيحات كوتاه ، در اساطير و داستان هاي حماسي ايران مي توان به سه نوع زمان قايل شد : ( 1 ) زمان اساطيري : كه محدوده و دوران آن هيچگاه مشخص نيست و ازلي است ، به گفته ارنست كاسيرر : « چنان چه زمان اسطوره اي را با زمان عيني ، خواه زماني است » . ( 2 ) زمان حماسي : كه در مقايسه با زمان اسطوره اي ، حدود معيني – البته در چارچوب هاي فضاي حماسي – دارد و بسيار قديمي است نه ازلي ( 3 ) زمان تاريخي : كه هنگام و ترتيب وقوع هر رويداد دقيقا معلوم است و يا به هر حال در زماني دنيوي و خطي اتفاق بوده و امروز بر ما روشن نيست . مانند زمان پادشاهي بهرام گور كه در شاهنامه با مايه هاي اساطيري در آميخته ، در روند تاريخ كاملا مشخص است . اين نوع زمان ، همان زمان خطي محدود و معين است كه با ويژگي هاي زماني اسطوره و حماسه تفاوت دارد .
2 ) حد مكاني : در اسطوره ، مكان آسماني و مينوي است و حدود معيني ندارد و به اصطلاح « بي مكان » است اما در حماسه ، مكان زميني ، اين جهاني و داراي محدوده مشخصي است البته اين حد مكاني حماسي ، گاه همه مكاني و جهاني است كه در برابر بي حدي و همه سويي فضايي اساطيري قرار دارد . مانند : البرز در اوستا كوهي است كه جايگاه جغرافيايي معيني ندارد ولي همين كوه در شاهنامه در نواحي مختلف اما معين و محدود قرار گرفته كه به سبب ويژگي جغرافيايي حماسه ، چند جايي و جهاني است ولي در هر حال بر خلاف اسطوره مكان هاي معلومي دارد . يا هنگ افراسياب كه در روايات اساطيري ، بي مكان است اما همين اقامتگاه در شاهنامه و در قالب حد مكاني حماسه صاحب موقعيتي در آذربايجان (كنار درياچه چيچست ) مي شود . نكته ديگر اينكه : « فضاي اساطيري ، جغرافيايي مانندي دارد كه داراي كشورها ، كوهساران ، چشمه ها ، درختان ، اقاليم و شهر هاي خود است و اين اقاليم هيچ ارتباطي با سر زمين هاي دنياي محسوسات ندارد بلكه اقاليم جغرافياي طبيعي خود پرتوي از اين سر زمين هاي مثالي است » بر اين اساس مي توان گفت كه ممكن است بعضي فضاهاي اساطيري ، نمونه نوعي مكان هايي باشند كه در حماسه به صورت ملموس تر و اين جهاني نمود يافته اند . در اساطير ايراني بر پايه متن روايت پهلوي ، كنگ دژ محلي بود كه سياوش در آسمان و بر سر ديوان ساخته بود و به خواست كيخسرو : « به زمين آمد در توران ، در ناحيه خراسان آن جا كه سياوشگرد است ، بايستاد » از اين رو محتملا سياوش گرد در شاهنامه ، نمونه حماسي و زميني آسمان – شهر كنگ دژ است كه در عين حال در جغرافياي حماسه ، داراي حدود مكاني نيز شده است . تقسيم بندي سه گانه زمان در روايات ايراني ، درباره مكان نيز صادق است : ( 1 ) مكان اساطيري : فضايي است آسماني ، نا محدود و لامكان ( 2 ) مكان حماسي : زميني ملموس و اين جهاني است و محدوده معيني دارد هر چند كه گاهي ممكن است همه جايي باشد ( بسان البرز ) و يا در جغرافياي واقعي وجود نداشته باشد يا به آن مطلق نباشد ( مانند : مازندران در شاهنامه ) ( 3 ) مكان واقعي يا طبيعي : مربوط به جغرافياي تاريخي يا واقعي و بيروني است كه حد مكاني دقيق و مشخصي دارد و بر خلاف مكان حماسي ، يك جا و يك سوست و هرگز همه مكاني نيست .
3 ) كاهش صبغه قدسي و مينوي ( زميني شدن ) : به هنگام تبديل اسطوره به حماسه ، ارزش ديني و اعتقادي اسطوره يا كاملا از بين مي رود يا رنگ مي بازد و همان گونه كه پتازوني ، پژوهشگر ايتاليايي ، گفته است « در داستان هاي حماسي نخستين نشانه هاي جريان دنيوي شدن اساطير به چشم مي خورد جرياني كه اساطير را بدان مي كشاند كه در نهايت اعتبار مذهبي خود را از دست مي دهند » براي نمونه جمشيد و كاووس در روايات اساطيري هند و ايراني ، مقامي ايزدي و مقدس دارند و حتي ظاهرا تا دوره اسلامي بعضي از ايرانياني كه دين زرتشت را نپذيرفته بودند ، جمشيد را به عنوان ايزد مي پرستيدند اما اين دو شخصيت در حماسه ملي ايران نه تنها صبغه مينوي و مقدس خويش را از دست مي دهند ، بلكه جمشيد در برابر خداوند گرفتار غرور و سركشي مي شود و :
هنر چون بپيوست با كردگار   شكست اندر آورد و برگشت كار
( خالقي 1/45/71 )
و كاووس هم سبك سري است كه فريب ديو و ابليس را مي خورد و در پي دخالت در راز هاي يزداني است . افزون بر اين ، شخصيت ها عناصر فرا طبيعي و وهمناك اسطوره به هنگام ورود در ساختار داستان حماسي ، جلوه زميني ، طبيعي ، محسوس و نسبتا خرد پذير تر مي يابند اما با اين حال همچنان شگفت انگيز و سترگ و برجسته اند و با وجود اين جهاني شدن ، هرگز به قالب هاي معمولي و منطقي آنگونه كه از تاريخ و واقعيت انتظار داريم ، در نمي آيند . يكي از نمونه هاي زميني شدن اسطوره در حماسه ، گيومرث است كه به روايت بندهش بالا و پهناي او يكسان بود اما همين موجود عجيب الخلقه ( مربع شكل ) و غير طبيعي اسطوره ، در شاهنامه انساني است معمولي با ويژگي هاي بشر خاكي در چارچوب حماسه موضوع حضور و آگاهي بخشي يا اقدام و ياري رساني پيش از تولد در اساطير به شيوه اي شگفت و آسماني صورت مي گيرد و مثلا طبق روايتي در سوتگرنسك اوستا كه در دينكرد باقي مانده  است فره وشي كيخسرو سالها قبل از تولد او ، نريوسنگ ، پيام آور اهورامزدا ، را از كشتن نيايش ، كاووس باز مي دارد اما در حماسه پديداري و خبر رساني اشخاص پيش از زايش و پس از مرگ ، از راه خواب است چنان كه فريدون قبل از تولد در خواب بر ضحاك نمايان مي شود و او را مي بندد ( خالقي 1/58/43/50 ) يا سياوش سالها پس از كشته شدن ، در خواب مژده پيروزي ايرانيان را به توس مي دهد ( خالقي 3/149/696/702 ) آشكار است كه اين روش نسبت به داستان اساطيري اوستا ، بيشتر زميني و به زندگاني بشري نزديك است .
درباره كاهش صبغه قدسي و ديني روايات اساطيري در ساخت حماسي ، اين احتمال را درباره آبشخورهاي شاهنامه نمي توان از نظر دور داشت كه شايد به شوند (علت) حاكميت بينش ديني (زرتشتي) در عصر تدوين تدريجي خداي نامگ پهلوي ( از انوشيروان تا مدتي پس از يزگرد سوم ) جلوه هايي از آن زمينه مقدس و اعتقادي به همان كيفيت اساطيري در متن داستان حماسي – يا حداقل در تحرير هاي ديني آن – راه يافته باشد در حالي كه در تدوين هاي خارج از نفوذ موبدان ، احتمالا چنين بازتاب هايي كم رنگ تر بوده است . يكي از شواهد مهم براي اين اختلاف ، شخصيت گيومرث است كه حدس زده مي شود در نگارش هاي ديني از خداي نامه ، نخستين انسان بوده است و اين انگاره ، صبغه ازلي ، ديني و اساطيري دارد ولي در تحريرهاي غير ديني ، گيومرث فقط اولين پادشاه بوده است و بس . به گمان گمارنده ، آنجا كه ميرچا الياده گفته است : (اسطوره ممكن است تنزل يافته ، به صورت افسانه حماسي و منظومه حماسي مردم پسند …. در آيد ….. اما به هر روي …. ساختار و برد تاثيرش از دست نمي رود .) مرادش از (تنزل) كمتر شدن يا محو بار ديني و آسماني اسطوره در قالب حماسه است .

پايان بخش نخست
ادامه دارد

 

دومین جشنواره ملی عکس شاهنامه

یک نظر

  1. در شاهنامه، به جز کیخسرو و زال از ضحاک هم نام برده شده که عمری جاودان دارد و در کوه دماوند زندانی است.

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*