آخرین اخبار
نخستین جشنواره فیلم شاهنامه

از اسطوره تا حماسه -بخش دوم

جابجایی یا دگرگونی : اسطوره و مسائل مربوط به آن ، ممکن است در طول زمان و در مکان ها و میان مردمان گوناگون دچار تغییراتی شود و شکل دیگری بیابد که مجموع این دگرگونی ها را اصطلاحا « جابجایی اساطیر» می نامند و به طور کلی در دو زمینه ی مذهبی و ادبی روی می دهد . هرگاه آیینی در جامعه از بین رود ، اسطوره مربوط به آن نیز تغییر می یابد یا احتمال دارد آیینی برای ادامه بقا نیازمند اسطوره دیگری باشد . این نوع دگرگونی ، جابجایی مذهبی اساطیر است اما « هم آهنگ ساختن روی دادهای اسطوره ای و توجیه آنها از روی منطق و انطباق آنها با تجربه و دنیای خارج » جابجایی ادبی اسطوره است و مراد از جابجایی یا دگرگونی اسطوره در حماسه نیز بیشتر همین مورد است . این نوع از ارتباط اسطوره و حماسه مثال های متعددی در شاهنامه دارد که برخی از آنها در مقاله عالمانه دکتر سرکاراتی آمده است ، از آن جمله : تبدیل اژی دهاک سه کله سه پوزه سه چشم اوستایی به ضحاک مار دوش در شاهنامه ، جای گزینی گاو بر مایه به جای گاو نخست قربانی شده در اساطیر آفرینش ایرانی ، ظهور زروان در هیات انسانی زال در حماسه و ….. نمونه در خور ذکر پتیاره ای هولناک به نام گندرو زرین پاشنه است که در اوستا و منابع پهلوی از دشمنان هراس انگیز گرشاسپ است و سرانجام نیز به دست او کشته می شود اما در شاهنامه به صورت انسانی که پیشکار ضحاک است و گندرو نامیده می شود ، در آمده است :

ورا کندرو خواندندی به نام به کندی زدی پیش بیداد گام 
( خالقی 1/78/369 )
ویژگی اساسی جابجایی ادبی اساطیر در حماسه « جای گزین کردن مرد در مقام ایزد » است اما گاهی موارد قابل توجه دیگری از تبدیل و تغییر نیز دیده می شود . 
براي مثال « سيامك » در اوستا (زامياديشت ، بند 5) نام كوهي است . ولي در شاهنامه احتمالا اين كوه به صورت پسر گيومرث نمايان شده است ( خالقي 1/22/14 و 15 ). نكته جالب ديگر اين است كه جابجايي يا دگرگوني صرفا شامل اشخاص و موجودات اساطيري نيست و درباره مكان ها نيز مصداق دارد ، مثلا بتكده اي كه كيخسرو به روايت بندهش و مينوي خرد در كنار درياچه چيچست ويران مي كند و به جاي آن ، آتشكده آذرگشسب را مي ســازد در شاهنامه به محلي به نام « دژ بهمن » دگرگون شده است ( خالقي 2/436 – 467 ) يا هنگ افراسياب كـــه در اوســـتا ( يسنا ، هات 11 ، بند 7 ) در ثلث زمين و ميان ديوار آهنين ، احاطه شده در بند هش ( ص 138 ) كاخي است زيـــر زميني كه در شب چون روز ، روشن است و چهار رود در آن روان است و سرانجام در شاهنامه اين هنگ به غـــاري بر ستيغ كوهي در كنار درياچه چيچست تغيير يافته است ( خالقي 4/312 و 313 /2223 و 2226 ) اين نمونه به تنهايي چگونگي تبديل يك مكان را از اسطوره به حماسه نشان مي دهد .
تغيير و جابجايي اساطير در متن روايات حماسي ، به تعبير شادروان دكتر مهرداد بهار « قابليت و قدرت تطبيق اسطوره » با شرايط و ويژگي هاي هازمان (جامعه) است كه به جاي مرگ و فراموشي ، با خصوصيت انعطاف پذيري و تغيير جلوه ، دوام خويش را تضمين مي كند .
5 . شكستگي : گاهي در مرحله گذر از اسطوره به حماسه – يا حتي در عرصه خود روايات اساطيري پيش از ظهور در ساخت داستاني حماسي – روايت ، مضمون يا شخصيتي دچار شكستگي و تقسيم مي شود و پاره هايي از آن در يك يا چند داستان ، موضوع و شخصيت ديگر حماسي نمود مي يابد . براي كسر داستاني ، مرحوم دكتر بهار اسطوره و دايي «تريته» و به چاه افكنده شدنش از سوي دو برادر خويش را نمونه آورده اند كه پس از نيايش به درگاه خدايان از چاه رها مي شود و پتياره اي اژدهافش به نام « ورتره » را مي كشد . به نظر ايشان اين خدا يك بار به صورت « ثريته » سومين افشرنده هوم در اوستا ، ظاهر شده و اژدها كشي او به ثرئه تئونه (raetaona ) اوستايي (همان فريدون) نسبت داده شده و داستان او با برادرانش در روايت حماسي رشك ورزي دو برادر فريدون بر وي و داستان سه پسر فريدون تكرار شده است . نمونه مهم مربوط به شكستگي يا پراكندگي شخصيت اساطيري ، گرشاسپ است كه در اوستا با لقب naire – manah ( نرمنش ، دلير ) ناميده شده و از خاندان سام است اما ظاهر از روزگار اشكاني به اين طرف ، لقب و نام خاندان وي به صورت دو پهلوان با نام هاي « نريمان » و « سام » و منسوب به خود وي درآمده چنانكه در گرشاسپ نامه نريمان برادر زاده گرشاسپ و سامنيز پسر نريمان است يعني شخصيت واحد اساطيري در داستان هاي پهلواني به سه كس تبديل شده است . شاهد كمتر شناخته شده ديگر ، مرداس نام پدر ضحاك است كه به معني « مردم خوار» است و احتمالا در اصل ، صفت ضحاك و ناظر برويژگي مغز مردم خواري او بوده كه بعدها با فراموشي معناي اصلي آن و در روندتغييرات اسطوره و حماسه ، به صورت نام شخص و پدر ضحاك در آمده است . در واقع در اينجا نيزصفت شخص ، طبق ويژگي شكستگي شخصيت به انسان ديگري تبديل شده است . كسر و توزيع اسطوره در حماسه ، درباره جانوران هم موضوعيت دارد و سيمرغ يگانه اوستا و منابع پهلوي در شاهنامه به صورت دو پرنده جداگانه ظاهر شده است ، يكي همراه و ياور زال و خاندان اوست و ديگري در خان پنجم اسفنديار ، در برابر پهلوان رويين تن قرار مي گيرد و به دست او كشته مي شود (خالقي 5/241 –243 دكتر كتايون مزداپور در بررسي داستان «ملك شهرمان و فرزندش قمرالزمان »از مجموعه ي هزار و يكشب، نتيجه ي « شكستگي اسطوره »در قالب داستان را دو نوع دانسته اند : « نخست اینکه از شگفتی و الوهیت قهرمان و حادثه کاسته می شود و طبیعت آنها به حقایق بشری و خاکی نزدیک می گردد … دومین رشته دگرگونی به واسطه شیوه های داستان پردازی راوی پدید می آید …. (و) بسیاری از پنداشته های فرهنگی و نهادهای اجتماعی غریب با تصورات راوی همگون و همساز ( میشود) چنانکه ملاحظه میشود ، توضیحات دکتر مزداپور درباره این اصطلاح با نظر و برداشت نگارنده متفاوت است و این البته میتواند ناشی از کاربرد یک تغییر برای دو یا چند مفهوم مختلف از سوی ایشان و راقم این اسطوره باشد . توضیحاتی که دکترمزداپور زیر اصطلاح « شکستگی اسطوره » آورده اند ، در این مقاله ذیل عنوانهایی مانند : کاهش بار قدسی و آسمانی ، حذف ، جابجایی و …. جداگانه بررسی شده است .
6 . انتقال : در جریان تکوین داستانهای حماسی ، احتمال دارد کارها یا ویژگیهای یک شخصیت یا موجود اساطیری به کس یا چیز دیگری منتقل شود . برای مثال در بندهش (ص 66) گیومرث بر اثر تازش اهریمن می میرد اما در شاهنامه این فرجام به فرزند وی منتقل شده است و در نبرد با اهریمن و سپاه او :
سیامــک به دست خــزوران دیو تبه گشت و ماند انجمن بی خدیو 
(خالقی 1/23/35 )
در تطور اسطوره به حماسه ، بیشترین اعمال پهلوانی گرساسپ به سام نریمان نسبت داده شده و این روایت ها در شاهنامه و سام نامه باقی مانده است ، از جمله روایت اساطیری نبرد سهمگین گرساسپ و گندروی زرین پاشنه در روایت پهلوی (ص30 ) در شاهنامه از کردارهای پهلوانی سام محسوب شده است ( خالقی 5/347/657- 661 ) و سیمای ستوده و کارزارهای اوستایی گشتاسپ ، در شاهنامه به اسفندیار منتقل شده است که محتملا ریشه در نگرش دو طبقه موبدان ( حامی گشتاسپ ) و جنگجویان ( علاقه مند اسفندیار ) دارد . در اوستا ( رشن یشت ، بند 17 ) سیمرغ بر درختی به نام « ویسپوبیش : همه را درمان بخش » آشیانه دارد که : « دارای داروهای نیک و داروهای موثراست » شاید این خاصیت درمان بخشی در شاهنامه به پرهای این پرنده اساطیری نسبت داده شده است :
بر او مال از آن پـــــس یکی پر من خجســــته بـــود ســـایه فــــر مــن
(خالقی 1/267/1464 )

موضوع انتقال ، غیر از مراحل گذر اسطوره به حماسه ، در متن خود روایت حماسی هم اتفاق می افتد و از کثرت وقوع به شکل نوعی قانون حماسی نیز در آمده است .
7 . قلب یا تبدیل : ممکن است برخی اشخاص یا عناصر اساطیری در چارچوب داستانی حماسه ، به صورتی وارونه ماهیت یا سرشت باستانی خویش درآیند . از جمله توس که از پهلوانان نامدار اوستایی است و در ادب پهلوی جزو جاویدانان شمرده می شود و طبعا شخصیتی نیک ، دین یار و محبوب است ، در شاهنامه دچار قلب / تبدیل شده و به پهلوانی سبک سر ، پرخاشخر و دژم خو تغییر چهره داده است :
ولیکن سپهـــــبد خردمـند نیسـت ســـــــر و مغــــز او از پـند نیـست 
هــنر دارد و خــواسته ، هــم نژاد نیــــارد همــی بــر دل از شــاه یاد
(خالقی 3/40/206 و 207) 
بی خردی و کین توزی او در شاهنامه به اندازه ای است که موجب کشته شدن فرود ، پسر سیاوش و برادر کیخسرو می شود و پادشاه ایران او را به زندان می افکند (خالقی 3/80/860 – 869 ) به نظر یکی از شاهنامه پژوهان : « چگونگی تصویر توس در شاهنامه ، ریشه در دگرگونی های راه یافته در روایت های اساطیری و داستانی روزگار باستان و انتقال پیروزی ها و افتخارهای مشهور خاندان نوذری در اوستا به کارنامه خاندان گودرزی در منابع کار فردوسی از روزگار پارتیان به بعد دارد » که بر پایه ی این دیدگاه قلب شخصیت توس در بحث انتقال هم قابل بررسی است . شاید مشهورترین نمونه قلب / تبدیل چهره از اسطوره به حماسه ، گشتاسپ باشد . نام شخصیت این شهریار کیانی در اوستا و ادب زرتشتی درخشان تر و پر تکرارتر از دیگر شاهان و پهلوانان است و نظر به همین اعتبار ، یشتی به نام « ویشتاسپ یشت » نیز در اوستا ویژه اوست و در فروردین یشت ( کرده 24 ، بند 99 ) چنین ستوده می شود : « فروهر پاکدین کی گشتاسپ دلیر تن ایزدین کلام گرز قوی آزنده اهورایی را می ستاییم که با گرز سخت از برای راستی راه آزاد جست که با گرز سخت از برای راستی راه آزاد یافت کسی که بازو و پناه این دین اهورایی زرتشت بود .» اما همین پادشاه برگزیده ، در شاهنامه به هیات انسانی آزمند ، دروغ زن و فریبکار ظاهر شده است که بر سر تخت و تاج شاهی ، فرزندش را به کشتن می دهد و این گونه مورد سرزنش پشوتن و دخترانش ، همای و به آفرید ، واقع می شود : 
پسر را به خون دادی از بهر تخت که مه تخت بیناد چشمت مه بخت
(خالقی 5/429/1567 ) 
تــو را شــــرم بـــادا ریـــش سپید که فــرزند کــــشتی ز بـــهر امیـد
(خالقی 5/431/ 1597 )
احتمالا چون در سنت زرتشتی ، پادشاه هم روزگار زرتشت و پیرو و گستراننده آیین او دانسته می شد ، در اوستا و متون زیر نفوذ موبدان شخصیتی نیک و محبوب تلقی شده است اما در روایات حماسی که بیشتر بر مذاق طبقه جنگجویان پرداخته شده ، تشخص وی با حضور فرزند پهلوانش ، اسفندیار ، رنگ باخته و با انتقال بعضی از کارها و ویژ گی های او به اسفندیار حتی سیمایی نکوهیده نیز یافته است .
8 . ادغام یا تلفیق : شادروان دکتر مهرداد بهار یکی از چهار تحول روی داده در اساطیر ایران را « ادغام » دانسته و نوشته اند : « گاه افسانه های گوناگونی از شخصیت های اساطیری مختلف در شخص خاصی یا خدای خاصی گرد می آید .» و دو مورد رستم و ایزد مهر را هم مثال آورده اند . این بحث را میتوان در تبدیل اسطوره به حماسه نیز تعمیم داد و شواهدی نشان داد که در آنها ویژگی های یک شخصیت حماسی ، آمیزه ای از خصوصیات چند کس دیگر در روایات اساطیری است . برای نمونه ظاهرا در اسطوره ها و معتقدات باستانی ایرانی غیر از گیومرث ، هوشنگ و تهمورث و جمشید نیز نمونه های نخستین انسان محسوب می شدند ولی در داستان حماسی ، همه این اشخاص در وجود واحد گیومرث به نمود در آمده ، ویژگی نخستین انسان بودن را بدو بخشیده اند و خود در تسلسل روایی شاهنامه به فرزند زادگان او تبدیل شده اند ، یا سیاوش که به اعتقاد دو تن از محققان شاید او نیز از مصادیق اولین انسان در اساطیر ایرانی بوده است ، چند مورد از اجزای داستانی گیومرث و جمشید را در خود گرد آورده است ، مثلا : به روایت اوستا ( وندیداد ، فرگرد دوم ، بند 5 ) در عصر شهریاری جمشید ، بیماری و مرگ وجود نداشت ، در سیاوش گرد هم طبق برخی دست نویس های شاهنامه : 
نبینی بــــدان شهر بیـــمار کس یکی بوستان بهشت اســت و بس
(مسکو 3/106/1640 )
بعید نیست همچنان که کریستن سن نیز حدس زده است ، کنگ دژ سیاوش خود ، از ور جمشید تقلید شده باشد . خوابیدن گیومرث پیش از مرگ ، تسلیم شدن او در برابر اهریمن و روییدن ریواس از آب پشت او به گزارش بندهش (ص 53 و 66 ) شاید به شکل خواب دیدن سیاوش در شبی که فردای آن به دست تجسم حماسی اهریمن ، افراسیاب ، کشته میشود ( خالقی 2/343 و 344 ) کشته شدن بدون مقاومت او و یارانش به دست افراسیاب (خالقی 2/349/ و350 ) و روییدن گیاه / درخت از خون او ( خالقی 2/375/2513 ) در شاهنامه نمایان شده است . یعنی ویژگی ها و بخش هایی از روایات اساطیری دو شخصیت ( گیومرث و جمشید ) به صورت حماسی در وجود و داستان یک شخص (سیاوش ) ادغام و اصل آنها در موضع داستانی مربوط به این کسان حذف و یا فراموش شده است .
موضوع ادغام یا تلفیق را در ارتباط اسطوره و حماسه از این منظر نیز میتوان نگریست که گاهی در حماسه ، اشخاص یا داستان هایی ظاهر می شوند که در عرصه اساطیر حضور مشخصی ندارند و در پیکره روایاتی که غالبا زمینه اسطوره ای دارند ، وارد و با آنها تلفیق می شوند . در حماسه ملی ایران داستانهای پهلوانی رستم از این قسم است که هیچ الگو یا پیش نمونه استواری در منابع اساطیر ایرانی نمی توان برای آنها یافت اما در ساختار روایات کیانی با آن بنیان کهن و اسطوره ای ادغام شده است .
9 . حذف : اگر معیار اصلی برای بررسی کیفیت ظهور اسطوره در حماسه ، شاهنامه باشد – که روش درست و اصولی هم همین است – « حذف » را نیز باید یکی از انواع ارتباط های اسطوره با حماسه دانست . توضیح این که در مواردی بن مایه ها و داستان هایی در مآخذ اساطیری ایران به نظرمی رسد که در قالب داستانی شاهنامه نیست و حذف شده است . شاید بارزترین مثال این موضوع ، داستان رویش ریواس از منی گیومرث و پدید آمدن مشی و مشیانگ ، نخستین زوج بشری ، از آن گیاه باشد که در همه منابع پهلوی و بعضی از متون مهم فارسی و عربی آمده است اما در شاهنامه کمترین نشانی از آن نیست و به گزارش فردوسی ، سیامک فرزند مستقیم و بی میانجی گیومرث بوده است که به ترتیب هوشنگ و تهمورث و جمشید نیز از نژاد او بوده اند . طبق داستانی که از سوتگر نسک اوستا در کتاب نهم دینکرد نقل شده است ، کاووس به همراه سپاهیانش قصد رفتن به آسمان می کند اما چون فر کیانی از او دور می شود ، ناکام می ماند و می گریزد . در این هنگام فروهر کیخسرو هنوز به دنیا نیامده با این بانگ ، نریوسنگ را از کشتن کاووس باز می دارد : «ای نریوسنگ گسترش دهنده جهان ، او را مکش ، چه اگر این مرد را بکشی …. پس دستور پراکنده کننده سپاه توران به وجود نخواهد آمد ….» در داستان آسمانی پیمایی کاووس در شاهنامه این قسمت اساطیری حذف شده و تنها این دو بیت آمده است :
نکردش تباه از شگـــفتی جهان همـی بودنی داشــت اندر نهـان
سیاوش از او خواست آمد پدید ببایست لختی چمـید و چـریــد
(خلقی 2/97/394 و 395 )
در این گونه موارد ، ممکن است خود فردوسی – با دخالت در منبع – یا فراهم آورندگان ماخذ اصلی او ، شاهنامه ابو منصوری ، با این که گویا زرتشتی هم بوده اند ، به دلایلی از جمله عقلانی تر کردن روند تاریخ ملی ایران ، متناسب با جهان بینی و شرایط فکری – فرهنگی آن دوران ، جنبه ها و جلوه های پر رنگ اساطیری را کنار گذاشته باشند و این خود مبتنی بر همان ویژگی کاهش یا فراموشی صبغه آسمانی و غیر طبیعی اسطوره در حماسه است . 
10 . فراموشی : طی مراحل ورود اسطوره به قالب حماسه ، گاه بنیان اساطیری برخی ترکیبات ، تعابیر ، شخصیت ها و آیین ها فراموش می شود به طوری که تشخیص یا بازسازی آن یا هرگز امکان پذیر نیست و یا صرفا به یاری قرینه های پیدا و پنهان در متن حماسه به صورت فرضیه و حدس قابل بیان است . مثلا از کاوه آهنگر با وجود اهمیتی که در روایت حماسی اسطوره فریدون و ضحاک دارد ، نام و نشانی در اوستا و متون پهلوی نیست و همین موضوع باعث شده است که وی فاقد پیشینه اسطوره ای و باستانی تصور شود ولی اخیرا بعضی از پژوهشگران با احتمالاتی ، برای این شخصیت سابقه هند و ایرانی قایل شده اند ، یا آن جا که در شاهنامه ، فریگیس به سوگ سیاوش ، موهای خویش را :
برید و مـیان را بـه گیسو ببست به فندق گل و ارغوان را بخست 
(خالقی 2/359/2298 )
محتملا اسطوره توجیهی یا علت آیینی « گیسو بر میان بستن » گم شده است . به جرات میتوان ادعا کرد که در شاهنامه و منظومه های پهلوانی ، اشارات متعدد دیگری از این دست وجود دارد که هنوز حتی نظر محققان را نیز برای طرح احتمال فراموشی یا گم شدن اسطوره مربوط به آنها جلب نکرده است . یکی از این نمونه های ظریف ، واژه « پخش / بخش » در بیتی از داستان رستم و سهراب است که برای نخستین بار دکتر خالقی مطلق ، هوشیارانه به مفهوم اصطلاحی و بار آیینی – اعتقادی نهفته در پس آن توجه کرده اند . دکتر یار شاطر نیز نوشته اند : « در بندهش جای هنگ افراسیاب ، کوه بیگر دانسته شده است …. و این نشان می دهد که بعضی بخش های اسطوره افراسیاب فراموش شده است . »
انواع دهگانه مذکور ، مهمترین ارتباط ها و تفاوتهایی است که میان اسطوره و حماسه به استناد شاهنامه و منابع دیگر قابل تقسیم بندی است و چه بسا با تاملات بیشتر و دقیق تر باز بتوان بر شمار و گونه های آن افزود اما بی تردید مصادیق آنها در فرهنگ و ادب ایران بیش از چند نمونه کوتاهی است که در این گفتار برای آشنایی آورده شده است ، همچنین مرز دقیق و قاطعی بین این بخش بندی های قرار دادی وجود ندارد و گاهی بعضی شخصیت ها و عناصر حماسی و اساطیری می تواند زیر چند موضوع طرح و بررسی شود . در بحث ارتباط اسطوره و حماسه این نکته مهم را هم باید یاد آوری کرد که امکان دارد در منابع اساطیری ، اشارات و روایت هایی باشد که قابلیت تبدیل به یک یا چند داستان پرشور حماسی را دارد اما یا به این مرحله نرسیده و یا اسنادی از شکل داستانی – حماسی آنها باقی نمانده است . جالب ترین مثال این موضوع در اسطوره های ایرانی ، داستان های گرشاسپ در اوستا و متون پهلوی است که صورت روایی منظم و نسبتا وحدت مند آن ، یا تدوین نشده و یا به دست ما نرسیده است . گرشاسپ نامه اسدی توسی و اخبار پراکنده گرشاسپ در تعدادی از منابع فارسی و عربی ، همچنان که دکتر یار شاطر نیز اشاره کرده اند ، دقیقا بر پایه کارهای اوستایی و پهلوی این پهلوان نیست و با وجود حضور برخی از مضامین و مایه های آنها در منظومه اسدی و چند منبع دیگر ، نبردهای هول انگیز او مانند : کشتن سناویذک ، چیرگی بر باد ، کشتن راهزنان غول آسا و …. به قالب داستانی در نیامده است .
علاوه بر دگرگونی های اسطوره در جریان تکوین حماسه ، در متن خود داستان های حماسی نیز نحوه نمود اساطیر و مضامین اسطوره ای یکسان نیست و شدت و ضعف متغیری دارد . برای نمونه در ادوار آغازین شاهنامه – که طبق یک تقسیم بندی صوری و سطحی ، نزد برخی پژوهشگران بخش اساطیری نامیده می شود – در کنار آدمیان ، دد و دام و مرغ و پری هم به عنوان لشکری حضور دارند و به نبرد میروند : 
پری و پلنگ انجمن کرد و شیر ز درندگان گرگ و بــــبر دلــیر
سپــاهی دد و دام و مرغ و پری سپهـــدار با گـــیر و کــند آوری
(خالقی1/24/58 و59 )
اما در دوره های سپسین این صبغه اساطیری و غیر طبیعی کمتر می شود و سپاه پادشاه تنها از افراد بشری – منتها با ویژگی های ابرانسانی حماسه و نه تاریخ – تشکیل شده است ، یا در بخش ساسانیان که تاریخ در ساختار روایی حماسه و با مایه های اساطیری است ، در روزگار شهریاری بهرام گور ، خسرو پرویز و یزدگرد بزه کار ، بن مایه های اسطوره ای نمایان تر از اعصار دیگر همان سلسله است .
شاهنامه اصیل ترین متن حماسی – اساطیری فرهنگ و ادب ایران است و چون به تصریح مکرر خود فردوسی بر اساس منبع یا منابع منثور به نظم در آمده است ، طبعا حدود و نمود اسطوره و حماسه نیز در آن مبتنی بر این مآخذ است و ارتباطات دهگانه ای که بیشتر بررسی شد ، نتیجه دوران دیرباز انتقال و بازگویی شفاهی و سپس تدوین مکتوب روایات حماسی است که به واسطه هایی چون خدای نامه پهلوی و شاهنامه ابومنصوری ، آخرین و ادبی ترین صورت خویش را در شاهنامه یافته است اما این احتمال که شاید بعضی از انواع بازتاب اسطوره در حماسه ملی ایران از تصرفات خود فردوسی باشد ، هرگز منفی نیست زیرا به قراینی که از شاهنامه و منابع دیگر به دست می آید ، فردوسی در سرایش شاهنامه ، استقلال شاعرانه و خردمندانه خویش را حفظ کرده است و امانت داری او به مفهوم پای بندی دقیق و کامل به همه مندرجات ماخذ / مآخذ شاهنامه نیست . 
در تاریخ ادب حماسی ، منظومه های پهلوانی پس از فردوسی اغلب بر پایه منابع مکتوب فراهم آمده اند و مایه های اساطیری در جای جای آنها دیده میشود ولی چون گاهی در مآخذ منثور یا احتمالا پرداخت ها و تصرفات سرایندگان این آثار ، بیشتر به خوارق عادات و از نظر شعری ، کثرت و شدت اغراق ها توجه شده ، بن مایه های اساطیری موجود در ساخت داستان های پهلوانی ، در پرتو تکرار گاه ملال انگیز این عجایب و مبالغات کم ظهورتر شده است . معروف ترین گواه این دعوی ، گرشاسپ نامه اسدی توسی است .

پایان

دومین جشنواره ملی عکس شاهنامه

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*